04 تير 1405 / ۰۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 109975
دوشنبه 03 ارديبهشت 1403 , 11:33
دوشنبه 03 ارديبهشت 1403 , 11:33


از کربلای ۶۱ تا جنگ ۱۲روزه و رمضان
حسن رشوند
ظرفیتهای تمدنساز عاشورا؛ از رویدادی تاریخی تا الگویی فراگیر
مهدی جبرائیلی تبریزی
پرسشهایی درباره قطع یک برنامه زنده!
هاشم اسدی
شباهت عجیب ترامپ به پنگوئنها
حسین شریعتمداری
پیروزی علیالاصول و تفاهمنامه ناپایدار
محمد ایمانی
۱۱۰ شب شگفتانگیز با مردمی دوستداشتنی
محمدهادی صحرائی
پیام رهبری روشن و واضح است...
امانالله دهقان فرد
هموطنان بحرینی را منتظر نگذاریم
حسین شریعتمداری
آزمون اراده
سید محمدعماد اعرابی
از تهدید تا التماس؛ پایان توهم قدرت در «جنگ رمضان»
حسن خلیل خلیلی

روایت قهرمانی که در بوستان، شرف پیدا کرد
حمیدرضا مرادی
گوش و چشمی که وارث حسین(ع) شد!
محسن قنبریان
دلنوشتهای از سر درد و دلتنگی
علیرضا ضابطی سیستان

ثواب کردن هم به ما نیامده!
فاش نیوز - یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس تعریف میکند: «شبی از خواب بیدار شدم و قصد شستن لباسهای همرزمانم را کردم. اما وقتی تاید را روی لباسها ریختم، تاروپود آنها از هم باز شد ...»
به گزارش خبرگذاری فارس، محمدرضا غلامرضایی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «سال ۱۳۶۲ در خط دوم پدافندی در جزیره مجنون مستقر بودیم. بعضی از بچهها آن قدر مخلص بودند که نصفه شبها بلند میشدند پوتینهای یکدیگر را واکس میزدند. یک شب تصمیم گرفتم بیدار شوم و در ثواب کار آنها شریک شوم.

وقتی سراغ پوتینها رفتم، دیدم همه واکس زده و مرتب کنار هم چیده شدهاند. به این نتیجه رسیدم که عدهای زودتر از من بلند شده و ثوابها را تقسیم کردهاند. چون به زور خودم را از خواب جاکن کرده بودم، نمیخواستم ثواب نکرده بروم بخوابم. ناگهان چند نفر از نیروها از خط مقدم برگشتند. لباسهایشان را در آوردند و رفتند خوابیدند. از بس خسته بودند، فوری خوابشان برد.لباسهایشان را برداشتم و کنار تانکر آب بردم. لباسها را داخل تشت آب گذاشتم تا خیس بخورد. نمیدانستم از کجا باید تاید تهیه کنم. یکی از بچهها بیرون از سنگر مشغول خواندن نماز شب بود. صبر کردم و وقتی نمازش تمام شد، از او پرسیدم: «برادر! نمیدونی تاید کجاس؟ میخوام لباس بشورم.» با انگشت اشاره کرد و گفت: «برو توی اون سنگر آخری.» وارد سنگر آخر شدم. خیلی تاریک بود. چند تا گونی کنار هم چیده بودند. با اطمینان از اینکه مواد داخل گونیها پودر رختشویی است، یک مشت برداشتم و آمدم شروع به شستن لباسها کردم. یک دفعه متوجه شدم دستهایم داغ شد. اهمیت ندادم. پیش خودم گفتم: «شاید تایدها غنیمتی و خارجیه، کیفیتش با تایدهای ما فرق میکنه.»ادامه که دادم، تاروپود لباسها از هم پاشید. یقه از یک طرف آستین از یک طرف و ...لباسهای چاک خورده را بردم ریختم پشت خاکریز. رفتم ماجرا را به آن برادر رزمندهای که نماز شب میخواند گفتم. گفت: «مگه از کجا تاید آوردی؟»
جواب دادم: «همونایی که توی سنگر آخری دم در بود.»با تعجب گفت: «دیوونه! گونیهای دم سنگر کلر بود. باید از گونیهای آخر سنگر تاید بر میداشتی.»آرام گفتم: «صداشو در نیار که ثواب کردنم به ما نیومده.»رفتم خوابیدم. فردا صبح با اینکه چند نفر از بچهها متوجه خطای من شدند، اما به رویم نیاوردند.۱۷ سال از این ماجرا گذشت. یک روز در صف نانوایی ایستاده بودم. نفر پشتی با دست زد روی شانهام و گفت: «غلامرضایی! لباسهای من رو بده.»چشمانم گرد شد. پرسیدم: «کدوم لباس؟»با خنده گفت: «همون لباسهایی که هفده سال پیش، نصفه شب بردی با کلر داغونشون کردی.»منبع: کتاب «موقعیت ننه» به قلم رمضانعلی کاووسی
منبع: کتاب موقعیت ننه


ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
روایت خلبان F-۱۴ از فتح خرمشهر و مقاومت دزفول
مهدی طلوع وند
راز سفرهای که ۷ نفر را مسافر بهشت کرد
مریم صاحب محمدی نژاد















