18 شهريور 1405 / ۲۶ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 127007
چهارشنبه 18 شهريور 1405 , 12:11
چهارشنبه 18 شهريور 1405 , 12:11


مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی
تا آخرین نفس، برای ایران، برای انقلاب و برای شهیدان
علیرضا ضابطی سیستان
ایران در بزرگترین آزمون قدرت ملی
علیرضا رجائی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

کبوتر نامهبر خبر شهادت را آورد
فاش نیوز - دو روز بود از پدرش خبری نداشت. محمدمهدی که دلتنگ بابا شده بود، دست به دامان یک کبوتر شد و نامهای برایش نوشت؛ غافل از اینکه پاسخ آن نامه، خبر بازگشت پدر نبود.

«محمدمهدی تازه شمردن یاد گرفته بود. وقتی جواد به مأموریت میرفت، روزها را میشمرد تا برگردد. به روز آخر که میرسید، غذا نمیخورد و میگفت: مامان من منتظر میمونم با بابا غذا بخورم. خیلی به پدرش وابسته بود. یک ماه قبل از شهادتش قرار بود یک دوره یکهفتهای بروند. من گفتم: وای جواد اگر یک هفته نباشی این بچه من را دیوانه میکند. وقتی دوره لغو شد انگار دنیا را به من داده بودند. آن موقع حتی یک درصد هم فکر نمیکردم که شهید شود و دیگر بر نگردد.» اینها را فاطمه میگوید.

شهدای ققنوس؛ ۴۲ مردی که در تونل سوختند
فاطمه نظم ده، همسر سرهنگ پاسدار شهید جواد زعیم کهن یکی از فرماندهان موشکی اشتهارد و از شهدای ققنوس است. معروف شدند به شهدای ققنوس چون بعد از اصابت موشک به تونل همهشان سوختند و از بیشترشان چیزی بهعنوان پیکر باقی نماند. ۴۲ نفر داخل تونل بودند. روز دوم جنگ بود که موشک آمریکایی صهیونی به تونل اصابت کرد و ۵ روز طول کشید تا بتوانند وارد تونل بشوند و سوختههای پیکر این شهدا را پیدا کنند.
تنها نشانی از جواد
فاطمه از دلتنگی پسرش که تعریف میکند، میرسد به جایی که محمدمهدی برای خبر گرفتن از بابا به کبوتر نامه بر متوسل شد و میگوید: دو روز بود که از جواد بیخبر بودیم. تنها نشانی که از او داشتم یک شمارهتلفن ثابت بود که هر چه میگرفتم هیچکس جواب نمیداد.

کبوتر قرار بود نامه را به بابا برساند
بچهها را برداشتم و به خانه عمهشان رفتیم. یک کبوتر در خانهشان داشتند. محمدمهدی چشمش به کبوتر افتاد گفت: «عمه من چندروزه با بابام حرف نزدم. مامانمم هر چی زنگ میزنه، بابام جواب نمیده. اگه یه نامه بنویسم، کبوتر شما نامه رو میبره بده به بابام.» عمهاش گفت: نه عمه جان نمیشه. من سریع گفتم: آره محمدمهدی نامه بنویس کبوتر میبره برای بابا.
محمدمهدی چند جمله گفت و من نوشتم. میخواستم دلش آرام بگیرد تا جواد برگردد.
روز دوشنبه زنگ زدم به عمه محمدمهدی و گفتم: لطفاً یک جواب بنویس و بیاور. همینکه جواب نامه را به محمدمهدی داد، انگار بال درآورده بود. از خوشحالی نمیدانست چهکار کند ولی نامه را که برایش خواندیم، فقط یک جمله گفت: بابای من شهید شده… آن موقع من روحم خبر نداشت که جوادم دو روز است که شهید شده است.

حتی ۱۰ ثانیه هم بیخبرمان نمیگذاشت...
داستان که به اینجا میرسد، میپرسم: شما به دلت نیفتاده بود که همسرتان شهید شده است؟
فاطمه با بغض میگوید: من اصلاً فکرش را هم نمیکردم. فقط به خودم میگفتم: الان جواد جایی است که نمیتواند زنگ بزند. فردای آن روز به محمدمهدی گفتم: بابا زنگزده گفته برای تو بروم خرید کنم خودش بعداً میآید. با هم که خرید رفتیم خیلی خوشحال شدم. هر کاری به ذهنم میرسید انجام میدادم تا بچه آرام بگیرد و دلتنگی پدرش را نکند. خودم هم دلم آشوب بود. امکان نداشت دو روز از جواد بیخبر باشم. هیچوقت بیخبرمان نمیگذاشت، حتی شده ۱۰ ثانیه زنگ میزد و از حالش خبر میداد.

بابام قهرمانه؛ عکسش باید کنار عکس من باشه
هر چه فاطمه بیشتر از وابستگی محمدمهدی میگوید، بیشتر نگران بیقراریاش بعد از شهادت پدر میشوم. بیطاقت میپرسم: پس حالا چه میکنی بااینهمه دلتنگی، بچهها چه میکنید؟
فاطمه جواب میدهد: خبر شهادت جواد را که شنیدم، از همان اول به امیرعلی گفتیم ولی نمیتوانستم به محمدمهدی بگویم. به بهانه خرابی لولههای خانه پدربزرگش، محمدمهدی را به فامیلها سپردم تا روزی که میخواستند پیکر جواد را بیاورند. وقتی به خانه رسیدیم، عکسهای بزرگ پدرش را روی دیوار دید. مبهوت به عکسها خیره شد. یکی از اقوام گفت: محمدمهدی بابای تو قهرمانه. پسرم چند لحظه متحیر نگاه کرد و گفت: بابای من قهرمانه. بابام شهید شده. بابام هر شب که بغل من میخوابید، دعا میکرد که شهید بشه. چرا هر ۴ تامون شهید نشدیم؟ تنها جوابی که آن لحظه به ذهنم رسید این بود که آخه ما یه کار مهم داریم، انجام که دادیم ما هم میریم پیش بابا. این انگار آبی شد روی آتیش دل محمد مهدی. حالا هر کجا که میرود، یک عکس پدرش را با خودش میبرد. همه خانه عکس جواد را زده است. در جاسوئیچی، روی دیوار، توی جیبش. امروز که برای ثبتنام مهد برده بودمش، عکسش را که میخواستند، گفت: عکس بابام را هم کنار عکسم بزن.

چند وقت پیش در کانالی که پسر بزرگم، امیرعلی برای پدرش زده، صوتی از همسرم گذاشت. صبح که از خواب بیدار شدم، کانال را که باز کردم صوت را دیدم. دکمه پخش را زدم که ببینم چه صدایی است، یکدفعه صدای جواد در خانه پخش شد: امیرعلی، محمدمهدی خداحافظ. محمدمهدی صدای پدرش را که شنید، باذوق گفت: بابا اومده؟ بابام برگشته؟ همین که گفتم: فقط صدای بابا بود. در بغلم نشست و کلی گریه کرد. فقط میگفت: دلم برای بابا تنگ شده. تنها جملهای که میتوانم بگویم این است که: نه عزیزم. بابا دیگه برنمی گرده.

منبع: خبرگزاری فارس


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















