شناسه خبر : 122265
شنبه 24 آبان 1404 , 11:21
اشتراک گذاری در :
ادبیات ایثار و شهادت

همسر شهید: به شوهرم گفتم مهریه‌ام را ندادی حلالت نمی‌کنم

فاش نیوز - علی با اولین موشک‌باران اسرائیل، به محل کار رفته بود. انسولین و پلاکش را جا گذاشته بود و آمد که بردارد. موقع خداحافظی مرا در آغوش گرفت و گفت: «زهرا، از همه دنیا تو را بیشتر دوست داشتم.»، گفتم: «داشتی؟! یعنی الآن دیگر نداری؟»، گفت: «چرا، کلاً می‌گویم.»، گفتم: «گل‌های مهریه‌ام را ندادی من هم حلالت نمی‌کنم».

مراسم خاک‌سپاری علی که تمام شد، به خانه برگشتند. ساعت حدود ۵ بود که برادرش صدایش کرد و گفت: بیا جلوی در حیاط. زهرا با بی‌حوصلگی رفت ولی به در حیاط که رسید، از تعجب خشکش زد؛ یک وانت گل رز مقابل در پارک شده بود. برادرش گفت: این رزها را از بازار گل تهران فرستاده‌اند. آن موقع به ذهنشان رسید که برای همه خانواده شهدا گل فرستاده‌اند. زهرا چشمش که به گل‌ها افتاد، کمی شرمنده شد. بی‌اختیار یاد آخرین دیدارش با علی افتاد. وقتی در کانیتر با پیکرش تنها مانده بود، برای آخرین بار برای عشقش کری خواند و گفت: من این همه برای مراسم تدفین تو گل خریده‌ام ولی هنوز گل‌های مهریه‌ام را ندادی.

علی بعد از شهادت، مهریه همسرش را داد

زهرا به برادرش گفت: به‌اندازه ۱۳۶۷ شاخه گل رز که مهریه‌ام بود بردارید و بقیه‌اش را برای خانواده‌دوست علی بفرستید. فردا خاک‌سپاری همسرش است. آن روزها زهرا حال خوبی نداشت و خیلی پیگیر نشد که گل‌ها را چه کسی فرستاده است. چند روزی که گذشت، تازه یادش افتاد که ببیند چه کسی گل‌ها را فرستاده است. از هر کسی و هر جایی که به ذهنش می‌رسید، سؤال کرد. برای هیچ خانواده شهیدی گل نرفته بود. موضوع وقتی عجیب‌تر شد که با خانواده‌ای که بقیه گل‌ها را برای مراسم شهیدشان فرستاده بود، تماس گرفت. هیچ گلی به دست آن‌ها نرسیده بود. اینجا بود که به دلش افتاد این گل‌ها را خود علی فرستاده است.
وقتی می‌خواهد خودش را معرفی کند، کلماتش را محکم‌تر از همیشه ادا می‌کند و می‌گوید: زهرا تقیان هستم، همسر شهید اقتدار وطن؛ علی‌اصغر نوحی طهرانی. زهرا مهمانمان شده تا از همسرش برایمان بگوید. علی صدایش می‌کند و ما هم به این اسم عادت می‌کنیم. علی نخبه و فرمانده هوافضا بوده ولی هر چه از زندگی‌اش بیشتر می‌گوید گنگ‌تر می‌شویم که چطور کسی که چنین جایگاه شغلی حساسی قرار دارد، می‌تواند آن‌قدر عاشقانه زندگی کند. سلاله ۹ساله و سلین تازه ۸ ماهش شده است. زهرا بسیار خوش‌صحبت است و آن‌قدر جذاب از زندگی‌اش تعریف می‌کند که متوجه گذشت زمان نمی‌شویم.

اگر آقا بگوید زن و بچه ات را فدا کن می گویم: چشم

از همان روز خواستگاری وقتی شرطش را شنید، دستش آمد که علی ماندنی نیست. علی همان جلسه اول حرفش را زد و گفت: هر چه حضرت آقا بگوید من می‌گویم چشم. حتی اگر بگوید زن و بچه‌ات را در این راه فدا کن، من قبول می‌کنم. داستان گل‌های مهریه را که تعریف می‌کند می‌پرسیم: چرا این همه گل مهرتان کردید؟ زهرا لبخندی به لبش می‌نشیند و می‌گوید: علی خودش اصرار داشت که ۱۳۶۷ گل مهرم کند. آن موقع سکه هم گران نبود. علاوه بر گل‌ها ۳۱۳ سکه هم به نیت یاران امام‌زمان(عج) به مهریه‌ام اضافه کرد. من تک دختر بودم و پدر و برادرانم روی من خیلی حساس بودند. اصلاً اجازه نمی‌دادند کسی به خواستگاریم بیاید. واقعاً نمی‌دانم چطور شد که قبول کردند علی بیاید.

