20 شهريور 1405 / ۲۸ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 107709
دوشنبه 02 بهمن 1402 , 09:35
دوشنبه 02 بهمن 1402 , 09:35


جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

قهرمـان ابوقریب
فاش نیوز - یادی از روحانی شهید غلامرضا جانفزا
برگههای مرخصی بچههای گردان را امضا کرد، خستگی یک نبرد سهمگین پس از عملیات والفجر 8 از سر و روی بچهها میبارید.
یکی از برادران سراسیمه وارد سنگر شد و به غلامرضا خبر داد: « منطقه ابوقریب محاصره شده است».
غلامرضا ننشسته، ایستاد! چشمانش پر از اشک شد.
رو به رزمندگان کرد و گفت: بچههای گردان، فکر مرخصی را باید از سر بیرون کنیم، هرکس میخواهد ندای «هل من ناصر امام» را پاسخ دهد، با من بیاید...
300 نفر از بچهها با غلامرضا همراه شدند تا خود را به منطقه نبرد برسانند، به محض رسیدن به منطقه محاصره شده، غلامرضا بچهها را برای آتش گشودن به سوی دشمن آرایش داد، خودش نیز پیشتاز همه به دل دشمن زد!
با شلیک گلولههای آرپیجی، چهار تانک عراقی را به آتش انبوهی تبدیل کرد.
بچهها الله اکبر میگفتند... غلامرضا پنجمین گلوله را جا زد و آرپیجی را روی دوش گذاشت، در فاصله 200 متری تانک عراقی، آماده شلیک شد، عراقیها از سه طرف کانالی که غلامرضا در آن کمین کرده بود، به سمت او آتش گشودند. دو گلوله به کتف و شکم او خورد.
غلامرضا با زانو روی زمین نشست، توان شلیک نداشت....
چند تن از بچهها بعد از فروکش کردن آتش بعثیها، او را که خونریزی شدیدی داشت به سرکانال منتقل کردند، وقتی داشتند او را برای انتقال به تهران سوار آمبولانس می کردند، از امدادگران خواست او را نزدیک سنگر ببرند، غلامرضا نیمخیز روی برانکارد بلند شد، چشم در چشمهای بغض کرده تکتک بچههای اطرافش لبخند زد، وسایل خود را به بسیجیها داد و گفت: بچهها حلالم کنید...
***
غلامرضا جانفزا، از بچههای جوادیه تهران بود. پدرش می گوید: او از ایام نوجوانی به نماز علاقه داشت و شبها با وضو می خوابید، همزمان با تحصیل ورزش می کرد و به والیبال و کشتی خیلی علاقهمند بود.
غلامرضا دیپلم خود را با نمرات بالایی گرفت و در دانشگاه نیز قبول شد، اما با قاطعیت گفت: «من باید بروم جبهه، چون دانشگاه اصلی من آنجاست.» بعد از تمام شدن دبیرستان در حوزه علمیه آیتالله مجتهدی ثبتنام کرد.
مادر شهید نقل می کند: « غلامرضا یک روز صبح که از خواب بیدار شد، آمد پیش ما و گفت: دیشب در خواب آقایی را دیدم با عبا و عمامه مشکی.
من و دوستانم نشسته بودیم که ایشان از در وارد شد و گفت: چرا نشستهاید در حالی که جبهه به شما نیاز دارد.»
غلامرضا عاشق رسم پهلوانی بود و دوست داشت امام خمینی(ره)و شهید مطهری را الگوی زندگی خود کند، از همان سالهای ابتدایی جنگ، از دبیرستان برگه اعزام به جبهه گرفت و به منطقه کردستان اعزام شد.
«غلامرضا وقتی با مدال طلای قهرمانی کشتی از ورزشگاه 7 تیر بازگشت، دستان مادرش را بوسید و گفت: مادر حیف است که شما اینهمه برای من زحمت کشیدید، دست خالی از این دنیا بروید! وقتی حضرت زهرا(س) روز قیامت با امام حسن و امام حسین(ع) وارد میشوند، شما هم غلامرضا را روی دستانت بگیر و بگو: من هم رضا دادهام!»
او یکبار در اولین مرتبه اعزام به کردستان از ناحیه پا مجروح و به تهران منتقل شد، اما سریعاً به منطقه بازگشت.
غلامرضا پس از مدتی حضور در جبهه غرب و جنوب غرب به دلیل تیزبینی و جسارتی که از خود نشان داده بود، فرمانده گردان شهادت لشکر 27 محمد رسولالله(ص) شد.
در عملیات متعدد از جمله والفجر مقدماتی، والفجر 8 و کربلای 5 حضور داشت تا اینکه در فکه در تاریخ 25 اردیبهشت 65 در منطقه ابوقریب به شهادت رسید. مادر غلامرضا میگوید: غلامرضا به من وصیت کرد که اگر من شهید شدم هیچگاه مقابل چشم مردم گریه نکن زیرا منافقین سوءاستفاده خواهند کرد و جوانان مایوس خواهند شد.
شهید غلامرضا جانفزا وصیتنامه خود را با این شعر به پایان رسانده است:
از شهر و دیار وطنم دست کشیدم
زیرا که مرا شهر و دیار و وطن اینجاست
جبرئیل امین زمزمه خواب سراید
چون خوابگه اصغر شیرین دهن اینجاست
خیزید جوانان همگی لاله بکارید
چون قتلگه اکبر گل پیرهن اینجاست
توصیه آخر شهید
پدرها و مادرها: باید اسلام را محافظ بود.
ما اهل کوفه نیستیم، امام و رهبری را تنها
نمیگذاریم.
ای جوانان نکند در رختخواب غفلت بمیرید.
ای جوانان نکند در غفلت بمیرید.
ای جوانان نکند در بیتفاوتی بمیرید.
ای مادران و پدران گرامی: مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمیتوانید جواب حضرت زینب(س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود.
* سعید رضایی
منبع: کیهان


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















