24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 48259
یکشنبه 17 مرداد 1395 , 08:54
یکشنبه 17 مرداد 1395 , 08:54


واکنشی به اظهارات رئیس دولت اصلاحات
مجتبی شاکری
وقتی «امت» تومار توهمات استکبار را درهم میپیچد
سیدرضا موسوی فاضل
حالا چکار کنیم؟
فواد ایزدی
«خمینیِ جوان»به یاری «خامنهای جوان» شتافت!
محمدحسین محترم
شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

شرطی که «علی» گذاشت
علیرضا روشنایی از رزمندگان دیدبان لشکر 10 سید الشهدا در خاطره ای از شهید علی برازنده پی می گوید:
«علی» از بچه های محجوب واحد دیده بانی بود. چهره ای نورانی داشت و نماز شبش ترک نمی شد. مقید بود مستحبات را انجام بدهد و از مکروهات دوری می کرد. دائم در حال خواندن قرآن و دعا بود.

شهید علی برازنده پی، نفر سوم از راست
اهل محله تیردوقلو در جنوب شهر تهران بود. بچه محل ما بود و بیشتر با شهید حسین محمدی دم خور بود.
رفتارش طوری بود که وقتی می خواستی با او ارتباط برقرار کنی، معنویاتش روی آدم تأثیر می گذاشت.
یه روز رفتم پیشش و بهش گفتم: علی! امشب برای نماز شب بیدار شدی من هم بیدار کن. شاید یکبار قسمتمون بشه، گفت: بشین، بیدارت میکنم ولی یه قول بده که منو شفاعت کنی... بهش گفتم: مسخرم می کنی؟... گفت: نه، جدی می گم. خواب دیده ام شهید میشی...
من هم از این موقعیت استفاده کردم و گفتم: بشرط اینکه شما هم قول شفاعت بدی... خلاصه قول شفاعت را از او گرفتم.
موقع نماز شب هرچه سعی کرد بیدارم کنه نتونست. دیگه داشت نماز صبح لب طلایی می شد، با فریاد بچه ها بیدار شدم و نماز لب طلایی خوندم.
«علی» از بچه های محجوب واحد دیده بانی بود. چهره ای نورانی داشت و نماز شبش ترک نمی شد. مقید بود مستحبات را انجام بدهد و از مکروهات دوری می کرد. دائم در حال خواندن قرآن و دعا بود.

شهید علی برازنده پی، نفر سوم از راست
رفتارش طوری بود که وقتی می خواستی با او ارتباط برقرار کنی، معنویاتش روی آدم تأثیر می گذاشت.
یه روز رفتم پیشش و بهش گفتم: علی! امشب برای نماز شب بیدار شدی من هم بیدار کن. شاید یکبار قسمتمون بشه، گفت: بشین، بیدارت میکنم ولی یه قول بده که منو شفاعت کنی... بهش گفتم: مسخرم می کنی؟... گفت: نه، جدی می گم. خواب دیده ام شهید میشی...
من هم از این موقعیت استفاده کردم و گفتم: بشرط اینکه شما هم قول شفاعت بدی... خلاصه قول شفاعت را از او گرفتم.
موقع نماز شب هرچه سعی کرد بیدارم کنه نتونست. دیگه داشت نماز صبح لب طلایی می شد، با فریاد بچه ها بیدار شدم و نماز لب طلایی خوندم.
منبع: مشرق


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















