شناسه خبر : 111348
یکشنبه 27 خرداد 1403 , 12:11
اشتراک گذاری در :

دیــده‌بان

یادی از روحانی شهید حمیدرضا واضحی‌فرد
فاش نیوز - چفیه را از دور گردنش باز کرد تا شیشه‌های دوربین را پاک کند. گرد و غبار انفجارات و دود گوگرد شیشه‌های دوربین را سیاه کرده بودند. از شدت بمباران روز همچون شب شده بود و چشم، چشم را نمی‌دید.
کمی گوش تیز کرد. صدای زنجیر چرخ‌‌تانک‌ها بود که به گوش می‌رسید. نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند.
با دوربین نگاهی به رو‌به‌رویش ‌انداخت اما چیزی ندید. همین که دوربین را چرخاند و به سمت چپ و راست نگاه کرد، چشمانش از تعجب نزدیک بود از حدقه در بیایند. لشگر انبوه ‌تانکها که از بیراهه و میان نخلستان‌ها می‌خواستند به خط بزنند.
گوشی بی‌سیم را برداشت تا گِرای آنها را به توپخانه بدهد اما تعداد زیاد ‌تانک‌ها آن هم با این سرعتی که به پیش می‌آمدند، امکان هر نوع مقابله‌ای را سلب کرده بود.
کانال بی‌سیم را عوض کرد و فرمانده را گرفت و آنچه دیده بود، گفت. حال تصمیم با خود فرمانده بود که این حمله گاز انبری را چگونه دفع کنند.
لحظاتی بعد دستور عقب‌نشینی موقتی و تاکتیکی صادر شد تا رزمندگان به عقب بازگشته و با سازماندهی بهتری حمله کنند اما حمیدرضا همچنان سر جایش نشسته بود.
اگر بچه‌ها بخواهند حمله کنند، به دیده‌بان نیاز دارند. باید کسی باشد تا آنها را از اوضاع و احوال منطقه با خبر کند. اصلاً وظیفه من این است که اینجا بنشینم و مو به مو هر آنچه می‌بینم را گزارش کنم. مگر من چشم و گوش فرمانده نیستم. پس باید اینجا بمانم و...
این کلمات، حرف‌هایی بود که در ذهن حمیدرضا چرخ می‌زد و او را برای ماندن مُجاب می‌کرد و چه خوب شد که ماند. اگر او هم رفته بود پس چه کسی به داد مجروحین می‌رسید و آنان را سیراب می‌کرد. در آن عملیات حمیدرضا هم دیده‌بان لشگریان بود و هم ساقی.
روحانی شهید حمید‌رضا واضحی‌فرد در روز اول فروردین سال 1346 در خانواده‌ای مذهبی و متدین به دنیا آمد. حمیدرضا پسر تیزهوش و با استعدادی بود. از همان اول با رفتار و بازی‌های بچه‌گانه‌اش این را به همگان نشان داد که با خیلی از بچه‌های دیگر فرق دارد و آینده درخشانی در پیش روی اوست.
پدرش نام او را در مدرسه علوی نوشت تا آغازی باشد بر راه پر فراز و نشیب
جهاد علمی‌اش. مقطع راهنمایی او مصادف بود با اوج جریان‌های مبارزه با رژیم شاهنشاهی و تظاهرات مردم. حمیدرضا هم با اینکه سن ‌اندکی داشت اما با تحریک دانش‌آموزان برای به تعطیل کشاندن مدرسه، سعی داشت آنان را با خود همراه سازد تا در تظاهرات شرکت کنند. حتی اعلامیه‌های امام را از برادران بزرگ‌ترش می‌گرفت و مخفیانه در مدرسه توزیع می‌کرد.
بعد از پیروزی انقلاب، هنوز ‌اندک زمانی نگذشته بود که جنگ تحمیلی شروع شد. حمیدرضا فرزند پسر سوم خانواده بود و دو برادر بزرگ‌ترش قبل از او به جبهه رفته بودند و همین دیدن برادران بزرگ‌ترش که از جبهه باز می‌گشتند و خاطرات رزمندگان و شهدا و حماسه‌های آنان را تعریف می‌کردند، انگیزه‌ای شده بود برای حمیدرضا که او هم به جبهه برود اما سنش برای رفتن به میدان جنگ خیلی کم بود.
تلاش و انگیزه حمیدرضا برای رفتن به جبهه واقعاً ستودنی بود. هر کاری که به ذهنش می‌رسید انجام داد. با هر کس که می‌شناخت صحبت کرد تا بتواند پدر و مادرش را راضی کند اما نشد. در واقع پدر و مادر حمیدرضا نمی‌توانستند نبود هر سه فرزند در خانه را تحمل کنند. تنها به این شرط راضی شدند که یکی از آن دو برادر بزرگ‌تر از جبهه بازگردد اما مگر آن دو باز می‌گشتند. گویی می‌خواستند همه ثواب‌ها برای خودشان باشد.
بالاخره حمیدرضا دلش را به دریا زد و با هرگونه ترفندی که بود خودش را به منطقه رساند اما از شانس بد، مسئول آن منطقه جنگی برادرش جواد بود. جواد که از حضور حمیدرضا آگاه شده بود او را پیدا کرد و به گوشه‌ای کشاند و گفت: «باید بروی از پدر رضایت‌نامه بیاوری. درسته من اینجا مسئولم اما نمی‌توانم تو را اعزام کنم.»
وقتی بازگشت، از شدت ناراحتی مریض شد و در بستر بیماری افتاد. پدر و مادر که متوجه اشتیاق بیش از حد حمیدرضا برای حضور در میدان نبرد شدند، نهایتاً با رفتن او موافقت کردند و حمیدرضا در اولین فرصت خودش را به صحنه جنگ رساند و به عنوان دیده‌بان، مشغول جهاد فی‌سبیل‌الله و یاری دین خدا شد.
با اینکه سن کمی داشت اما سر نترس و دل شیری داشت. همیشه جلو بود، حتی جلوتر از خط مقدم. گاهی اوقات چند نفری و گاهی اوقات هم تنهایی. گاهی اوقات چند شبانه‌روز با آب و غذای اندکی به سر می‌برد و به دیده‌بانی می‌پرداخت.
در عملیات والفجر 8 که منجر به آزادسازی فاو شد، حمیدرضا نقش مهمی را در دیده‌بانی و گِرا دادن به توپخانه خودی جهت منهدم کردن مواضع و امکانات دشمن به عهده داشت. سعی می‌کرد تا آنجا که می‌تواند جلو برود و از نزدیک گزارش کاملی از وضعیت دشمن ارسال کند.
در یکی از روزها که دشمن حمله می‌کند و رزمندگان مجبور به عقب‌نشینی تاکتیکی می‌شوند، حمید‌رضا و چند نفر از دوستانش همچنان در منطقه می‌مانند و شب هنگام به کمک مجروحان می‌روند و آنها را به عقب منتقل می‌کنند.
در همین عملیات بود که از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار می‌گیرد و روحش به دیدار معبود می‌شتابد.
آری، حمیدرضا که از رهگذر عنایات الهی به دنیائی پر از عظمت بدل شده بود، روحش آبشار مهربانی و صفا بود و سینه‌اش تمام چشمه‌های تازه را شرمدار خویش می‌نمود. اگرچه روزگار تنها مجالی کوتاه به او داد تا طومار علم را در نوردد اما تا همین حد هم توانست کوله‌بار معرفت خویش را پر از بصیرت و آیین دین‌دانی کند. پس از آن به سوی میدان رزم رهنمون شد و به جبهه رفت.
در واقع طلبه شهید حمیدرضا واضحی‌فرد، شیدای سوخته جانی بود که به شهر عشق پای نهاده و از کوی عافیت کوچ کرده بود. از خویش کرانه گرفته و در خرابات معرفت، اوصاف بشری را ویران نموده بود تا از قفس هستی به آسمان فنا پرکشد و صفت بقا یابد. با دستانی سرشار از بی‌چیزی، پای به آستان درگاه محبوب نهاد تا او مرهمی بر شانه‌های خستة دلش نهد. زیرا نه آنچه را می‌دانست، داشت و نه آنچه را داشت، می‌دانست. عاجز بود و سرگردان.
هر دلشده‌ای با یاری و غمگساری بود و او بی‌یار و غریب، اما در ضمیر خویش معبود را شناخت. پس هر چه غیر از او بود را بینداخت و چون عارفان قبلة آرامشش نور وصال شد. از همین رهگذر بود که به تمنای معبود در جمع مشتاقان اهمیت فراوان می‌داد. وجودش غبار کوی
اهل بیت(ع) شده بود چرا که در شبستان نیازش پیوسته آتش اشتیاق ادعیة آنان زبانه می‌کشید.
شبان هر آدینه با زمزمة حدیث بیداریِ مردِ روشن هستی، حضرت علی(ع) در شب تاریک نیستی، عشق به ناطق روز نخست را در دل دو چندان می‌نمود.
|| سعید رضایی
منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi