21 تير 1405 / ۲۶ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 115335
شنبه 24 آذر 1403 , 16:00
شنبه 24 آذر 1403 , 16:00


وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری
آخرین دیدار
فهیمهسادات هاشمیتبار
انتقام خون امام شهید؛ خواسته بحق مردم
غلامرضا فریدونی
چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

چشمم روشن حاجآقا!
فاش نیوز - زن در سالن انتظار فرودگاه روی صندلی خالی نشست تا خستگیاش را در کند. چند ثانیه بعد مرد غریبهای دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «چه بوی کبابی میآید!»
سید محمد مدنی جانباز ۷۰ درصد دوران دفاع مقدس، تعریف میکند: «یکی از جانبازان نابینا به نام عباس برایم تعریف کرد: «یک روز با خانمم در فرودگاه اصفهان روی صندلی نشسته و منتظر بودیم تا کارت پرواز دریافت کنیم. چند دقیقه بعد بوی کباب به مشامم خورد. دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم: «عزیزم عجب بوی کبابی میاد. بلند شو بریم رستوران یه دلی از عزا در بیاریم.»منتظر پاسخ همسرم بودم که خانمی سرم داد زد و گفت: «خجالت نمیکشی مرد گنده با این سر و ریشت به ناموس مردم متلک میگی؟ عجب آدمایی پیدا میشنها!»از خجالت آب شدم. حدس زدم همسرم بدون هماهنگی با من صندلی را ترک کرده و این خانم که دنبال صندلی خالی میگشته آمده جای او نشسته است. خدا خدا میکردم همسرم زودتر بیاید تا بیشتر از این سنگ روی یخ نشوم. کم کم دامنه آبروریزی افزایش یافت. با سروصدای آن خانم مردم اطرافم جمع شدند. هر کسی یک حرفی میزد. زبانم بند آمده بود. ضمن آنکه به آن خانم حق میدادم. نمیدانستم چطور به او بگویم سوءتفاهم شده تا باور کند. راستش من هم جای او بودم باورم نمیشد که قصد سوئی در کار نبوده است. در همین احوال همسرم متوجه ازدحام جمعیت اطراف من شده بود. ساکها را رها کرده و به محل واقعه آمد. آن خانم هنوز در حال غرزدن بود. همسرم به او گفت: «خانم چی شده؟ چرا سروصدا راه انداختی؟»
+ «از این آقا بپرس که محرم و نامحرم حالیاش نیست! من اومدم روی این صندلی نشستم. از خودش بپرس چی داره به من میگه!»ـ «یعنی چی خانم! این آقا همسر منه. جانباز نابیناست. اینجا که شما اومدین نشستین، من نشسته بودم. من رفته بودم کارت پرواز بگیرم، همسرم فکر کرده هنوز اینجام. اگه مشکلی پیش اومده معذرت میخوام.»آن خانم که تازه متوجه شده بود قضیه از چه قرار است، به من گفت: «آقا منو ببخشین. واقعاً معذرت میخوام. من قصد جسارت نداشتم. شما جانبازا روی سر ما جا دارین و ...»من هم معذرتخواهی کردم و قضیه تمام شد.وقتی آن خانم خداحافظی کرد و رفت، نوبت همسرم بود که مرا دست بیندازد: «خب حاج آقا! چشمم روشن! حالا دیگه دست گردن زن مردم میندازی، هان؟ تو خجالت نمیکشی؟ حیا نمیکنی؟»من که حرفی برای گفتن نداشتم، فقط میخندیدم. کمی که آرامتر شدم، به او گفتم: «آخه بامرام یکی نیس از تو بپرسه یه جانباز بیچشم و چار رو کجا همین طور بیخبر میذاری و میری.»
|| رمضانعلی کاووسی(کتاب «موقعیت ننه»)
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