با سوره نور به علی رسیدم

منزل ما شهریار بود و پدرم تنها شرطی که گذاشت این بود که علی خانه‌ای نزدیک تهیه کند که نزدیکشان باشد. علی شرط پدرم را قبول کرد و گفت: خیالتان راحت. من دخترتان را از سه، چهارکیلومتری شما تکان نمی‌دهم. در تمام سال‌های زندگی‌مان با وجودی که علی می‌توانست خانه‌سازمانی بگیرد، این کار را نکرد تا نزدیک خانه پدری‌ام بمانیم. من اصلاً در وادی شهادت و زندگی نظامی نبودم ولی از وقتی با علی آشنا شدم تازه پایم به این وادی باز شد. لطف خدا بود که علی را سر راه من قرارداد. من سوره نور را خیلی می‌خواندم. شاید هم آمدن علی به زندگی من اثر مداومت در خواندن سوره نور بود.
محل کار علی نزدیک خانه‌شان بود. علی در بخش پرتاب موشک بود. هر بار که موشکی از آسمان ایران به‌طرف اسرائیل شلیک می‌شد و صدایش در آسمان می‌پیچید، زهرا و سلاله به پشت‌بام می‌رفتند و تماشا می‌کردند. همیشه احساس غرور می‌کرد از اینکه همسرش برای دفاع از کشورش به قلب اسرائیل شلیک می‌کند. هر روز که علی سرکار می‌رفت، نمی‌دانست که شب برمی‌گردد یا نه. وعده صادق یک و دو علی به محل کار می‌رفت و تا آخرین روز عملیات به خانه بر نمی‌گشت. ولی داستان جنگ ۱۲ روزه فرق می‌کرد.

پنج‌شنبه‌های پدر و دختری

۵ شنبه بیست و سوم خردادماه بود. قانون ۵ شنبه‌ها در خانه‌شان با همه خانه‌ها فرق داشت. سلاله خیلی به پدر وابسته بود و علی سعی می‌کرد آن روز برایش تمام هفته را جبران کند. از سر شب تا صبح با هم‌بازی می‌کردند، فیلم و کارتون نگاه می‌کردند. آن شب هم مثل بقیه هفته‌ها سلاله و علی پای تلویزیون بودند و زهرا رفته بود تا سلین را بخواباند. چهارشنبه واکسن چهارماهگی سلین را زده بودند. علی دو شب تا صبح بالای سر سلین بیدار مانده بود تا تبش بالا نرود. ساعت ۲ و ۱۰ دقیقه نیمه‌شب تلفن علی زنگ زد. فرمانده‌اش پشت خط بود و از علی خواست سریع خودش را به محل کارش برساند. فقط در حد چند دقیقه غسل شهادت کرد و از خانه بیرون زد. آن‌قدر باعجله بیرون زد که پلاکش را روی جاکلیدی جا گذاشت و با خودش نبرد.

از تماس بی‌پاسخ تا صدای انفجارها

زهرا ساعت ۲:۲۵ دقیقه به گوشی علی زنگ زد ولی خاموش بود. گوشی‌هایشان اندروید بود و نمی‌توانستند سرکار ببرند. دلش شور افتاد که علی با این سرعت خودش را به محل کارش رسانده است. سلاله هم بی‌تابی می‌کرد و بهانه علی را می‌گرفت. حدود ۳ و نیم بود که انفجارها شروع شد و تلفن زهرا شروع کرد به زنگ‌زدن. همه نگران علی بودند. هوا که روشن شد، زهرا دوباره سلاله را برداشت و به پشت‌بام رفتند. زهرا با اشاره دست محل کار علی را نشان داد و گفت: سلاله جان ببین از محل کار بابا دود بلند نمی‌شه. پس نگران نباش. بابا سالمه. سلاله کمی که آرام گرفت به خانه برگشتند. زهرا به هر سختی بود سلاله را خواباند و گفت: مامان بخواب. هر وقت بابا زنگ زد، بیدارت می‌کنم. ساعت ۶:۱۰صبح بود که علی تماس گرفت. اولین سؤالی که زهرا پرسید، سلامتی سردار حاجی‌زاده بود و گفت: علی حاجی سالمه؟ علی گفت: هنوز خبری نداریم. ان‌شاءالله که سالم باشند. زهرا پرسید کی برمی‌گردی و علی جواب مشخصی نداشت. فقط قول داد که هر وقت توانست زنگ بزند. دست علی زخمی شده بود و وقتی برای پانسمان به بیمارستان رفت، حدود ظهر دوباره تماس گرفت. علی گفت: زهرا جان، بروید خانه مامانت تا من خیالم راحت باشد.
زهرا ریزبه‌ریز آن روزها را یادش هست؛ حتی ساعت تماس‌های علی را به دقیقه می‌گوید. اصلاً هر چیزی که مربوط به علی می‌شود را در ذهنش دقیق و با جزئیات ثبت کرده است. خصوصاً تاریخ تزریق انسولین علی را. جمعه زمان تزریق انسولینش بود و آن‌قدر با سرعت رفته بود که با خودش انسولین نبرده بود. سال ۹۲ زمانی که حاج حسن تهران مقدم شهید شد، علی شیمیایی شد. مصرف زیاد کورتون برای درمان باعث شده بود که دیابت بگیرد. آن‌قدر قندش بالابود که به بدنش آسیب جدی وارد شده و مجبور شد سال ۹۵ عمل قلب باز کند. سال ۹۵ چشم‌هایش هم آسیب دید.

بچه هایمان گرسنه اند، من چطور غذا بخورم

شنبه عید غدیر بود و سالگرد عقدشان. هیچ‌وقت نشده بود که علی هدیه‌ای برای زهرا تهیه نکند. زهرا دلش خیلی گرفته بود. حدود عصر بود که علی زنگ زد و گفت: زهرا من امروز میایم خانه انسولین و پلاکم را ببرم. زهرا با علی قرار گذاشت تا خودش به خانه بیاوردش. دلش خیلی برای علی تنگ شده بود ولی حال و هوای علی با همیشه فرق داشت. انگار آمده بود دل بکند و برود. اول رفتند منزل مادر علی. آن‌قدر عجله داشت که حتی بند پوتینش را باز نکرد. فقط با مادرش خداحافظی کرد و به منزل مادر زهرا رفتند. علی دلش شور می‌زد و مرتب می‌گفت: من خیلی کار دارم باید برگردم. مادر زهرا نهار درست کرده بود و همه جمع شده بودند تا علی را ببینند. لب‌های علی از تشنگی و گرسنگی خشک شده بود. مادر زهرا برایش غذا کشید ولی علی نخورد. هر چه مادر اصرار کرد، علی قبول نمی‌کرد و گفت: حاج‌خانم من چطوری غذا بخورم، بچه‌های ما گرسنه‌اند. نه اینکه غذا نباشد. کسی وقت غذاخوردن ندارد. هر چه اصرار کردند حتی چایی یا قهوه نخورد. گفت: بچه‌هایمان آبجوش نداشتند که چایی بخورند. من دلم نمی‌آید چیزی بخورم.

هر موشکی که شلیک شود، یعنی علی زنده است

زهرا به یادلب‌هایی تشنه علی که می‌افتد بغضش می‌ترکد و با گریه می‌گوید: علی خیلی خسته بود. آرام به من اشاره می‌کرد که برویم خانه خودمان. این اصرارش دل من را می‌لرزاند. خداحافظی کردیم و به خانه رفتیم. علی خیلی مقید بود که غسل جمعه بکند. به من گفت: زهرا دیروز آن‌قدر کار داشتیم، نتوانستم غسل جمعه کنم. الان باید قضایش را به جا بیاورم. پلاکش را گردنش انداخت. باند پخش را دم در حمام گذاشت و با صدای بلند مناجات امام‌زمان (عج) را گذاشت: و به خال کنج لبت سلام و به نور در نسبت سلام…غسل جمعه را با غسل شهادت یکی کرد و بیرون آمد. من و علی خیلی به‌هم‌وابسته بودیم و طاقت نداشتیم تلفنی صحبت نکنیم. به من گفت: زهرا اگر گوشی ساده داشته باشم، می‌توانم هر وقت خواستم با تو تماس بگیرم. با هم رفتیم یک گوشی ساده و یک سیم‌کارت خرید و گفت: شماره من را به کسی نده. من اصلاً وقت جواب‌دادن تلفن ندارم. فقط خودت با من تماس بگیر.
علی خیلی آرام شده بود و همین آرامشش بیشتر دل زهرا را به شور می‌انداخت. زهرا را بغل کرد و گفت: من در دنیا هیچ دلخوشی به جز تو و سلاله نداشتم ولی قوی بمان. من این زهرای قوی را دوست دارم. زهرا نمی‌خواست باور کند که این آخرین باری است که علی در آغوشش می‌گیرد. علی حرفش را زد. دخترش را به زهرا سپرد و زهرا را به خدا. زهرا و برادرش و برادر علی راه افتادند تا به محل کارش برسانند. علی هر چند ساعت یک‌بار زنگ می‌زد. زهراهم تمام شب پشت‌بام بود و چشمش به آسمان. با خودش می‌گفت: هر وقت از محل کار علی موشک شلیک شود، یعنی علی زنده است. هر موشکی که شلیک می‌شد، زهرا جان می‌گرفت و در دلش می‌گفت: خدا رو شکر علی من زنده است.

که ایستاده بمیرم به احترام علی

تا اینکه آن شب رسید. ساعت ۱۱:۱۸ دقیقه تماس گرفت و ۶ دقیقه با زهرا صحبت کرد. یک دفعه علی گفت: تلفن را قطع کن باهات تماس می‌گیرم. ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه به زهرا پیام داد و نوشت: سلام گلم. خیلی دوست دارم و این آخرین پیامش بود. ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه بود که علی با اقتدار جانش را فدای مردمش کرد و به شهادت رسید. همانطور که همیشه آرزو داشت و می‌گفت: قسم به وعده شیرین من یموت یرنی که ایستاده بمیرم به احترام علی.
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi