دوشنبه 17 فروردين 1394 , 11:37




میرود ذهنم بسوی شعر جنگ
بـار دیگـر بـا اجــازه از تفنگ
میرود ذهنم بسوی شعر جنگ
ذوق و شـوق نینـوا کـرده دلم
چـون هـوای کـربلا کـرده دلم
بود سنگر بهترین مـأوای من
آه جبهـه کـو بـرادرهـای من
در تمام سالهای عشق و جنگ
مهـر در سجاده مـا شد فشنگ
سنگر خوب و قشنگی داشتیم
روی دوش خود تفنگی داشتیم
جنگ مـا را لایـق خود کرده بود
جبهه ما را عاشق خود کرده بود
روز کوچ کاروان از بر و بحر
روز آزادی شد از زندان شهر
نفرت از هر خود ستایی داشتیم
خلـق و خـوی روستایی داشتیم
آسمـان تکبـیر ما را دوست داشت
هر حسینی کربلا را دوست داشت
روزها در عشق پرپر می زدیم
در دل شبها منـور می زدیم
داشتیم ای دوست شبهای خطر
سایهی صاحب زمان را روی سر
ابر گـریه از صـدای ناله بود
شور پرپر گشتن یک لاله بود
گردبـاد خـون به روی دجلـه بود
حمله در شب دعوتی تا حجله بود
مین بـه میـدان عبـورم می کشید
شیههی اسبی به شورم می کشید
گریـههایم آه حسرت خورده اند
چکمههایم خاک غربت خورده اند
یـاد روزی کـه بسیجی می شدیم
شمع شبهای دوئیجی می شدیم
یـاد روزی که در خمپارهها
جمع میکردیم، پاره پارهها
هر بسیجی اقتـدا بر شمع کرد
پارههای جـان جود را جمع کرد
تـا ابـد شــام پریشانی ماست
داغ غربت روی پیشانی ماست
سرزمین نینوا یـادش بـه خیر
کـربلای جبههها یادش به خیر
سر به دوش گریه ها و نالهها
چـون نگریم در عرزای لاله ها
فیض پرپر گشتن گل داشتیم
کاش در جـام بلا مل داشتیم
زخم دیدیم و پی مرهم شدیم
ما به بزم عشق نامحرم شدیم
ارث ما این روسیاهی مانده است
یادی از مـرغان چاهی مانده است
کربلای جبههها یادش به خیر
سرزمین نیـنوا یادش به خیر
غم برای نوع عنوان، می خوریم
رنج آب و غصهی نان می خوریم
کـاش بـا یــارانِ مستِ دوستی
باز میداد عشق، دست دوستی
تا به دشت و کوه، رُسته شالی است
تـا ابـــد جـای شهیـدان خـالی است
سرزمین نیـنوا یادش به خیر
کربلای جبههها یادش به خیر
شاعر: شجاع الدین ابراهیمی

















