شناسه خبر : 122485
شنبه 08 آذر 1404 , 12:32
اشتراک گذاری در :

مصاحبه با آصف اکبری، از رزمندگان فاطمیون(قسمت اول)

«مدافعی» که تمام زندگی‌اش را فدای «حرم» کرد

من چند برابر آن پولی که در سوریه می‌گرفتم، اینجا از کار خودم در می‌آوردم. نیسان داشتم. دو تا کارگاه داشتم. ۳۰ تا کارگر داشتم.... فقط می‌خواستم حرم حضرت زینب را زیارت کنم. بروم آنجا باشم...

فاش نیوز- آقای «آصف اکبری»، از برادران افغانستانی است که سال‌هاست در ایران به صورت قانونی زندگی می‌کند. همسرش «کبری بنیادی» نیز در ایران و شهر مقدس مشهد متولد و بزرگ شده است. آصف، کار و کاسبی خوبی در شهر ری به راه انداخته و ۱۵ کارگر را هم به استخدام خود درآورده بود. خلاصه زندگی آرامی داشت تا اینکه، در سال۹۳ وقتی خبر یورش تکفیری‌ها به سوریه را می‌شنود، کارگاه، دستگاه‌ها، کارگران و حتی خانواده را رها کرده و به جنگ با تکفیری‌ها می‌رود. وقتی از او درباره علت این تصمیمش پرسیدم با کمی مکث گفت: «آرزویم زیارت حضرت زینب (س) بود.»

شروع گفت و گوی «فاش نیوز» با آقای اکبری، کمی سخت بود. انسان شریف، مظلوم و رنج دیده‌ای جلویم نشسته بود که حس می‌کردم، کمی از اعتماد به نفسش به خاطر ناجوانمردی‌هایی که در ایران دیده بود، کم شده بود. اما وقتی وارد گفت و گو شدیم، از اصطلاحات و نحوه صحبت کردنش می‌شد فهمید که با یک «رزمنده‌ی عاشق» روبرو هستیم که تجربیات زیادی از زندگی و جنگ در شرایط سخت، دارد. بسیاری از دوستان ایرانی و لبنانی‌اش جلوی چشمانش شهید شده‌اند و خود او نیز تا یک قدمی شهادت رفته است. تن آصف درست مثل روحش، مجروح بود. دستانش زمخت و زخمی بود که نشان می‌داد چقدر کسب روزی حلال، برایش اهمیت دارد. قسمت اول این گفت‌و‌گو‌ پیش روی شماست.

خیلی خوش آمدید آقای «آصف اکبری». خوش آمدید حاج خانم. قدم رنجه فرمودید و لطف کردید که دعوت ما را پذیرفتید. آقا آصف! خودتان را یک معرفی اجمالی بکنید برای خوانندگان «فاش نیوز».
- با نام و یاد خدای مهربان. «آصف اکبری» هستم. فرزند «محمدحسین».

چند سالتان است آقای اکبری؟
- چهل و پنج سالم است. متولد پنجاه و هشت هستم.

ما شما را اینجا دعوت کردیم چون، از بچه‌های مدافع حرم هستید. حاج قاسم را از نزدیک دیده‌اید. در سوریه حضور داشتید. ما شما را دعوت کردیم اینجا یک گفت‌وگویی بکنیم. اصلاً گفت‌وگوی ما رسمی نیست. از هر کجا که دلتان می‌خواهد شروع کنید و برایمان حرف بزنید. مثلاً بگوئید چه شد که رفتید مدافع حرم شدید؟ قبل از این که داعشی‌ها به سوریه حمله کنند، شما چه‌کار می‌کردید؟ کجا بودید؟ از کجا شنیدید که این اتفاق افتاده است؟ با خودتان چه فکری کردید وارد جنگ شدید؟
- اگر اشتباه نکنم، فکر می‌کنم سال ۹۲ بود. همین مسئله‌ی خبرهای تظاهرات و اینها در سوریه را خیلی دنبال می‌کردم. خیلی گوش می‌کردم. هر شب می‌رفتم، می‌نشستم پای تلویزیون. یکی از رفقا زنگ زد و گفت که اطراف حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه شورش شده است. می‌گفت جنگ شده است. ما هم خیلی نگران شدیم. این که چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است، از این و از آن می‌پرسیدم و خبر می‌گرفتم.

شما در آن روزها کجا بودید؟ در کدام شهر بودید؟
- تهران بودم در شهرری. کارم خوب بود. ماشینم را داشتم. کارگاه و همه چیز داشتم. ولی طوری شده بودم که دلم همواره آن طرف بود. اصلاً وقتی می‌رفتم کارگاه، سر ساعت که می‌شد، می‌آمدم پای خبر شبکه‌ی ۶ می‌نشستم و گوش می‌کردم که چه اتفاق‌هایی دارد در سوریه رخ می‌دهد. دوستم زنگ زد و گفت که ثبت‌نام می‌کنند برای سوریه. می‌روی یا نه؟! گفتم بله. یعنی اصلاً یک‌جوری شده بود شب که می‌آمدم خانه، آن‌قدر خبر نگاه می‌کردم به‌خاطر همین جنگ سوریه، یک‌جوری به دلم افتاده بود. یعنی اصلاً به فکر حرم‌ها بودم. همسرم هم می‌گفت، تو چرا این‌جوری شدی. بعد شب می‌آیی فقط شبکه‌ی خبر نگاه می‌کنی. بگذار بچه‌ها سریال نگاه کنند. من هر ساعت هر نیم ساعت که می‌شد، می‌رفتم پای شبکه تلویزیونی نگاه می‌کردم. یکی از دوستانم زنگ زد و گفت که این‌جوری است و دارند ثبت‌نام می‌کنند برای اعزام به سوریه. یک شماره به من داد. من کارم را رها کردم و رفتم دنبال این شماره. دو روز فقط دنبال آن شماره رفتم سمت گل حصار، رفتم بهشتی. گفتند بهشت‌زهرا ثبت‌نام می‌کنند. آمدم بهشت‌زهرا. آمدم یک نفر به اسم هاشمی را پیدا کردم. آنجا اسمم را نوشت و گفت بیا، میدان نارنج مسجد کیهان. بیا آنجا کارت را درست کنم و برو. آمدم به خانم گفتم: «من دارم می‌روم.» گفت: «بچه‌ها کوچک هستند. کارگاه و دستگاه‌ها و کارت چه می‌شود؟» گفتم: «خودت می‌دانی.»

چند تا بچه‌داری؟
- چهارتا.

چهارتا بچه را سپردی به حاج‌خانم و...رفتی...؟!
- بله. شب خانه بودم یک نفر زنگ زد گفت، فردا ساعت ۸ باید بهشت‌زهرا باشید. سریع ساکم را بستم. یک ماشین گرفتم آمدم بهشت‌زهرا. آنجا که پارکینگ ماشین سنگین است! همان جا سه چهارتا اتوبوس ایستاده بود. بچه‌های انصار (بسیجی‌های ایران) آنجا داشتند ثبت‌نام می‌کردند. من هم دیگر آمدم و سوار شدم. رفتیم پادگانِ .... در ورامین. ۲۴ ساعت هم آنجا آموزش دیدیم رفتیم منطقه.

ببینید آقای آصف اکبری. من می‌خواهم از شما سؤالاتی بپرسم که لزوماً سؤال من نیست. این سؤال در واقع برای پاسخ‌دادن به یک‌سری شبهات است که در جامعه به وجود آمده است. مثلاً می‌گویند، امثال آقای آصف اکبری به‌خاطر دفاع از حرم حضرت زینب (س) نرفته است جنگ. رفت تا پول در بیاورد. شما در کار خودت چقدر درآمد داشتی؟ در سوریه چقدر به شما پول می‌دادند؟

- من ده برابر آن پولی که در سوریه می‌گرفتم، اینجا از کار خودم در می‌آوردم. نیسان داشتم. دو تا کارگاه داشتم. ۳۰ تا کارگر داشتم. خانمم در جریان است. یعنی وقتی این مسئله پیش آمد من رفتم، فقط حرم را زیارت کنم. حرم حضرت زینب را زیارت کنم. بروم آنجا باشم. یعنی من از همه چیز گذشتم دیگر. از این درآمد و از این پول گذشتم تا به حرم برسم.

بعد از این که به سوریه رفتی، کارت را از دست دادی؟
- آره. کارم را رها کردم اصلاً. یعنی من ۹ سال از کارم از شغلی که داشتم دور بودم. خیلی شغل خوبی داشتم.

چند سال مدافع حرم بودی و برای اعتقاداتت جنگیدی؟
- ۸ سال. سال‌های آخر آنجا ماندم... ببینید سال ۹۶ که جنگ تمام شد...

یعنی شما ۴ سال جنگیدی و چهار سال هم آنجا در سوریه مانده بودی. درست است؟
- آره.

خب. در سوریه چه می‌کردی؟ با چه کسانی بودی؟ من شنیده‌ام که مدتی با سردار سلیمانی هم بودی و او را از نزدیک دیده‌ای.
- من سردار را ۳ بار دیدم. ۲ بار در خط دیدم. یک‌بار در «سطح البحر» دیدم.

چه سِمَت‌هایی داشتید در جنگ؟
- من ۴ سال فرمانده گروهان بودم. اوایل دو سه دوره هم حدود ۶ ماه فرمانده دسته بودم.

نام عملیات‌هایی را که شرکت کرده‌ای را به یاد داری؟
- عملیات «الحمراء». برای آزادسازی منطقه‌ای به همین نام. اسم عملیات را نمی‌دانم. ما در منطقه «خان‌طومان» هم عملیات کردیم. در «نبل الزهرا» هم بودم. ما رفته بودیم در «نبل الزهرا»، تا محاصره را بشکنیم.

در این عملیات کنار سردار سلیمانی بودید؟
- آره آره...

پس شما تحت فرماندهی سردار سلیمانی هم در عملیات شرکت کرده بودید؟!
- بله. ما در عملیات الحمراء یک‌جوری شد که خان‌طومان سقوط کرد. ما سال ۹۴ خان‌طومان را گرفتیم. عملیات اول، بچه‌های زینبیون و بچه‌های فاطمیون بودند که زدند سمت این‌طرف، سد را گرفتند آمدند بالا. بعد ما آمدیم. واقعاً دم بچه‌های «زینبیون» گرم. واقعاً هم زینبی هستند. شاید بگویم بالای ۵۰ تا ۶۰ جنازه روی دوش ما مانده بود. گفتند که بچه‌ها از این به بعد دیگر کارها با شماست. اسم فرمانده ما ابراهیم بود که به او می‌گفتیم «ابراهیم چاخان». یک آدم قد کوچک و خیلی زرنگ، باهوش و خیلی جگردار بود. شب ساعت ۱۲ ما در جاهایی مثل «انبار کاه»، «مرغداری»، «خانه‌ی زرد» (در خان‌طومان) که معروفه است عملیات انجام دادیم. ۱۲ شب عملیات کردیم تا ۳ شب ختمش کردیم و گرفتیم.

اسم منطقه‌ای که آزاد شد چه بود؟!
- سه‌ساعته آزادش کردیم. در خان طومان بود. «مرغداری». اسم عربی‌اش را نمی‌دانم. ولی ما می‌گفتیم مرغداری.

این اسم را خودتان برایش انتخاب کرده بودید یا اسمش واقعا همین بود؟
- آنجا بچه‌های جوخه‌ی مقاومت، بچه‌های انصار که ایرانی هستند، مثل زینبیون، فاطمیون، مثل بچه‌های حزب‌الله، ما همه‌مان آنجا بودیم. آنجا به نام مرغداری بود. مثلاً پشت بی‌سیم می‌پرسیدند کجایی؟ می‌گفتیم مرغداری.

می‌خواهم بدانم آنجا یک منطقه‌ی بزرگی بوده با نام مرغداری، یا نه فقط یک مرغداری بوده!
- یک منطقه‌ی خیلی بزرگی بوده که اسمش مرغداری بود. کل آن منطقه نیز نامش «خان‌طومان» بود که این طرفش «راشدین یک»، «راشدین دو» و «خالدیه» و....بود.

