22 تير 1405 / ۲۷ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 113422
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:13
دوشنبه 19 شهريور 1403 , 12:13


وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

دکترجان، شما برو هر وقت خفه شدیم بیا!
فاش نیوز - رزمندهها مشغول تمرین غواصی بودند که دکتر برای اولین بار به جمعشان آمد. هنوز کنار سد نرسیده بود که یکی داد زد: «خفه شدم، کمکم کنید.»
علی عسکری یکی از غواصان دوران جنگ تحمیلی، تعریف میکند: «دکتر جل و پلاسش را جمع کرد و رفت. خیلی زود فهمید اینجا جای ماندن نیست. حق داشت بنده خدا! همان روز اول که آمد توی جمع ما، یکی از بچهها صدایش را توی سرش انداخت که «دکتر اومد!»توی سد دز تمرین غواصی میکردیم. من و یکی دو نفر دیگر در دو عملیات شرکت کرده بودیم و تجربهای داشتیم. شده بودیم مربی. لب آب ایستاده بودیم و بچههای تازهکار توی آب غوطه میخوردند. همان جا بود که یکی داد زد: «دکتر اومد!»هنوز جملهاش کامل نشده بود که یکی از بچهها بنا کرد دستوپا زدن: «اوووی خفه شدم. کمک، کمک.» آن یکی پرید پاهایش را گرفت و از آب بیرونش کشید. هنوز این یکی را از آب بیرون نکشیده بودند که یکی دیگر دو تا قلب آب خورد و آمد روی آب؛ مثل ماهی مرده! مربی شیرجه زد این یکی را زد بغلش و آورد لب آب.دو نفر بازوهایش را گرفتند و کشیدندش بالا. دکتر جوان سراسیمه داشت رزمنده اولی را احیا میکرد که صدای دستوپا زدن یکی دیگر از توی آب بلند شد. دکتر کف دستهایش را روی سینه رزمنده گذاشته بود. سینهاش پایین رفت و بالا آمد. ناگهان پاهای رزمنده بالا رفت و پایین آمد، از کمر راست شد و روی زمین نشست! توی چشمهای دکتر زل زد. مثل فنر از جا در رفت و شیرجه زد توی آب. نفر دوم و سوم و... هم یکییکی شیرجه زدند.یکی سرش را از آب بیرون آورد و گفت: «دکتر جون! برو استراحت کن. هر وقت خفه شدیم خبرت میکنیم.» بچهها دستوپا میزدند و قاه قاه میخندیدند. دکتر عرق پیشانیاش را پاک کرد. همان جا بود که فهمید اینجا جای ماندن نیست. جل و پلاسش را جمع کرد و رفت.»
||منبع: کتاب «آدلا هنوز شام نخورده» به قلم یاسر سیستانینژاد
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















