23 تير 1405 / ۲۸ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 111062
چهارشنبه 16 خرداد 1403 , 12:42
چهارشنبه 16 خرداد 1403 , 12:42


وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

یا از آن طرف میروی یا توی چاله میافتی!
فاش نیوز - گروهانهای ارتش و سپاه برای مدتی با یکدیگر ادغام شده بودند و ارتشیها هر روز صبح با جیپشان از کنار چادر بچههای سپاه میگذشتند. این کار خواب و آرام را از آنها گرفته بود. روزی یکی از بچهها با خوشحالی بالاسر بقیه آمد و آنها را کنار جاده برد.
حسین یکتا یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، درباره روزهایی که به دستور شهید علی صیاد شیرازی گروهانهایی از گردانهای ارتش و سپاه با یکدیگر ادغام شده بودند، تعریف میکند: «هر روز صبح با صدای گاز جیپ ارتش که از پشت چادر ما رد میشد، از خواب میپریدیم. ناراحتی اعصاب و روان گرفته بودیم. هم خواب کوفتمان میشد، هم با گرد و خاکی که درست میشد ته حلقمان تا ظهر گل بود. چرخ ماشین هم روی خاک شیاری انداخته بود و همه از همان جا رد میشدند. اول احترام طرح ادغام را نگه داشتیم. مؤدبانه خواهش کردیم برادران ارتشی چند متر دورتر از چادر ما گاز بدهند. ۲ روز از جیپ و سر و صدایش خبری نبود. ما هم خوشحال تا دقیقه نود قبل از صبحگاه میخوابیدیم. از روز سوم دوباره همان آش و همان کاسه. حسابی لجمان گرفت. جیپ طوری گاز میداد که میگفتیم الان داخل چادر میآید.یک روز بعد از نماز صبح، شهید حسن مقیمی که همیشه کلنگ کوچکش همراهش بود، بالای سرمان ظاهر شد. تازه یادمان افتاد از دیشب موقع خواب غیبش زده بود. سر تا پایش خاکی و نیشش تا بناگوش باز. دوید پای پنجره و ما را هم صدا کرد. دورش کپه شدیم. سر و کله جیپ ارتش پیدا شد. پرگاز آمد. نزدیک چادر ما که رسید انگار به چیزی گیر کرد. تکان محکمی خورد و ایستاد. چرخهای عقبش لحظهای از زمین کنده شد و فرود آمد. مقیمی در عرض جاده چاله درازی به عمق نیم متر کنده بود. خاکهایش را هم آورده بود پشت چادر ریخته بود. ارتشیها پیاده شده بودند و هاج و واج چاله را نگاه میکردند. فهمیدند کار ماست. به روی خودشان نیاوردند. جیپ را با مصیبت و هزار بار عقب جلو کردن در آوردند و رفتند. چاله هم آن جا ماند تا برای جیپهای دیگر مانعی باشد.
از فردا ماشینها به چادر ما که میرسیدند یک احترام نظامی میگذاشتند، راهشان را کج کرده و بی سر و صدا از کمی آن طرفتر میرفتند. ما هم در خواب ناز.»
منبع: کتاب «مربعهای قرمز» به قلم زینب عرفانیان
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















