24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 107545
دوشنبه 25 دي 1402 , 14:47
دوشنبه 25 دي 1402 , 14:47


شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

آخرین پیامک شهید همدانی به همسرش
ماجرای
از زیر قرآن ردش کردم و رفت داخل ماشین. از آنجا هم دستی تکان داد و راننده گاز ماشین را گرفت و رفت.

جهان نیوز: چون میدانستم ساعت 6 پرواز دارد ساکش را آماده کردم و داخل اتاق خودش که کتابخانه و جانمازش هم آنجا بود گذاشتم. بیخبر وارد اتاقش شدم دیدم وسایلش را به هم زده سجاده و عبایش را جمع کرده محل جا کتابیاش را تغییر داده، میز تحریرش را برده جایی که همیشه نماز میخوانده گذاشته. اصلا وقتی وارد اتاق شدم یک لحظه شک کردم که این همان اتاق حاجآقاست یا نه.
لباس اضافههایی که تو ساک گذاشته بودم را بیرون آورده بود. گفتم این لباسها را لازم داری. چرا آوردی بیرون؟ گفت نه من زود برمیگردم. اصرار کردم گفت: لازم ندارم زود برمیگردم. دو تا انگشتر عقیق داشت آنها را هم از انگشتش درآورد و گذاشت داخل کشوی میز. موقع رفتن چندبار رفت داخل خانه و برگشت حیاط. پرسیدم چیزی شده؟ وسیلهای گم کردی؟ چرا نگرانی؟ گفت چیزی نیست حاج خانم. از زیر قرآن ردش کردم و رفت داخل ماشین. از آنجا هم دستی تکان داد و راننده گاز ماشین را گرفت و رفت.
لباس اضافههایی که تو ساک گذاشته بودم را بیرون آورده بود. گفتم این لباسها را لازم داری. چرا آوردی بیرون؟ گفت نه من زود برمیگردم. اصرار کردم گفت: لازم ندارم زود برمیگردم. دو تا انگشتر عقیق داشت آنها را هم از انگشتش درآورد و گذاشت داخل کشوی میز. موقع رفتن چندبار رفت داخل خانه و برگشت حیاط. پرسیدم چیزی شده؟ وسیلهای گم کردی؟ چرا نگرانی؟ گفت چیزی نیست حاج خانم. از زیر قرآن ردش کردم و رفت داخل ماشین. از آنجا هم دستی تکان داد و راننده گاز ماشین را گرفت و رفت.
اهل پیامک و این جور چیزها هم نبود. ولی آن روز از پای پلکان هواپیما برای من پیامک کوتاهی فرستاد. فقط نوشته بود: «خداحافظ».
خاطره ای از «پروانه چراغ نوروزی»
برگرفته از کتاب «پیغام ماهی ها»؛ روایت هایی از زندگانی شهید حسین همدانی


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















