پنجشنبه 06 آذر 1404 , 15:30




با ما از مونالیزا سخن نگویید
آن روز که نویسندۀ مجموعۀ روایت فتح در اتاق کوچک تدوین مشغول خواندن نریشن قسمت علمدار بود تا ضمن توصیف آستین خالی از دست شهید حاجحسین خرازی در ....
فاش نیوز - شهید سیدمرتضی آوینی در آخرین جملات نریشن مستند علمدار- که مزین به قاب زیبای خانۀ حاجحسین خرازی در قلب شهر اصفهان است- اینگونه مینویسد: یادگار حاجحسین خرازی پسری است که بعد از شهادت او به دنیا آمده است و نامش را آنچنانکه او وصیت کرده بود مهدی گذاشتهاند. مهدی جان! پیش از آنکه تو آنهمه بزرگ شوی که اسلحه به دست بگیری و علم پدر شهیدت را برداری، نجف و کربلا آزاد شده است...
آن روز که نویسندۀ مجموعۀ روایت فتح در اتاق کوچک تدوین مشغول خواندن نریشن قسمت علمدار بود تا ضمن توصیف آستین خالی از دست شهید حاجحسین خرازی در منطقۀ عملیاتی شرق ابوالخصیب -نزدیک بصره- وعدۀ آزادی نجف و کربلا را به مهدی خرازی بدهد، ایبسا که این جملات را شعاری بیش نمیخواندند. چه بسیار که با خود میگفتند اگر انقلاب نمیشد و اگر جنگ نمیشد، آوینی این استعداد را داشت که همان کامران باقی بماند و به معنای مرسوم کلمه منورالفکر بشود. حیف باشد کسی که میتوانست خط «بوف کور» را ادامه دهد و علاوه بر صورت، در سیرت هم تداعیگر فیلسوف صاحبسبکی به نام نامی نیچه شود، قلم رهایش را خرج قهرمانهای جبهه کند و در بدترین نوع شعارزدگی وعدۀ فتح نجف و کربلا را بدهد؛ آنهم درحالیکه خمینی مرده است لیکن صدام هنوز در بغداد نفس میکشد و نفسکش میطلبد...
روشنفکران ما نهفقط ناقصالخلقه به دنیا آمدهاند که متأسفانه در ادامۀ مسیر زندگی خود هم جز زیستی بهغایت ناقص نداشتهاند. نقل جماعتی است که اگر پروپاگاندای غرب به آنها دیکته کند که «مونالیزا دارد میخندد» حتماً بر لبهای آن تابلو خنده میبینند و اگر به آنها گفته شود: «مونالیزا را ببین؛ چه بغض مستوری دارد» قطعاً قبیلۀ منورالفکر ما از این استعداد برخوردار است که حتی قطرات اشک را هم بر گونۀ سرکار خانم مونالیزا ببیند و از اوباما گرفته تا ترامپ، همۀ رؤسای بیجمهور امریکا را از اینهمه غربزدگی مات و مبهوت کند که ما فقط گفتیم بغض؛ اینها تا گریۀ مونالیزا را هم دیدند...
جماعت به این شعارزدگی به آوینی میگفتند شعارزده و جماعت به این بدبختی غصۀ بخت سیدمرتضایی را میخوردند که به تعبیر آنها کامران نماند و کامروا نشد. بهراستی کام از که میگرفت آوینی؟ از لکاتۀ «بوف کور» صادق هدایت؟ از سایههای سیاه روی دیوار آن خانۀ خاکستری خنزرپنزری؟ از عناصر تشکیلدهندۀ همان گازی که نویسندۀ بختبرگشتۀ بوف کور را درجهآخر گاز گرفتند و بر زندگی و زمانۀ صادق هدایت مهر ختام زدند؟ طرفه حکایت اینجاست: منورالفکرها در حالی غصۀ مرتضای آوینی را میخوردند که سیدمرتضی خود غصهدار اعظم جماعت روشنفکر بود که چرا هرگز نتوانستهاند به این افتخار برسند که از شراب چشمهای همیشه خمار حاجهمت جرعهجرعه نور بنوشند؟ که چرا نمیفهمند باد وقتی آستین خالی از دست خرازی را در شرق ابوالخصیب تکان میدهد، به ابر و ماه و خورشید و فلک فخر میفروشد بابت این سعادت بزرگ؟ که چرا نمیفهمند درد دل درودیوار ساختمان گردان مقداد پادگان دوکوهه را در فراق برادران همیشه دستواره؟ که چرا اینهمه آب از لبولوچهشان آویزان میشود موسم تماشای مونالیزا؟ نقاشی است دیگر! یعنی زیباتر از آثار کمالالملک خودمان است؟ یعنی دلرباتر از نقاشی عصر عاشورای استاد فرشچیان خودمان است؟ یعنی زیباتر از نقش لبخند بر لبهای تشنۀ حاجحسین خرازی وسط معرکۀ کربلای پنج است؟ و یعنی حتی خدا هم نمیتواند منورالفکرهای ما را شفا دهد. مردمان قبلۀ دروغین غرب همان به که دخیل بهپای مجسمۀ شرمندۀ آزادی ببندند و دو ساعت تمام زل بزنند به لبهای مونالیزا بلکه بتوانند خندهای کشف کنند. دعای «یا من اسمه دوا» برای بنیآدم است و شفای غربزدهها اگر دست دونالد ترامپ نباشد، لابد دست کامالا هریس هست! در نقد انتخابات جمهوری اسلامی ایران حرف بسیار است ولی من هر چه فکر میکنم دوگانۀ پزشکیان- جلیلی صدها شرف دارد به آن دوگانهای که جمهوریخواه باشد یا دموکرات، دستی آلوده به خون اهالی بیپناه غزه دارد؛ در حد پنجاههزار نفر...
درآوردن اشتباه از صحبتهای احمد علمالهدی و احمد خاتمی گزندی به حقانیت عکس حجلهای مرتضی آوینی نمیزند. آن کاروانی که اینک همۀ تاریخ را به خود مشغول کرده، کاروان انسان است در سفر نجف تا کربلا. باری حق با سیدمرتضی بود؛ نویسندهای که توانسته بود شکوه اربعین را از همان چشمهای همت بخواند و از همان خندههای خرازی وسط کربلای پنج به خود کربلا گریز بزند و حتی برای ذرهای هم نادم نباشد که چرا دیگر مثل آن متوهم آلمانی سبیل نمیگذارد. محاسن آوینی ریشه در ریسههایی داشت که خرازی موسم خنده میرفت...
برگردید تیتر متن را دوباره بخوانید؛ بارها...
|| حسین قدیانی

















