14 آذر 1404 / ۱۴ جمادى الثانية ۱۴۴۷
شناسه خبر : 122263
شنبه 24 آبان 1404 , 10:58
شنبه 24 آبان 1404 , 10:58


کالسکۀ اقتصاد!
سیدمهدی حسینی
از سادهانگاری هستهای تا اتحاد مقدس مردمی!
ابراهیم کارخانهای
داستان شرافتی که دلها را سوزاند!
داود گودرزی
این «شام» را غربگرایان پختهاند!
مسعود اکبری
نقطه عزیمتی جاهلانه!
سیدمهدی حسینی
مادران و همسران شهدا، اسطورههای ایثار
علیرضا ضابطی
مستضعفان هستند که میتوانند...
سعید جلیلی
بیست کیلومتر زیر جهنم!
حسین قدیانی
مذهب نپرسیدند، وطن را دیدند
علیرضا ضابطی
وقاحت نخبهگرایی و تحقیر ملت
سیدرضا موسوی فاضل
وظیفه ما در مقابله با آمریکا و تبیین آن
سیدجواد هاشمی فشارکی
دولت قوی یعنی...
مهدی فضائلی

فریاد دختران یتیم در سوگ فاطمه(س)
یتیم شهدا
رود ترانه تازه به طغیان رسیده است...
ونوس جامیپور
قصه دلدادگی به خاک
زهرا آذربایجان
وقتی عشق تنها راه نجات است....
قنبر مبارز
ضاحیه، ناحیهی مقدسهی مقاومت است!
حسین قدیانی

شهیدی که حتی همسرش نمیدانست فرمانده است!
فاش نیوز - همسر شهید محمدرضا فروغی راد میگوید؛ آقا محمدرضا خستگی را نمیشناخت؛ انگار خودش خستگی را خسته میکرد. آنقدر پشتکار داشت که هیچوقت به خودش فرصت استراحت نمیداد و گاهی ناگهان از شدت خستگی بیهوش میشد، وقتی در سپاه مشغول بود، نمیدانستم فرمانده گردان است و خودش هم به من نگفته بود...

خبرگزاری فارس از زنجان، مادران و همسران شهدا، تجسم واقعی ایثار، صبر و فداکاریاند، آنان عزیزترین سرمایههای خود را در راه دفاع از آرمانها و امنیت کشور تقدیم کردند تا من، تو و شما و همه در سایهٔ آرامش و امنیتی زندگی کنیم که حاصل خون پاک فرزندان آنان است.مادران و همسران شهدا با صبری زینب گونه، داغ جوانانشان را به جان خریدند و با چشمانی اشکبار اما قلبی استوار، به همه درس مقاومت و ایمان دادند. آنان با پذیرش دلتنگیها، سختیها و بار سنگین مسئولیت خانواده، مسیر زندگی را باعزت و سربلندی ادامه میدهند. صبوری آنان نشان میدهد که عشق حقیقی، در پایداری بر عهد و درک ارزشهای والای انسانی معنا مییابد. امروز ششمین کاروان اصحاب رسانه زنجان میهمانخانه شهید والامقام «محمدرضا فروغی راد» شد، خانه حال و هوای خاصی دارد، گرچه پدر دیگر در میانشان نیست و به کاروان شهیدان پیوسته است، اما شور و نشاط سه فرزندش به فضای خانه گرمی و زندگی بخشیده و آن را سرشار از امید کرده است.

فاطمه و محمدحسین از آغوش گرم مادر به آغوش دایی میروند و گاهی هم شیطنتها و بازیگوشیهایشان گل میکند، در همین حال، علیرضا بادقت مشغول پذیرایی از مهمانان است تا مبادا کسی از قلم بیفتد.سهپایهٔ دوربین که روبهروی مادر شهید قرار میگیرد، خانم بهرامپور خود میفهمد که زمان گفتن از محمدرضا فرارسیده است، بهمحض آنکه چراغقرمز دوربین روشن میشود، آغاز میکند.

