شناسه خبر : 117611
سه شنبه 02 ارديبهشت 1404 , 12:57
اشتراک گذاری در :
ادبیات ایثار و شهادت

چرا مهدی زین‌الدین فرم‌های پذیرش دانشگاه سوربن را پاره کرد؟

فاش نیوز - رتبه ۴ کنکور تجربی، قبولی پزشکی شیراز، پذیرش از دانشگاه فرانسه، آینده‌ای تضمین‌شده… اما یک‌دفعه همه چیز تغییر می‌کند. مهدی زین‌الدین، همه اینها را رد می‌کند و کار در کتاب‌فروشی پدرش را انتخاب می‌کند.

زین‌الدین یکی از ستاره‌های درخشان سپاه است که تمام نبوغش را برای دفاع از کشور عزیزمان گذاشت. به مناسبت سالگرد تأسیس سپاه به سراغ زهره زین‌الدین خواهر شهیدان مهدی و مجید رفته‌ایم تا بیشتر با این فرمانده نخبه سپاه آشنا شویم.
مهدی متولد سال ۳۸ بود و زهره دو سال از او بزرگ‌تر بود. مهدی آن‌قدر باهوش بود که دو کلاس را جهشی خواند و با هم در یک سال دیپلم گرفتند. مدرسه که می‌رفت، حزب رستاخیز شکل گرفت. رژیم به‌زور دانش‌آموزان را وادار می‌کرد عضو شوند. در خرم‌آباد فقط دو دانش‌آموز عضویت این گروه را نپذیرفتند؛ یکی از آن‌ها مهدی بود، یکی هم دوستش. هرچه او را تهدید و حتی تنبیه کردند، زیر بار نرفت و از مدرسه اخراج شد. بعد از اینکه مهدی از دبیرستان اخراج شد، خدمت آیت‌الله مدنی (ره) رفت. ایشان به مهدی گفت که تغییر رشته بدهد و در رشته طبیعی ادامه تحصیل بدهد.

وقتی شهید زین‌الدین رشته پزشکی را فدای انقلاب کرد

پدرش عبدالرزاق از خاندان شهید ثانی بود که شغل کتاب‌فروشی داشت و در آنجا فعالیت‌های سیاسی داشت. ساواک عبدالرزاق را به سقز تبعید کرد. همان سال مهدی در کنکور با رتبه ۴ قبول شد و می‌توانست در دانشگاه بین‌المللی شیراز پزشکی بخواند ولی یک تصمیم راه زندگی‌اش را تغییر داد. مهدی گفت: «کتاب‌فروشی بابا، سنگر ما بر ضد شاه است. اگر من این سنگر را ول کنم بروم دانشگاه، ساواکی‌ها خوشحال می‌شوند که اینجا تعطیل شده. باید رساله‌های امام و اعلامیه‌ها را چاپ کنیم.»

مهدی زین‌الدین فرم‌های پذیرش دانشگاه سوربن را پاره کرد

بعد آن از دانشگاه سوربن فرانسه برایش پذیرش آمد. مهدی فرم‌های پذیرش را پر کرد و فرستاد. فقط بلیت هواپیمایش مانده بود که فرمان امام خمینی (ره) به گوشش رسید. دانشجوهایی که همراه امام در نوفل‌لوشاتوی پاریس بودند، گفتند: امام فرمودند: پیروزی نزدیک است. فعلاً جوان‌ها باید در ایران فعالیت کنند. ایران به جوان‌های با استعدادش نیاز دارد. جمله امام کافی بود تا فرم‌های پذیرش را پاره کند و دور دانشگاه سوربن را خط بکشد.

روایتی از نبوغ نظامی شهید زین‌الدین

زهره زین‌الدین از بین چندجمله‌ای که در مورد برادرش می‌گوید، یک جمله از هوش بی‌نظیر مهدی تعریف می‌کند و می‌گوید: «خیلی با قرآن مأنوس بود. از بچگی خیلی مطالعه می‌کرد. مرتب با هم مسابقه کتاب‌خوانی می‌گذاشتیم. آن‌قدر کتاب‌های تاریخ اسلام را خوانده بود که در جنگ آن‌ها را مطابقت می‌داد و از اطلاعاتش استفاده می‌کرد. در یکی از جنگ‌ها رزمندگان در دید دشمن بودند و در روز نمی‌توانستند بجنگند. مهدی طبق مطالعاتی که داشت، دستور کندن خندق کنار سنگرها را داد. با وجود این خندق‌ها دیگر شناسایی رزمندگان برای دشمن مقدور نبود. برای شناسایی که می‌رفت، شب‌ها از روی ستاره‌ها، مسیرش را شناسایی می‌کرد.»

وقتی حسن باقری نبوغ زین‌الدین را کشف کرد

سپاه که تشکیل شد، در تهران دوره‌ای گذاشتند و از مهدی برای شرکت در دوره دعوت کردند. زین‌الدین با امتیازی بسیار بالا در دوره قبول شده و وارد سپاه شد. غائله‌های خلق مسلمان و گلستان که شکل گرفت، مهدی برای خواباندن غائله راهی آنجا شد. چند ماه بعد جنگ شروع شد و زین‌الدین خودش را به خوزستان رساند. در واحد اطلاعات عملیات سپاه آن‌قدر خوب عمل کرد که توجه حسن باقری را جلب کرد. حسن باقری خودش معروف به نابغه جنگ و مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران بود بااین‌حال با دیدن مهدی زین‌الدین به سرلشکر رشید گفت: من آدم با ارزشی را کشف کردم. رشید گفت: چه کسی؟ شهید باقری گفت: مهدی زین‌الدین. حسن باقری زین‌الدین را شش ماه قبل از عملیات فتح‌المبین برای شناسایی به دزفول فرستاد. درصورتی‌که در دزفول، سوسنگرد و دیگر شهرهای جنوبی کلی نیروهای اطلاعاتی بومی حضور داشتند ولی زین‌الدین آن‌قدر برای حسن باقری شخصیت مهم و کاربلدی بود که او را برای شناسایی فتح‌المبین به منطقه اعزام کرد.

مهدی لباس سپاه را به کت و شلوار دامادی ترجیح داد

ازدواج مهدی هم‌زمان شد با عملیات بیت‌المقدس که در آن مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه نصر را برعهده داشت. به‌خاطر استعداد بی‌نظیرش در عملیات رمضان به‌عنوان فرمانده تیپ علی بن ابی‌طالب منصوب شد. زهره به زمان ازدواج برادرش که می‌رسد و می‌گوید: «برای ازدواجش آقا مهدی در صحبت‌هایش گفت من ازدواج اولم جبهه است و آماده می‌شوم برای شهادت. اگر شما زحمتش را قبول می‌کنید، رضایت بدهید. همسرش دید مهدی همان است که می‌خواهند. مادر برای عقدش یک‌دست کت‌وشلوار ساده گرفت اما مهدی نپوشید و گفت: «این لباس برای من استفاده ندارد. بهترین لباس من لباس سپاه است که می‌خواهم آن را در بهترین زمان زندگی‌ام بپوشم. هرچه اصرار کردیم قبول نکرد.»

آخرین مأموریت شهیدان زین‌الدین

مهدی برای یک مأموریت به سردشت می‌رفت. به مجید زنگ زد و گفت: تو هم بیا کردستان. مجید در خوزستان بود. لباس‌هایش را شسته بود و هنوز خیس بود حتی صبر نکرد خشک شود. لباس‌ها را در کیسه گذاشت و با قطار خودش را به کرمانشاه رساند و خودش را به برادرش رساند. مهدی به او گفت: در این شناسایی من و تو با هم باید برویم. با هم به مقری که قرار بود از آنجا برای شناسایی بروند. هوا سرد و بارانی بود. مهدی و مجید در ماشین نشستند. مهدی راننده را پیاده کرد و گفت: شما نباید با ما بیایید. راننده دلیل این کار را پرسید و مهدی جواب داد: من روز قیامت جواب پدر و مادر خودم را می‌توانم بدهم ولی جواب پدر و مادر تو را نمی‌توانم بدهم. سفرمان سفر خاصی است. حرکت کردند و به کمین خوردند. اول مجید در اثر اصابت ترکش خمپاره به گلویش، شهید می‌شود. مهدی شهادت برادرش را می‌بیند. با وجودی که تیرخورده بود، از ماشین پیاده می‌شود و از خودش دفاع می‌کند. ولی آن‌ها مهدی را به رگبار می‌بندند و تیرخلاص می‌زنند و می‌روند. دشمن مهدی زین‌الدین را نشناخت و نمی‌دانست که فرمانده است. رهایش کرد در جاده و رفت.

روزی که خبر شهادت مجید و مهدی را به مادر دادند

فردای آن روز چند نفر از نیروهایی که از آنجا رد می‌شدند پیکر مجید و مهدی را پیدا کردند. خدا می‌داند زهره این لحظات را چقدر مرور کرده است. با بغض لحظه‌به‌لحظه شهادت برادرانش را تعریف کرده و می‌گوید: «چند سپاهی به مغازه پدرم رفتند و گفتند که مجید زخمی شده است. بیایید برویم بیمارستان. در راه کمی من‌ومن کردند. پدرم شک می‌کند و می‌گوید: انا لله و انا الیه راجعون؟ می‌گویند: بله آقا مجید شهید شده‌اند. عکسی برای تابوتشان می‌خواهیم. پدرم به خانه آمد و گفت: یکی از دوستان من دختری دارد که می‌خواهم با مجید ازدواج کند. عکسش را می‌خواهم که به آن‌ها نشان دهم. مادرم هر چه گشت، فقط عکس دیپلمش را پیدا کرد. مجید همه عکس‌هایش را جمع کرده بود، تا کسی متوجه نشود برادر فرمانده است. خبر شهادت را آرام آرام به مادرم دادند. چون مادرم آن زمان یک فرزند شیرخواره ۴ماهه داشت. اول گفتند مجید زخمی شده است. مادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت: مهدی و مجید خیلی به هم علاقه‌مند بودند. اگر مهدی خبر برادرش را بشنود خیلی ناراحت می‌شود. کمی بعد متوجه شد که مهدی هم شهید شده است.

کاش به تعداد رگ‌های بدنم پسرم داشتم و در راه اسلام می‌دادم

برای تشییع برادرانم به‌طرف حرم حضرت معصومه (س) رفتیم. همسرم به مادر گفتند: امروز نقش شما خیلی مهم است. باید طوری صحبت کنید تا دل همه قرص شود. آنجا که مطرح کردیم مادرم می‌خواهند سخنرانی کنند، هیچ‌کس قبول نمی‌کرد. فکر می‌کردند اگر مادرم جمعیت را ببیند، نمی‌تواند خودش را کنترل کند و بی‌تابی می‌کند. ولی مادرم قرص و محکم سخنرانی‌اش را شروع کرد. با چند آیه صحبت‌هایش را شروع کرد. چندین آیه درباره شهادت تلاوت کرد و گفت: من آرزو می‌کردم کاش به تعداد رگ‌های بدنم پسرم داشتم و در راه اسلام می‌دادم و با خون‌های آن‌ها درخت اسلام را آبیاری می‌کردم.»
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi