شناسه خبر : 105435
یکشنبه 21 آبان 1402 , 11:17
اشتراک گذاری در :

پسرتان شهید شده!

فاش نیوز - این‌بار باید بگویم؛ بگویم که بر سر پسرشان چه آمده...
هر شب کابوس می‌بینم؛ سوت که زده می‌شود، همه از سلول‌های تاریک و نمور بیرون می‌دویم. یکی از بعثی‌ها با کابل بر سرم می‌زند، دیگری بر پایم و آن یکی بر بازوهایم. هنوز هم جای برخورد کابل به سرم تیر می‌کشد و از درد به خود می‌پیچم...
همه به‌ردیف روی دو پا می‌نشینیم، دو دست بر پشت‌سر می‌گذاریم، حالت کلاغ‌پر و چکمه‌های واکس‌خورده افسر عراقی از روبه‌روی‌مان پیش می‌آید. ترس بر جان‌مان ریشه می‌دواند، امروز دیگر نوبت کیست؟! امروز دیگر نوبت کیست؟!
افسر عراقی کابل بلند و سیاهش را ضرب مانند بر دست می‌کوبد، یک... دو... سه... هیچ‌کدام جرأت نگاه کردن به چشم‌هایش را نداریم؛ نکند که نگاهش کنیم و ما را انتخاب کند، انتخاب کند برای قربانی شدن!
زیرچشمی نگاهش می‌کنم. می‌خندد؛ ابلهانه می‌خندد... دندان‌های زردش نمایان می‌شود. سبیل سیاه پرپشتش روی لب‌های کلفتش آویز می‌ماند؛ با کابل به‌صورت یکی از بچه‌ها اشاره می‌کند و با تمسخر می‌گوید: «حَرَس الخمینی؟!» آن‌وقت به بعثی‌ها اشاره‌ می‌کند و دوباره بلندتر از قبل می‌گوید: «حَرَس الخمینی... حَرَس الخمینی...»
دو نفر به طرفش هجوم می‌برند، زیر بغل‌هایش را می‌گیرند و از میان اسرا بیرون می‌کشانندش. هیچ‌کدام جرأت مقاومت نداریم؛ هیچ‌کدام بلند نمی‌شویم، هیچ‌کدام؟! افسر عراقی این‌بار قهقهه می‌زند! چنان‌که صدایش توی محوطه زندان روی اعصابم می‌رود. اگر می‌توانستم بلند شوم، حتماً ادبش می‌کردم؛ اما...
همه چشم به زمین می‌دوزیم، نکند که نفر بعدی باشیم...
در برابر همه‌مان سرش را ‌بریدند، گوش تا گوش؟! بوی خون مشامم را پر می‌کند...
چند روز بعد هم نوبت مهدی ‌شد. نوبت دوستِ هم‌محله‌ای و همکلاسی دورانِ کودکی‌ام. قربانی آن روز مهدی بود و باز جرأت مقاومت نداشتیم و بلند نشدیم! همه چشم به زمین ‌دوختیم نکند که نفر بعدی باشیم؟ من؛ دندان بر هم ‌ساییدم و با دست سرم را به‌شدت ‌فشردم. می‌خواستم بلند شوم، نمی‌توانستم... نمی‌توانستم که به حتم اگر بلند می‌شدم، نفر بعد بودم؟! قربانی سرگرم‌کننده هرروزه بعثی‌ها...
***
این‌بار باید بگویم که بر سر پسرشان چه آمده. تابستان است؛ اما تابستان سردی است. هر موقع به یاد مهدی و آن روز می‌افتم، سردم می‌شود؟ کت سربازی را از جالباسی برمی‌دارم و روی ‌شانه می‌اندازم. پوتین‌هایم را به پا می‌کنم و از اتاق بیرون می‌زنم. بی‌بی خاتون سبزی پاک می‌کند. می‌دانم که برای خوب شدنم نذر دارد؛ نذر پختن آش. می‌خواهد بین در و همسایه پخش کند تا شاید کابوس هر شب را نبینم؛ مگر می‌شود؟! می‌گویم: «مادر! این‌بار حتمی میگم پسرتون شهید شده.»
چشم‌های بی‌بی از پشت عینک چقدر شبیه چشم‌های مادر مهدی است. شبیه آن روز که از بین جمعیت جلو دوید و آزادی‌ام را تبریک گفت. عکس مهدی را نشانم داد و پرسید: «تو اردوگاه شما نبود؟»
سر به نفی تکان دادم؛ دوباره پرسید: «خوب فکر کن؟»
نمی‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم که اگر نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم، همه‌چیز برملا می‌شد. باز هم سر تکان دادم و رو برگرداندم.
برای چندمین‌بار صدای خشکش بلند شد: «مگه با هم نرفتین؟! مگه قول ندادی مواظبش باشی!»
آب دهانم را قورت دادم.
ـ ندیدمش! وقتی من اسیر شدم، مهدی هنوز زنده بود...
توی دلم گفتم بگذار امیدوار باشد؛ بگذار امیدوار باشد که پسرش یک روز برمی‌گردد...
بی‌بی خاتون مرا به خود آورد.
- می‌خوای بازم بری خونه مادرِ مهدی؟
بی‌آنکه لب از لب باز کنم، به‌زور «اهم» می‌گویم.
بی‌بی می‌داند که کار هرروزه‌ام شده رفتن به خانه‌شان. صبح که از خواب بلند می‌شوم؛ می‌روم... زمستان و تابستان هم ندارد...
درست تا پشت در خانه‌شان می‌روم؛ اما... این‌بار فرق می‌کند. می‌خواهم هرچه بود و نبود را برایشان بگویم، بگویم که پسرتان مفقودالاثر نیست. بگویم درست روبه‌روی چشم‌های من و اسرای دیگر قربانی شد...
از خانه بیرون می‌زنم و یقه کتم را بالا می‌کشم... این‌بار که بگویم، از دست کابوس‌های شبانه راحت می‌شوم؛ ولی... هرروز که پشت در خانه می‌رسم، می‌ایستم و در نمی‌زنم؟! پیش خودم می‌گویم بگذار امیدوار باشند. بگذار تا آخر عمر به امید دیدن دوباره مهدی زندگی کنند.
پشت در می‌ایستم، مشت گره می‌کنم و بعد از این‌پا و آن‌پا کردن‌های بسیار برمی‌گردم... نه... نه... امروز دیگر فرق می‌کند، امروز همه‌چیز را می‌گویم. می‌خواهم سبک شوم تا...
مشت گره می‌کنم و چند ضربه محکم به در می‌زنم. در باز می‌شود و مهدیِ نوجوان، همان‌طور که کتاب‌هایش را زیر بغل زده توی پاشنه در می‌ایستد. ابرو درهم می‌کشد.
ـ ببین چه قدر دیر اومدی؟ الان زنگ می‌خوره...
روی دو پا می‌نشیند و بند پوتین‌هایش را گره می‌زند؛ لباس اسرا به تن دارد؟! سر که بلند می‌کند، خون بر صورتم می‌پاشد! سرش یک‌طرف روی زمین می‌افتد و غلت می‌خورد!
تنم یکباره می‌لرزد؛ عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند! به خود که می‌آیم، هنوز پشت در خانه مهدی ایستاده‌ام و دستم بین ضربه زدن و نزدن در هوا مانده؟! می‌خواهم دست پایین بیندازم؛ ناگهان در باز می‌شود و پسرکی که توپی پلاستیکی زیر بغل زده، پیدا می‌شود. 
دلم فرومی‌ریزد! چقدر شبیه مهدی است؟ شبیه مهدیِ نوجوان؛ حالت نگاهش، رنگ چهره‌اش، فرم موهای سیاهش و... با صدایش منقلب می‌شوم: «کاری داشتین آقا؟»
می‌مانم چه بگویم؟! پسرک با زیرکی سراپایم را برانداز می‌کند؛ پوتین‌ها، کت سربازی و... ادامه می‌دهد: «شما از ستاد آزادگان هستین؟»
سر به نفی تکان می‌دهم که صدایی از حیاط می‌آید: «مهدی! مهدی کیه مادر؟»
پسرک، برمی‌گردد.
- فکر کنم یه خبرایی از دایی آوردن.
زن جوانی سراسیمه میان چارچوب در پیدا می‌شود، فوری می‌پرسد: «از مهدی خبر دارین آقا؟ آخه امروز یه سری از آزاده‌ها رو می‌یارن. مادر رفته ببینه از داداش خبری هست یا 
نه؟»
دست‌هایم سرد می‌شوند؛ پاهایم توی پوتین یخ می‌زنند! تابستان است و دست‌هایم را در جیب کتم فرومی‌برم! سر برمی‌گردانم تا خیسی نگاهم را نبینند. آهسته می‌گویم: «دنبال آدرس یه دوست قدیمی بودم، تو همین محل می‌نشستن.» و به دنبال کاغذِ خیالیِ نشانی، جیب‌هایِ خالیِ کتم را می‌گردم.
سربلند می‌کنم. هر دو، نگاهم می‌کنند و منتظر مانده‌اند. ادامه می‌دهم: «بب... ببخشید! فکر کنم آدرس رو نیاوردم. تو همسایگی‌تون خونواده‌ای به نام امیدوار دارین؟»
زن جوان با تعجب سر تکان می‌دهد که یعنی «نه!»
زیر لب می‌گویم: «پس باید آدرسش رو پیدا کنم.»
و با گفتن این حرف، مضطرب راهم را کج می‌کنم. سنگینی نگاه خواهر مهدی و پسرش را پشت‌سرم حس می‌کنم! برنمی‌گردم! خیسی اشک چشم‌هایم را می‌سوزاند و قدم‌هایم را به‌ طرف خانه تندتر برمی‌دارم1...دا
نویسنده: مریم عرفانیان 
_______________
1. با الهام از خاطره دوست شهید مهدی کرمانی‌زاده
منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi