09 شهريور 1405 / ۱۷ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 108921
یکشنبه 13 اسفند 1402 , 09:43
یکشنبه 13 اسفند 1402 , 09:43


مفهوم جدیدی بهنام عقلانیت انقلابی
سید محمدرضا میرشمسی
پاراچنار؛ مناقشه قبیلهای یا بحران ژئوپلیتیک
علیرضا رجائی
سخنی صریح و محترمانه با آقای قائمپناه
علیرضا ضابطی سیستان
تبریک میلاد رسول خدا (ص) به گونهای دیگر
حسین شریعتمداری
از تفاهم تا گارانتی؛ زمان طلایی در معماری امنیت هرمز
علیرضا رجائی
حلقه مفقوده ادعای صلح شرافتمندانه
محمدحسین محترم
مرز خود را با غربگرایان و جریان فتنه حفظ کردهام
محمدباقر قالیباف
زیست عفیفانه
سیدمهدی حسینی
وقتی حقیقت هم باید از فیلتر اینترنشنال عبور کند!
محمدرضا الهی
مهمترین دستاورد آقای شهید ایران
مهدی فضائلی

همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
آش کشک خالتم، بخوری پاتم نخوری پاتم!
فاش نیوز - همسر شهید مدافع حرم جلال ملک محمدی تعریف میکند: «جلال دفتری داشت که نقصهای خودش را در آن مینوشت؛ اما اجازه نمیداد من آنها را بخوانم. شبی به طور اتفاقی چشمم به جملهای در این دفتر افتاد که نمیتوانستم آن را باور کنم.»
آمنه مظلومزاده همسر شهید مدافع حرم محمدجلال ملک محمدی تعریف میکند: «هرازگاهی قرار میگذاشتیم در مورد مشکلات زندگی با هم گفتوگو کنیم و بنای این برنامه بر نوشتن مشکلات بود. دفتر کوچکی داشت که هر نقصی به نظر خودش در رفتارش بود در این دفتر یادداشت میکرد. میان خنده و شوخی اجازه نمیداد نوشتههایش را بخوانم و با شرمندگی عذر تقصیر میخواست: «این نامه اعمال منه، روم نمیشه جلو شما بازش کنم.»یک شب میان گفتوگو اتفاقی نگاهم به ورقی از این دفترچه اسرار افتاد و یک جمله چشمم را گرفت: «باید به خانمم بیشتر محبت کنم.»تصورم از نوشتههای این دفتر هر چیزی بود الا همین یک جمله.در وجود جلال دریای محبت مـوج میزد. گاهی به قدری به من محبت میکرد که شک داشتم همه شوهرها این قدر مهربان باشند. رد نگاهم را روی دستنوشتههایش زد، دفتر را بست و من با هیجان اعتراض کردم: «بذار بخونم ببینم چی نوشتی.»دفتر را بین دستانش پنهان کرد و با خنده نمکینش مچم را گرفت: «تو که خوندی چی نوشتم.»خودم را سمتش کشیدم، طوری که شانهام به شانهاش خورد و با شیرینزبانی اعتراف کردم: «آره خوندم؛ ولی تو که به من محبت میکنی.»دفتر را روی میز قرار داد، دستش را دور شانهام حلقه کرد و از منتهای احساسش حرف زد: «به اندازه خودم فکر نمیکنم به تو محبتی کرده باشم!»همان طور که بین حلقه دستش بودم، سرم را به شانهاش تکیه دادم و با لحنی لبریز رضایت گواهی دادم: «ولی من راضیام.»
مستقیم نگاهم کرد و بیپرده پرسید: «پس پشیمون نیستی؟»تا خواستم جوابی بدهم، صدایش بین خنده گم شد: «البته پشیمونی دیگه فایده نداره! آش کشک خالته، بخوری پاته نخوری پاته.»این را گفت و با چشم و ابرویش به شوخی عشوه میریخت تا مرا بخنداند و طوری بانمک این کار را میکرد که از ته دل ریسه می رفتم.»
منبع: کتاب «جلالآباد» به قلم فاطمه ولینژاد
منبع: خبرگزاری فارس


ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی















