16 آذر 1404 / ۱۶ جمادى الثانية ۱۴۴۷
شناسه خبر : 118667
دوشنبه 05 خرداد 1404 , 12:32
دوشنبه 05 خرداد 1404 , 12:32


اشتباه اداری یا نقشهای حسابشده؟
جعفر بلوری
تفاوتهای بنیادی نگاه اسلام و غرب به زن
مهدی جبرائیلی تبریزی
امارات عربی استعمارگران
غلامرضا صادقیان
غلط زیادیِ دزدان دریایی!
حسین شریعتمداری
۱۶ آذر ، روز دانشجو گرامی باد
علیرضا ضابطی
همه باید قدر حاجحسین را بدانیم
حسین قدیانی
کالسکۀ اقتصاد!
سیدمهدی حسینی
از سادهانگاری هستهای تا اتحاد مقدس مردمی!
ابراهیم کارخانهای
داستان شرافتی که دلها را سوزاند!
داود گودرزی
این «شام» را غربگرایان پختهاند!
مسعود اکبری
نقطه عزیمتی جاهلانه!
سیدمهدی حسینی
مادران و همسران شهدا، اسطورههای ایثار
علیرضا ضابطی

فریاد دختران یتیم در سوگ فاطمه(س)
یتیم شهدا
رود ترانه تازه به طغیان رسیده است...
ونوس جامیپور
قصه دلدادگی به خاک
زهرا آذربایجان
وقتی عشق تنها راه نجات است....
قنبر مبارز
ضاحیه، ناحیهی مقدسهی مقاومت است!
حسین قدیانی

بهشتی شدن در اردیبهشت
فاش نیوز - صدای شیون از گوشه خانه بلند شد. طاهره پشت گوشی هقهق میگریست. ملیحه سراسیمه وارد شد، دور خانه میگشت و بدون مهر و جانماز به سجده میرفت. آب چشمش خشک شده بود. یعنی چه؟ مگر میشود؟ گم شده است؟ خدایا اینها چه میگویند؟
از اتاق بیرون آمدم. آب به سرم خشک شده بود. فقط سر تکان دادم. اوضاع آنقدر ناجور بود که جرأت سؤال هم نداشتم. فقط به تلویزیون اشاره کردند. «بسمالله، خدایا چه خبر است؟» هیچوقت این دو نفر را اینطور بیقرار ندیده بودم. شبکه خبر روی صفحه آمد: «بالگرد سید ابراهیم رئیسی، رئیسجمهور، گم شده است.» خدایا چه میشنوم؟
مهیای رفتن به مولودی تولد امام رضا علیهالسلام بودیم. قرار داشتیم با هم برویم که تلفنها به صدا درآمد. همه مجالس مولودی کنسل شد یا تبدیل به مجلس دعا شده بود.
ایران حیران، مات و مبهوت. به جای کتری آب، اشتباهی پارچ را روی گاز گذاشته بودم. هر سهتایی با هم میگریستیم. قلبهایمان به تلاطم افتاده بود. ساعتها چه دیر میگذشت. ملیحه فقط نماز میخواند، طاهره اشک و ذکرش مخلوط شده بود. من هم به دنبال معجزه بودم. آیا امام رضا علیهالسلام به ما عیدی میدهد؟ آیا مهمان دعوت کرده است؟ آیا آغوشش را بر خادمش باز کرده است؟ وااای نه...
ساعتها به کندی و درد و رنج بر همین منوال گذشت. همه در حال دعا بودند. صحنههای دعا در صفحه سفید تلویزیون بیشتر و بیشتر میشد. مجری تلویزیون به نعل و به میخ میزد. با اشک و آه و بیخبری خواهرها خانه را ترک کردند. من ماندم در غربت و تنهائی و بیخبری. دیگر نوار سفید شبکه خبر آزارم میداد. از شدت این غم و اندوه بیهوش شدم. همسرم وقتی بیدارم کرد نزدیکیهای نماز صبح بود. ناامیدی در صحنههای جنگل و مه موج میزد.
بالاخره اوایل صبح نوار مشکی تلویزیون مرا از پیچش درونم رهایی داد و خبر را نهائی کرد. قبولش بسیار سخت بود. یعنی...؟! آقا سید و امیرش رفتند. اردیبهشت، برایم اردیبهشت جهنم شد. ابراهیم در آتش سوخت. او آسمانی شد.
مه را دوست ندارم، آسمان آبی نیست.
پرواز را دوست ندارم، آسمان آبی نیست.
ورزقان را دوست ندارم، آسمانش ابری است.
جنگلش را دوست ندارم.
سیدم را میخواهم...
|| نیره قدیری
منبع: کیهان


آه یونس!
خسرو قبادی
نخواستم شرمندۀ مادرت بشی!
سیدجعفر حسینی ودیق
خاطرهای با پایانبندی تلخ!
رضا امیریان فارسانی
توسل در اسارت
ابوالقاسم محمدزاده
دو خاطره از شهید مهدی باکری
محمدحسین عباسی ولدی
اولین مرحله عشق
سیدجعفر حسینی ودیق















