29 بهمن 1404 / ۰۱ رمضان ۱۴۴۷
شناسه خبر : 117002
سه شنبه 21 اسفند 1403 , 10:41
سه شنبه 21 اسفند 1403 , 10:41


کجا تختی اهل این ادابازیها بود؟!
حسین قدیانی
با اشارۀ آقا ناوگان پوشالی آمریکاغرق خواهد شد
حمیدرضا مرادی
۴ چیز که نمیتوانستیم بگوییم و دیروز گفته شد
غلامرضا صادقیان
فرمولکودتا در ایران ناکارآمد است
حسین شریعتمداری
سپاه و ارتش؛ دو ستون امنیت ملی
یوسف مجتهد
خیانت سلبریتیهای دوزیست
رحمان الهی
حقیقتی بهروشنی آفتاب
حسین قدیانی
انقلابی بزرگتر از انقلاب اول
سعدالله زارعی
دیدم نامردیست سید را تنها بگذارم!
حسین قدیانی
انقلابِ ۴۷ ساله راز پیروزیها و غافلگیریها
محمد ایمانی
کُلبه!
سیدمهدی حسینی
خدا اینجاست، ناو نیوجرسی کجاست؟!
حسین شریعتمداری

حماسه بچههای اروند
حسین قدیانی
امتحان الهی در حوادث روزگار
رحمان الهی
در فاصلهای به اندازۀ ایمان
علیرضارجائی
تعجیل کن که آینهها صف کشیدهاند
محمد قولیمیاب(کوثر)

کوتاهنوشت
فاش نیوز - بادِ سرد به صورتم سیلی میزد. کمی دیر شده بود. قدمها را تند کردم. بهشت زهرا (س) زیاد شلوغ نبود. مردم در جمعهای پریشان، سرِ مزار شهدا بودند. بعد از مدتها به دعوتِ شهیدی بزرگوار، آنجا بودم و خوشحال از اینکه فرصتی دست داده تا در این فضای آشفته و از هر سو مبهم، لحظهای با یارانِ رفته باشم و از هرچه غیرِ اوست، رها شوم.
هنوز به مقصد نرسیده بودم که چشمم به چیزی افتاد. قدمهایم کُند شد. دلم گرفت یا بهتر بگویم دلم شکست. جلوی چشمم سنگِ مزارِ کهنۀ شهیدی بود که ویترینِ آلومنیومی آن، تبدیل به کمدی
خاک گرفته از کم ارزشترین چیزهایی شده بود، که به تصور میآمد. لحظهای به ویترین نگاه کردم. شباهت عجیبی بود بین آن و ارزشهایی که فراموش شدهاند و یا دارند فراموش میشوند.
شباهت عجیبی بود بین آن خاک گرفتهها و حجاب، و خیلی ارزشهای دیگر، ارزشهایی که با شعار احتمال بروز چالشها و تنشها در سطح جامعه، کنار گذاشته شدهاند تا خاک بخورند و فراموش شوند و متولیانِ امر، جاهلانه و یا عامدانه سرگرمِ آن کارِ دیگر هستند.
آرام کنارِ مزار شهید نشستم و دستم را روی سنگ سرد و یخ زده آن گذاشتم. سرما از کف دست بالا کشید و توی تمام تنم چرخید. به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود. آهسته گفتم:
-چه خوب که رفتی همسنگر! چه خوب که نیستی تا ببینی، چه دارد بر سر آنچه که برایش جان دادی، میآید!
صدای غمزدهاش در گوشم پیچید:
-چه میگویی برادر جان که دل ما اینجا در ملکوت هم خون است! فراموش کردهای که ما شهیدیم و شاهد و بهتر از هر کسی میبینیم و میشنویم؟
پرسیدم:
- مگر شما در جایگاهِ رفیعِ «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» نیستید؟
صدایش غمگینتر شد:
- آیا ما میتوانیم شاد باشیم وقتی که دل امام زمان عج از این پشت کردن به ارزشها و روی آوردن به زشتیها خون است؟
جوابی نداشتم. پرسیدم:
- ما چه باید بکنیم برادرجان؟
پژواک صدایش بین زمین و آسمان پیچید:
- حکم امام(ره) را فراموش نکن! ما ماموریم به وظیفه...
ابوالقاسم وردیانی
دهم اسفند 1403
منبع: کیهان


روایت غواص ۱۷ ساله از شب ناآرام اروند
رضا بشارتیراد
فرمانده گردان نماز شبخوانها
سیدجعفر حسینی ودیق
شور و شوق جانفشانی
سیدجعفر حسینی ودیق
فکر میکردم خیالاتی شدهام...
سیدجعفر حسینی ودیق















