06 خرداد 1405 / ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 113776
سه شنبه 03 مهر 1403 , 10:34
سه شنبه 03 مهر 1403 , 10:34


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


شوخی در یک قدمی مرگ و زندگی!
فاش نیوز - چند تا از رزمندهها راهی منطقه عملیاتی بودند که نیروی اطلاعات آمد جلوی صف تا در تاریکی شب راه را به بقیه نشان دهد. یکی از رزمندهها به او گفت: «داداش اخلاص نداری، نیفت جلو!» سپس را فرستادند عقب صف.

حسین یکتا یکی از نیروهای اطلاعات ـ عملیات دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «شب بود و راهی عملیات عاشورای ۲ بودیم. مهدی یکی از نیروهای اطلاعات، راهش را کشید و رفت جلوی ما ایستاد. دستش را به نشانه سکوت روی بینیاش گذاشت. اشاره کرد دنبالش برویم. چون نیروهای اطلاعات که منطقه را شناسایی کرده بودند، جلوتر میرفتند تا راه را به بقیه نشان دهند.چند متر که رفتیم، روی خاکها نشست. در تاریکی چیزی را از زیر خاکها در آورد. سیم تلفن بود. در شناساییهایشان سیم را زیر خاک خوابانده بودند تا شب عملیات سیم را دنبال کنیم و شیارها را گم نکنیم. چند قدم که رفت، فهمیدیم تا آخرش همین است و باید سیم را دنبال کنیم. رضا جلو آمد و پس گردن مهدی را با خنده گرفت:ـ من عمراً پشت سر تو راه برم. تازه اگه قراره دنبال سیم راه بیفتیم، کاری نداره که. خودمون بلدیم سیم رو دست بگیریم و بریم جلو.مهدی از زور خنده نمیتوانست حرف بزند. جایش را به رضا داد و جلویم ایستاد. هوس کردم سر به سرش بگذارم. روی شانهاش زدم. با خنده و چشم و ابرو به ته ستون اشاره کردمـ داداش برو عقب.یک قدمی مرگ و زندگی شوخیمان گرفته بود. مهدی را دست به دست و هرهرکنان پشت سرمان فرستادیم. من و رضا و یکی از بچهها جلو میرفتیم و مهدی هم که مثلاً بیچاره نیروی اطلاعات بود، پشت سر ما و ستون دنبالش. از بس خودش سر به سر دیگران میگذاشت به این شوخیها عادت داشت. یک بار در صف جماعت مهدی کنار رضا ایستاده بود. رضا در رکعت دوم قبل از تشهد خواست قیام کند، کمی نیمخیز شد و دوباره نشست و تشهد را خواند. بعد از نماز مهدی خیلی جدی سمت رضا برگشت:ـ داداش حضور قلب نداری کنار من نشین!خندهمان بلند شد. رضا با خنده محکم به پهلوی مهدی زد:
ـ تو که حضور قلب داری از کجا فهمیدی من تشهد رو یادم رفت؟ از آن روز هر کس هر خطایی میکرد، بچهها برایش دست میگرفتند که داداش حضور قلب نداری با ما نگرد.آن شب هم به مهدی میگفتیم چون حضور قلب ندارد، نباید جلو برود.»
|| منبع: کتاب «مربعهای قرمز» به قلم زینب عرفانیان
منبع: خبرگزاری فارس

















