19 شهريور 1405 / ۲۷ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 39430
شنبه 30 آبان 1394 , 08:40
شنبه 30 آبان 1394 , 08:40


جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

19 آبان سید اسماعیل می خندید!
سید اسماعیل سیرتنیا نامی آشنا برای بچه هیئتیها و بچه مذهبیهای رشت است. کسی که با همه قشرهای مذهبی حشر و نشر داشت و این خصلتی بود که از شهدا برای خودش برگزیده بود. نه تنها در صورت بلکه در سیرت هم همانند شهدا رفتار میکرد. لوطیمنش بود. حتی با کسانی که از آنها دل خوشی هم نداشت بگو و بخند میکرد. سید در ارتباط برقرار کردن همیشه پیش دستی میکرد و همیشه در کارهایش هم موفق بود. روابط عمومی بالایی داشت و به سرعت به دلها نفوذ میکرد، همیشه متعجب بودم از این رفتارش که چگونه اینقدر سریع به قلبها نفوذ میکند! هرکس از سید سوال میکرد متولد چه سالی هستی؟ میگفت؛ ما بچههای انقلابیم! سید متولد سال انقلاب بود، خود را فرزند روحالله میدانست به همین جهت هم مراسم عقدش را به سادگی در حرم امام (ره) برگزار کرد. همین حرکات، رفتار و گفتار او باعث میشد خیلیها در همان برخورد اول شیفتهاش شوند.
شهید سید اسماعیل سیرتنیا علمدار جبهه فرهنگی استان گیلان بود، الحق که شهادت حقش بود. بارها برای برپایی یادواره شهدا از زندگی خودش زده بود، همیشه احساس بدهکاری به شهدا داشت.
اولین بار وقتی به منزلش رفتم باورم نشد این منزل یک تازه داماد و تازه عروس باشد! شش ماه از ازدواجشان گذشته بود. زمانی که وارد شدم اول فکر کردم این طبقه خالی است و خانه سید طبقه بالاست. ولی بعد دیدم همسرش هم در آشپزخانه است. چیزی که واقعا تعجب من را برانگیخت این بود که پس وسایل اینها کجاست؟! چون آن زمان من هم درگیر فراهم کردن اثاث زندگی برای ازدواج بودم وقتی منزل سید را دیدم تعجب کردم. همه جا موکت بود، تنها یک فرش ماشینی و چند تا پشتی ساده و یک تلویزیون کوچک، این تمام زندگی سید بود. بعدها باز هم به منزلش رفتم هیچ تغییری در زندگیش ایجاد نشده بود. همان موکت و پشتیها و تلویزیون کوچک...
سال 83 با راهیان نور همراه شدیم. به منطقه فتحالمبین که رسیدیم کنار یک تابلو ایستادیم عکس بگیریم. یکی از بچهها کنار تابلو ایستاد و من از او عکس گرفتم. روی تابلو نوشته شده بود: سعی کنید واقعا بسیجی باشید! بصورت اتفاقی سیداسماعیل در انتهای عکس و پشت به دوربین در حال راه رفتن بود زمانی که عکس را باهم میدیدیم شروع کرد به خندیدن و گفت: من دارم میروم و شهید میشوم و شماها ایستادید و فقط شعار میدهید! حکمت آن حرف یک دهه بعد روشن شد...
برای پدر و مادرش خیلی احترام قائل بود، سال 88 سهمیه حج خودش را داد و یک سهمیه دیگر هم خرید و پدر و مادرش را راهی حج کرد. ساعت برگشت 3 نصف شب بود. با موتورش رفت فرودگاه امام(ره)، ماشین دربست گرفت و آنها را راهی رشت کرد و خودش برگشت. برای همسرش هم خیلی احترام قائل بود.
همرزمش در سوریه میگفت؛ شب عاشورا یک ماشین اصلاح آورد و گفت بیا موهایم را از ته بزن! با تعجب پرسیدم چرا؟! گفت؛ فردا روز عاشوراست. غلام نباید مو داشته باشد!
دائم ذکر حضرت زهرا(س) بر لبانش بود، مداح نبود اما همیشه وسط هیئت روضه حضرت زهرا(س) میخواند. این ارادت قلبی او به مادرش حضرت زهرا(س) باعث شد همچون مادر پهلوشکستهاش با اصابت ترکش به ناحیه پهلو شهید شود.
19 آبان مردم و آسمان رشت میگریستند و سیداسماعیل میخندید... شاید چون یک بار دیگر توانسته بود همه را زیر یک بیرق جمع کند. بیرق انقلاب و شهدا.
شهید سید اسماعیل سیرتنیا علمدار جبهه فرهنگی استان گیلان بود، الحق که شهادت حقش بود. بارها برای برپایی یادواره شهدا از زندگی خودش زده بود، همیشه احساس بدهکاری به شهدا داشت.
اولین بار وقتی به منزلش رفتم باورم نشد این منزل یک تازه داماد و تازه عروس باشد! شش ماه از ازدواجشان گذشته بود. زمانی که وارد شدم اول فکر کردم این طبقه خالی است و خانه سید طبقه بالاست. ولی بعد دیدم همسرش هم در آشپزخانه است. چیزی که واقعا تعجب من را برانگیخت این بود که پس وسایل اینها کجاست؟! چون آن زمان من هم درگیر فراهم کردن اثاث زندگی برای ازدواج بودم وقتی منزل سید را دیدم تعجب کردم. همه جا موکت بود، تنها یک فرش ماشینی و چند تا پشتی ساده و یک تلویزیون کوچک، این تمام زندگی سید بود. بعدها باز هم به منزلش رفتم هیچ تغییری در زندگیش ایجاد نشده بود. همان موکت و پشتیها و تلویزیون کوچک...
سال 83 با راهیان نور همراه شدیم. به منطقه فتحالمبین که رسیدیم کنار یک تابلو ایستادیم عکس بگیریم. یکی از بچهها کنار تابلو ایستاد و من از او عکس گرفتم. روی تابلو نوشته شده بود: سعی کنید واقعا بسیجی باشید! بصورت اتفاقی سیداسماعیل در انتهای عکس و پشت به دوربین در حال راه رفتن بود زمانی که عکس را باهم میدیدیم شروع کرد به خندیدن و گفت: من دارم میروم و شهید میشوم و شماها ایستادید و فقط شعار میدهید! حکمت آن حرف یک دهه بعد روشن شد...

برای پدر و مادرش خیلی احترام قائل بود، سال 88 سهمیه حج خودش را داد و یک سهمیه دیگر هم خرید و پدر و مادرش را راهی حج کرد. ساعت برگشت 3 نصف شب بود. با موتورش رفت فرودگاه امام(ره)، ماشین دربست گرفت و آنها را راهی رشت کرد و خودش برگشت. برای همسرش هم خیلی احترام قائل بود.
همرزمش در سوریه میگفت؛ شب عاشورا یک ماشین اصلاح آورد و گفت بیا موهایم را از ته بزن! با تعجب پرسیدم چرا؟! گفت؛ فردا روز عاشوراست. غلام نباید مو داشته باشد!
دائم ذکر حضرت زهرا(س) بر لبانش بود، مداح نبود اما همیشه وسط هیئت روضه حضرت زهرا(س) میخواند. این ارادت قلبی او به مادرش حضرت زهرا(س) باعث شد همچون مادر پهلوشکستهاش با اصابت ترکش به ناحیه پهلو شهید شود.
19 آبان مردم و آسمان رشت میگریستند و سیداسماعیل میخندید... شاید چون یک بار دیگر توانسته بود همه را زیر یک بیرق جمع کند. بیرق انقلاب و شهدا.
منبع: کیهان


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















