24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 112692
یکشنبه 14 مرداد 1403 , 12:31
یکشنبه 14 مرداد 1403 , 12:31


وقتی «امت» تومار توهمات استکبار را درهم میپیچد
سیدرضا موسوی فاضل
حالا چکار کنیم؟
فواد ایزدی
«خمینیِ جوان»به یاری «خامنهای جوان» شتافت!
محمدحسین محترم
شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

حسابرسی از خود
فاش نیوز - یکبار سال ۱۳۶۵، با احمد رفتیم بیرون. گشتوگذار و کارهای عقبمانده را انجام دادیم. یک موتور هوندا داشتم و رساندمش خانه.
همیشه اینجور مواقع خانه رضا شفاعی میرفتیم. این بار اما احمد خیلی اصرار کرد که شام را در منزل خودشان بمانم. زمستان بود. هنوز تهران لولهکشی گاز نشده بود و بخاری گازی وجود نداشت. هوا هم انصافاً خیلی سرد بود. یک چراغ علاءالدین گذاشت وسط اتاق و خواست که شب را در خانهشان بمانیم و صحبت کنیم.
آخر شب که از خستگی خوابیدیم، اتفاق عجیبی افتاد. نصف شب من از سردی هوا از خواب پریدم. دیدم احمد پشت به من در گوشه اتاق درحالیکه حواسش به من نبود و فکر میکرد من خوابیدهام، آستینهایش را تا آرنج زده بالا و دستانش را روی حرارت چراغ علاءالدین گرفته وگریه میکند. با خدای خود راز و نیاز و طلب مغفرت و بخشش میکرد.
به خودش میگفت: دیروز این کار بد را انجام دادی. بدحرف زدی. با رفیقت تند شدی. فلانی را دلخور کردی. حالا طعم آتش دنیا را بکش ببین تحمل داری؟! ببین میتوانی آتش جهنم را تحملکنی؟!
و سخت و اما بیصداگریه میکرد. پتو را کشیدم روی سرم که متوجه بیداری من نشود. شاید یکساعتی همینطور داشت اعمالش را محاسبه میکرد.
صبح سر صبحانه دیدم دستانش سرخشده. طوری که شک نکند، پرسیدم: احمد دستت چی شده؟ گفت: هیچی، یکمی تاول زده. از جواب طفره رفت و چیزی نگفت.
احمد سال ۱۳۶۵ فقط هفده، هجدهساله بود و اینگونه مانند یک عارف سالک از خودش حساب میکشید و مراقب اعمال و افکارش بود.
همیشه عادت داشت وقتی برای بچهها نامه میفرستاد، آخرش مینوشت: وارد بهشت نمیشوم، مگر اینکه شماها هم همراهم باشید؛ البته اگر لایق بهشت باشید.
خاطرهای از شهید احمد حاج بابایی
راوی: ابوالفضل متین، همرزم شهید
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















