شناسه خبر : 111872
شنبه 16 تير 1403 , 10:23
اشتراک گذاری در :

اجرای نقش صدام با چاشنی طنز در اسارت

فاش نیوز - احمد چلداوی از اسرای دوران دفاع مقدس می‌گوید: «بیشتر اسرا به ایران بازگشته بودند و تعداد کمی از ما که از نظربعثی‌ها مجرم بودیم، در اسارت مانده بودیم. به فکرم رسید برای شادی اسرا یک تئاتر فکاهی و طنز راه بیندازیم.»

همه اسرا آزاد شده بودند و اسرای کمی در عراق باقی مانده بودند. از نظر بعثی‌ها ما مجرم بودیم و [خرابکارها به اصطلاح بعثی‌ها] از سرتاسر اردوگاههای عراق به اردوگاه رمادی ۹ منتقل شده بودند و تعدادمان حدوداً ۲۰۰ نفر می‌شد. با اینکه تنها گروه بازمانده اسرای ایرانی در عراق بودیم اما روحیه بالایی داشتیم و در اولین فرصت باز هم شروع کردیم به برگزاری برنامه‌های مختلف فرهنگی. به فکرم رسید برای شادی اسرا یک تئاتر فکاهی و طنز راه بیندازیم.ابتدا لازم بود نمایشنامه را بنویسم. موضوع، قصه پیرمردی بود که در ایام جوانی به اسارت بعثی‌ها درآمده بود و حالا داشت خاطرات اسارت را برای فرزندان و نوه‌هایش تعریف می‌کرد و از شکنجه‌ها و سختی‌هایی که در زندان‌های عراق کشیده می‌گفت. در حقیقت این پیرمرد می‌توانست آینده هر یکی از ماها باشد. هدف این بود که بدانیم رسالتمان سالها بعد از اسارت هم ادامه خواهد داشت.

کسی حاضر نبود نقش صدام را بازی کند

برای رفع خستگی بچه‌ها، باید کمی خنده چاشنی‌اش می‌کردم. باز هم کسی حاضر نبود نقش صدام را بازی کند. در سکانس اول کامران فتاحی در نقش پیرمرد برای نوه‌هایش قصه دفاع از مرز و بوم اسلامی مقاومت و اسارتش را تعریف می‌کند. در سکانس دوم من که نقش صدام را داشتم در حال شکنجه اسرا بودم. برای خنداندن اسرا کارهایی که «لفته» از افسران بعثی، هنگام شکنجه بچه‌ها انجام می‌داد را انجام می‌دادم که موجب خنده اسرا می‌شد. به عربی فحش‌هایی از قبیل از مال (الاغ) و قشمر (مسخره) و غیره را تکرار می‌کردم. حسابی اسباب خنده و سرور اسرا فراهم شده بود. بچه‌ها چنان بلند بلند می‌خندیدند که نگران شدم بعثی‌ها بفهمند. یک دفعه یکی از بچه‌ها که داشت می‌پایید نگهبانهای بعثی سر نرسند، فریاد زد: «وضعیت قرمزه!» سریع سن و پرده را جمع کردیم. من هم که لباس نظامی و کلاه قرمز بعثی سرم بود، فرصت نکردم لباس‌هایم را عوض کنم، لذا پریدم زیر پتو و مشغول تعویض لباسها شدم. نگهبان عراقی آمد و سرکی کشید. کمی هم به بعضی وسایلی که از برنامه تئاتر روی زمین مانده بود گیر داد و شکر خدا چیزی نفهمید و رفت.بعد از رفتن نگهبان، دوباره ادامه سکانس اجرا شد. در حین اجرای سکانس در حالی که خیلی غرق نقش خود بودم نگاهی به جمعیت کردم. چشمم به چهره معصوم شهید «امیر عسگری» افتاد. امیر به خاطر این که لفته و کارهایش را دیده بود با این صحنه ها ارتباط خوبی برقرار می‌کرد و مرتب می‌خندید و تشویق می‌کرد.
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi