14 شهريور 1405 / ۲۲ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113422
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:13
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:13


منشور خودمختاری راهبردی ایران
علیرصا رجائی
این آب به کدام آسیاب میریزد؟!
حسین شریعتمداری
متولد آفریقا و ساکن آمریکا اما دلباخته کربلا
سیدمحمد مشکوهًْالممالک
سلاح واقعی اقتدار میآورد، نه جوهر روی کاغذ
حمیدرضا مرادی
مراسم عروسی، زیرساخت بود یا پایگاه موشکی؟!
محمدرضا الهی
توپ را به زمین دشمنان شلیک کنیم!
محمد عباسیلو
فرصتهای ایستادن با شرق
غلامرضا صادقیان
چالش مدیریتی در مسئله عفاف و حجاب
سید محمدرضا میرشمسی
عروسی خوبان، خباثت شیطان!
علیرضا ضابطی سیستان
ایران هرچه قویتر چگونه ساخته میشود؟
داود منظور

رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی
برای رفیق شهیدم؛ «بشری»
زهرا صدر
ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
دکترجان، شما برو هر وقت خفه شدیم بیا!
فاش نیوز - رزمندهها مشغول تمرین غواصی بودند که دکتر برای اولین بار به جمعشان آمد. هنوز کنار سد نرسیده بود که یکی داد زد: «خفه شدم، کمکم کنید.»
علی عسکری یکی از غواصان دوران جنگ تحمیلی، تعریف میکند: «دکتر جل و پلاسش را جمع کرد و رفت. خیلی زود فهمید اینجا جای ماندن نیست. حق داشت بنده خدا! همان روز اول که آمد توی جمع ما، یکی از بچهها صدایش را توی سرش انداخت که «دکتر اومد!»توی سد دز تمرین غواصی میکردیم. من و یکی دو نفر دیگر در دو عملیات شرکت کرده بودیم و تجربهای داشتیم. شده بودیم مربی. لب آب ایستاده بودیم و بچههای تازهکار توی آب غوطه میخوردند. همان جا بود که یکی داد زد: «دکتر اومد!»هنوز جملهاش کامل نشده بود که یکی از بچهها بنا کرد دستوپا زدن: «اوووی خفه شدم. کمک، کمک.» آن یکی پرید پاهایش را گرفت و از آب بیرونش کشید. هنوز این یکی را از آب بیرون نکشیده بودند که یکی دیگر دو تا قلب آب خورد و آمد روی آب؛ مثل ماهی مرده! مربی شیرجه زد این یکی را زد بغلش و آورد لب آب.دو نفر بازوهایش را گرفتند و کشیدندش بالا. دکتر جوان سراسیمه داشت رزمنده اولی را احیا میکرد که صدای دستوپا زدن یکی دیگر از توی آب بلند شد. دکتر کف دستهایش را روی سینه رزمنده گذاشته بود. سینهاش پایین رفت و بالا آمد. ناگهان پاهای رزمنده بالا رفت و پایین آمد، از کمر راست شد و روی زمین نشست! توی چشمهای دکتر زل زد. مثل فنر از جا در رفت و شیرجه زد توی آب. نفر دوم و سوم و... هم یکییکی شیرجه زدند.یکی سرش را از آب بیرون آورد و گفت: «دکتر جون! برو استراحت کن. هر وقت خفه شدیم خبرت میکنیم.» بچهها دستوپا میزدند و قاه قاه میخندیدند. دکتر عرق پیشانیاش را پاک کرد. همان جا بود که فهمید اینجا جای ماندن نیست. جل و پلاسش را جمع کرد و رفت.»
||منبع: کتاب «آدلا هنوز شام نخورده» به قلم یاسر سیستانینژاد
منبع: خبرگزاری فارس


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی















