24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 119430
سه شنبه 10 تير 1404 , 12:33
سه شنبه 10 تير 1404 , 12:33


شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

۵ دقیقه تا شهادت
فاش نیوز - فقط پنج دقیقه فاصله بود. اگر زودتر میرسید، شاید حالا زنده بود. اما مجتبی همانطور که لباس امداد بر تن داشت و دلش برای نجات میتپید، به شهادت رسید.

خبرگزاری فارس؛ در دل آتش و ویرانی، جایی میان موشک و آوار مردی با پیراهن سرخ هلالاحمر بیوقفه میدوید نه برای نجات خود که برای بازگرداندن زندگی به کسانی که میان خاک و دود جا ماندهاند. علی متینفر، امدادگر ۴۰ ساله جمعیت هلالاحمر، از سال ۱۳۹۰ در دل بحرانها ایستاده اما مأموریتهای روزهای گذشته برایش متفاوت از قبل بود.او با کفشهای خاکی و لباسهایی که دیگر رنگ ندارند با چشمانی که خواب را به یاد نمیآورند، میگوید: «از لحظه شروع حمله رژیم صهیونیستی به کشورمان ایستادیم. فقط ایستادیم که جان کسی را نجات دهیم مثل سایه در کنار آدمها.»یکی از همان شبها، وقتی به محل حادثه رسیدند فضا به طرز ترسناکی ناامن بود. تیم تصمیم گرفت عقبنشینی کند تا ارزیابی کامل شود. فقط چند قدم دور شده بودند که موشک دوم درست همانجا فرود آمد. سکوت شد، خاک بلند شد و قلبها ایستاد. «اگر فقط چند دقیقه زودتر تصمیم میگرفتیم بمانیم، الان ۳۰ جنازه بودیم…»با این حال بدترین لحظه برای علی نگرانی از مرگ خودش نبود. بدترین لحظه رفتن مجتبی بود. همکار و دوست ۱۰ سالهاش. آمبولانس ملکی، پنج دقیقه زودتر از تیم علی رسیده بود. برا همین هم آنها از مسیر دور زده و آماده مأموریت دیگر شدند. «اگر ما زودتر رفته بودیم، شاید مجتبی حالا زنده بود… شاید ما زیر خاک بودیم و او هنوز نفس میکشید. این فکر هر شب از خواب بیدارم میکند.»
در مأموریتی دیگر، صدای مردی زیر آوار شنیده شد. مصدوم هنوز زنده بود، سوخته با زانو و دست شکسته و چشمهایی بیدید. علی تنها وارد آوار شد بیهمراه با دستگاه زندهیاب. نمیتوانست کسی را همراه ببرد، چون امواج دستگاه ممکن بود اشتباه عمل کند. در تاریکی، با لرزش ساختمان با بوی گاز با وحشت انفجار دوم وارد شد. «همهچیز میلرزید، هیچجا امن نبود، ولی فقط باید میرفتم. شاید یک دقیقه دیرتر، کار تمام میشد. فقط به او فکر میکردم، نه به خودم.»مصدوم را بیرون کشید. اما شب تمام نشده بود. دو مأموریت دیگر هم در راه بود. از ظهر تا هشت صبح روز بعد بدون حتی لحظهای مکث، فقط رفت. با زخمهایی که شاید تا آخر عمر درمان نشوند؛ نه روی پوست که در جان.او میگوید: «سختترین لحظهها نه زیر آوار بودند نه در دل انفجار. دردناکترین تصویر، چهره مادری بود که کنج خیابان نشسته بود، چشم دوخته به ویرانه و منتظر حتی تکهای از عزیزش. گریه نمیکرد. فقط نگاه میکرد. آن نگاه، از صد فریاد دردناکتر بود…»
در جنگ ۱۲ روزه، رژیم صهیونیستی با آتش کینه خانههای مردم را نشانه گرفت و کودکان، زنان و مردان بیگناه در خون غلتیدند. برخی در آغوش خانواده، برخی زیر آوار تنهایی اما فریاد مظلومیتشان خاکستر نشد. خونشان ریشه زد تا حماسهای تازه در دل تاریخ این سرزمین بروید.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















