14 آذر 1404 / ۱۴ جمادى الثانية ۱۴۴۷
شناسه خبر : 111311
شنبه 26 خرداد 1403 , 11:48
شنبه 26 خرداد 1403 , 11:48


کالسکۀ اقتصاد!
سیدمهدی حسینی
از سادهانگاری هستهای تا اتحاد مقدس مردمی!
ابراهیم کارخانهای
داستان شرافتی که دلها را سوزاند!
داود گودرزی
این «شام» را غربگرایان پختهاند!
مسعود اکبری
نقطه عزیمتی جاهلانه!
سیدمهدی حسینی
مادران و همسران شهدا، اسطورههای ایثار
علیرضا ضابطی
مستضعفان هستند که میتوانند...
سعید جلیلی
بیست کیلومتر زیر جهنم!
حسین قدیانی
مذهب نپرسیدند، وطن را دیدند
علیرضا ضابطی
وقاحت نخبهگرایی و تحقیر ملت
سیدرضا موسوی فاضل
وظیفه ما در مقابله با آمریکا و تبیین آن
سیدجواد هاشمی فشارکی
دولت قوی یعنی...
مهدی فضائلی

فریاد دختران یتیم در سوگ فاطمه(س)
یتیم شهدا
رود ترانه تازه به طغیان رسیده است...
ونوس جامیپور
قصه دلدادگی به خاک
زهرا آذربایجان
وقتی عشق تنها راه نجات است....
قنبر مبارز
ضاحیه، ناحیهی مقدسهی مقاومت است!
حسین قدیانی

سگ دخلمان را بیاورد یا بعثیها؟
فاش نیوز - تا یک قدمی بعثیها رسیده بودند و با ذوق اطلاعات جمع آوری میکردند؛ اما سر که بلند کردند دیدند سگی با قد و قواره گرگ بهشان خیره شده و آب از دهانش آویزان است.
حسین یکتا یکی از نیروهای اطلاعات عملیات و راویان دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «با چند تا از بچهها یک شب در پناه درختها و تاریکی، تا جایی که جا داشت جلو رفتیم. اطلاعات عملیات یعنی همین؛ هی جلو بروی، هی ذوق کنی، دست آخر هم یا سرت را به باد میدهی یا سرشان را! آن شب نزدیک بود سرمان را به باد بدهیم. یک قدمی عراقیها، خوشحال از زرنگیمان، دوربین میکشیدیم و تند تند یادداشت میکردیم. باز هم میخواستیم جلوتر برویم که سر بلند کردیم، دیدیم سگی به قد و قواره گرگ، چند متریمان ایستاده. خشکمان زد. با تعجب نگاهمان میکرد که چرا فرار نمیکنیم. زبانش در دهانش جا نشده بود. چشمهایش در تاریکی برق میزد و عصبانی خرناس میکشید. نفری دو پا قرض کردیم و الفرار. بلد نبودیم از هم جدا شویم که گیج شود. اسلحه روی شانهمان سنگینی میکرد؛ ولی چون بغل گوش بعثیها بودیم نمیتوانستیم لااقل با یک تیر فراریاش بدهیم. این طوری به جای سگ، دشمن دخلمان را میآورد. همه با هم میدویدیم، سگ هم پر سر و صدا دنبالمان. از یک طرف میترسیدیم بگیرد تکه پارهمان کند، از یک طرف اگر عراقیها به سرو صدایش شک میکردند، زمین و آسمان را به رگبار میبستند و سوراخ سوراخ میشدیم. در این گیر و دار پایم یادش افتاده بود چلاق است! پیچ خورد. حس کردم جریان برق از مچ تا گلویم بالا آمد. ۲ متر با صورت شیرجه رفتم و در ثانیهای باز راست شدم و دویدم. نفسهای وحشی سگ جایی برای آه و ناله نگذاشت. در شرایط سخت استعدادهایت را کشف میکنی. دوی سرعت استعدادی بود که آن شب در ما کشف و شکوفا شد. پایمان به خط خودمان که رسید، روی زمین ولو شدیم. سگ را غال گذاشته بودیم. نای حرف زدن نداشتیم. فقط یکدیگر را نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.»
منبع: کتاب «مربعهای قرمز» به قلم زینب عرفانیان
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای با پایانبندی تلخ!
رضا امیریان فارسانی
دو خاطره از شهید مهدی باکری
محمدحسین عباسی ولدی
اولین مرحله عشق
سیدجعفر حسینی ودیق
ماجرای لباس غواصی و پای شکسته
سیدجعفر حسینی ودیق