محمدرضا خیلی تودار بود
«محمدرضا خیلی تودار بود و اصلاً زیاد حرف نمیزد؛ ما گاهی فقط از روی کارهایش متوجه میشدیم چه میاندیشد. با همه دوستان و خانواده مهربان بود و در امورش بسیار دقیق و درستکار بود. همیشه کارهایش را باحوصله انجام میداد. وقتی از در وارد میشد، ابتدا بچهها را در آغوش میگرفت و بعد با ما مینشست.یادم هست وقتی ۱۲ساله بود، دستش شکسته بود و کج جوشخورده بود. او را پیش دکتر بردیم؛ دکتر گفت: «این پسر شما خیلی صبور است؛ هر کسی جای او بود، تا حالا عصبانیت کرده بود.»محمدرضا همیشه خیلی فعال و دقیق بود و من همیشه دوست داشتم یکی از بچههایم در سپاه خدمت کند.»شهید «محمدرضا فروغی راد» یکی از شهدای جنگ ۱۲ روزه است، شهید فروغی راد، در سال ۱۳۸۵ فعالیت رسانهای خود را در شبکه استانی اشراق آغاز کرد و طی نزدیک به ۹ سال حضور مؤثر، در تولید و اجرای برنامههای متعددی همچون «راه روشن»، «سعادت یولی» و دیگر برنامههای فرهنگی و قرآنی، نقشآفرینی کرد.پس از سالها حضور فعال در جبهه جنگ نرم، شهید فروغی راد از سال ۱۳۸۹ به جمع نیروهای هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست.

مادر با افتخار ادامه میدهد: «همیشه دوست داشتم یکی از بچههایم در سپاه خدمت کند. صداوسیما که رفته بودند، یک روز محمدرضا آمد گفت: «میخواهم بروم سپاه.» میدانست کار در سپاه سخت است، اما دلش برای خدمت به مردم و کشورش میتپید. آن روزها هیچوقت فکر نمیکردم که روزی به این زودی شهید شود… اما راهش را انتخاب کرد و در نهایت به رهبر عزیزمان لبیک گفت. فاطمه با آن قد و قامت کوچکش، آرام از جلوی دوربین سر خم میکرد و رد میشد، سپس بهآهستگی در گوش داییاش میگفت: «دایی جون، نوبت من کی میشه؟ بعد از مامان، من میخوام از بابا حرف بزنم.» میخواست از قهرمان زندگیاش حرف بزند، بالاخره دخترها همیشه بابای خود را قهرمان زندگی خود میدانند.خانم بهرامپور مادر شهید جایش را با عروسش عوض میکند و این بار خانم ستاری همسر شهید محمدرضا فروغیراد مقابل دوربین قرار میگیرد.

نمیدانستم فرمانده گردان است
خانم ستاری، همسر شهید «رضا فروغی راد» رشته کلام را در دست میگیرد، میگوید، «اخلاق و منش محمدرضا آنقدر خالصانه بود که بعد از شهادتش تازه فهمیدم معیارهای خداوند برای انتخاب بندههایش خیلی متفاوت از آن چیزی بود که ما فکر میکردیم. خداوند دنبال کسانی است که مخلصانه کار میکنند. خودم و خانوادهاش هرگز فکر نمیکردیم روزی شهید شود. آرامش، صبر و شکیبایی او زبانزد بود. خستگی را نمیشناخت؛ انگار خودش خستگی را خسته میکرد. آنقدر پشتکار داشت که هیچوقت به خودش فرصت استراحت نمیداد و گاهی ناگهان از شدت خستگی بیهوش میشد.به معنای واقعی کلمه، لقمه حلال برای ما و خانواده فراهم میکرد و حتی بدون هیچ چشمداشتی، با لباس کار و دستهای خودش کارگری میکرد. وقتی در سپاه مشغول بود، نمیدانستم فرمانده گردان است و خودش هم به من نگفته بود، در همه امور تخصص داشت از تعمیر وسایل برقی گرفته تا ماشین، اگر در محل کارش ماشین یا وسایل برقی خراب میشد، خودش دستبهکار میشد و همه چیز را درست میکرد.
محمدرضا آدمی بسیار متواضع بود و به همین خاطر، استعدادها و تواناییهای فنیاش اغلب ناشناخته میماند. ظرافت عجیب و دقتش در کارها باعث میشد گاهی خودم از او شگفتزده شوم. توجه خاصی هم به بچهها داشت و هیچوقت انتظار یا چشمداشتی از کسی نداشت. همیشه آرزو دارم کاش میتوانستیم او را بهتر و بیشتر بشناسیم و قدر او را بدانیم. حیف است که آن همه هنر، استعداد و دلسوزی برای همه، بدون اینکه همه بفهمند، خرج شد. امیدوارم بتوانیم راه او را ادامه دهیم و قدم در مسیرش بگذاریم.»

خرید مدادرنگی برای فاطمه
خودش را اینگونه معرفی میکند، فاطمه هستم دختر شهید محمدرضا فروغی راد، بلاخره نوبتش شد با آن لحن شیرینش از قهرمان زندگیاش بگوید.چادرش را آرام مقابل دوربین مرتب میکند و بدون اینکه به لنز نگاه کند، چشم در چشم داییاش میدوزد و خاطرهاش را با صدایی دلنشین تعریف میکند.«وقتی کربلا رفته بودیم، بعدش به بابا گفتم: “بابا، مدادرنگی میخوام!” یه جا که اتوبوس متوقف بود، من خواب بودم، بابا و مامان و داداش کوچک رفته بودند خرید کنند. وقتی برگشتند، من دیدم که یک جعبه مدادرنگی داخل نایلون است، من هم پرسیدم: «اینها رو برای کی خریدید؟» بابا گفت: «برای یکی دیگه سوغاتی گرفتم.» اما من فهمیدم کلک بابا رو، جعبه مدادرنگی برای من بود.

نقطه امن خانواده بود
اما نوبتی هم که باشد نوبت زینب خانم خواهر شهید فروغی راد است، برادر، تکیهگاه و قوت قلب خواهر است، موضوعی که زینب خانم با تمام وجود و در عمق قلبش لمس کرده است. میگوید: «از خصوصیات و اخلاق محمدرضا همه گفتند، اما من که با او سه سال فاصله سنی داشتم، بیشتر درک میکردم. وقتی بچه بودیم، بازی میکردیم و گاهی بیرون میرفتیم. خصوصیات اخلاقیاش برای من خیلی مهم بود. او نقطه امن خانواده بود، برادری که نقش حمایتیاش همیشه پررنگتر بود؛ البته داداشهای دیگر هم بودند، اما محمدرضا متفاوت بود.هر مشکلی داشتیم، با او در میون میگذاشتیم. برادر بزرگتر ما بود و خیلی راحت میشد با او حرف زد. اگر کمکی از دستش برمیآمد، تا آخرین لحظه پایکار بود تا مشکل حل شود، اما اگر نمیتوانست، باز هم تا آخر گوش میکرد؛ بادقت و حوصله.حالا که دیگر نیست، حضورش هنوز حس میشود و جای خالیاش در دلهایمان باقی است. هر وقت مشکلی داشته باشیم، باز هم با او حرف میزنیم و حس میکنیم که کنارمان است.»
در همین حال، علیرضا از مقابل چشمان همه رد میشود. برخلاف فاطمه عجلهای برای گفتن از بابا نداشت، داییاش ناگهان میگوید: «علیرضا، تو از بابا چیزی نمیگی؟» سریع مینشیند، خودش را معرفی میکند، نفسی عمیق میکشد و با صدایی آرام میگوید: «چیزی یادم نمیاد… ولی قرار بود تابستون بریم انگشترسازی یاد بگیریم که شهید شد …» پایانبخش این دیدار عکس یادگاری بود که اصحاب رسانه با خانواده شهید «محمدرضا فروغی راد» ثبت کردند. روحش شاد و راهش پر رهرو


خاطرهای با پایانبندی تلخ!
رضا امیریان فارسانی
دو خاطره از شهید مهدی باکری
محمدحسین عباسی ولدی
اولین مرحله عشق
سیدجعفر حسینی ودیق
ماجرای لباس غواصی و پای شکسته
سیدجعفر حسینی ودیق