آقا آصف! از یکی از این عملیات‌هایی که از نظر خودتان خیلی خاص و ویژه بود، برایمان حرف بزنید. خاطره‌های چیزی.
- بعد از ماجرای خان‌طومان، تیپ انصار دوباره تشکیل شد. رفتیم سمت «نبل الزهرا». چند روزی آنجا بودیم، آموزش دیدیم. قرار بود یک عملیات سمت شیخ عطو انجام بدهیم که این کنسل شد؛ چون خان‌طومان سقوط کرد، این‌طرف یک مقدار بچه‌ها داشتند کم می‌آوردند. ما حدود ۷۰۰ نفر بودیم آمدیم «خَلصه». یک منطقه و یک ده بود با نام خلصه که آمدیم آنجا. بعد فرمانده عملیات که از بچه‌های صابرین بود، بچه‌های انصار آمد گفت امشب در یک روستا عملیات داریم. در این عملیات من فرمانده گروهان بودم. فرمانده گردان «سید جلال» بود، جانشینش هم «غلامرضا سر سپید» بود. اسمش غلامرضا بود ما به او «سر سپید» می‌گفتیم. موهای سرش هم سفید بود. ما ۳ تا گردان از سه جهت و وقتی که هوا تاریک شد، عملیات کردیم. عملیات کردیم آمدیم به شهرک و عصر در شهرک ما در گردان کمیل بودیم. در جناحین شهرک دوتا باغ بود.

این باغ‌ها را هم گردان بقه الله و گردان غلام‌عباس گرفته بودند. فقط یک‌خانه مانده بود. من فرمانده گروهان بودم با ۴ نفر می‌رفتیم تا ۱۰ قدمی خانه. با تیربار و کلاش که نمی‌شد. ما گلوله آر‌پی‌جی را تمام کرده بودیم. هر کاری می‌کردیم، سه چهار نفر داعشی که داخل این خانه بودند بیرون نمی‌آمدند. از در و پنجره می‌زدند دوباره بر می‌گشتند داخل. ما آن‌قدر نشستیم یک مقدار خب، آن عملیات‌ها (ی قبلی) سنگین بود. سمت ضیفان و خالدیه و..درگیری بود. بچه‌های حزب‌الله درگیر بودند. دیگر گلوله آر‌پی‌جی نرسید که ما یکی دوتا گلوله بزنیم و خانه را بگیریم و آنجا هم ختم بشود. ماندیم دیدیم ساعت شد ۱۱ شب. یک‌دفعه دیدیم کمکی‌های آنها (داعشی‌ها) رسیدند. ما حدود یک و نیم ساعت درگیری شدید داشتیم. آن‌قدر درگیری‌ها شدید بود که اصلاً صدای بی‌سیم مشخص نبود. یعنی از فرماندهی بی‌سیم زده بودند که عقب‌نشینی کنید. دو گردان عقب‌نشینی کرده بودند و ما اصلاً متوجه نشده بودیم و درگیر بودیم.

ما یک «نعل‌اسبی» درست کرده بودیم مقابل این خانه‌ها، بچه‌ها می‌جنگیدند. نمی‌گذاشتند که جلو بیایند؛ چون ما آنجا را گرفته بودیم. من آمدم. دوتا از بچه‌ها کنار من بودند. سلاحم را برداشتم آمدم هرچه بی‌سیم می‌زدم، آن‌قدر صدای تیر و شلیک شدید بود که نمی‌شنید. آمدم سید جواد را پیدا کردم و دیدم روی جرز ساختمان نشسته است. یک‌دفعه (با عصبانیت) گفتم: بابا طبقه‌ی دوم پر از دشمن است. قاطی کرده بودم خواستم مسخره‌اش کنم. گفت: باشد؛ اما چرا این‌طور می‌گویی بگذار ما یک نفسی بگیریم. (خسته بود) اتفاقاً همین‌طوری شد که من گفتم یعنی دیدم از بالا نارنجک پرتاب می‌شود می‌آید پایین. من رفتم پشت تانکر آب پناه گرفتم این نارنجک آمد خورد وسط این‌ها. اینجا غلامرضا شهید شد و سید جواد هم زخمی شد. سریع رفتم آن طرف و این شرایط را رد کردم دیدم عبدالحمید هم مجروح شد. اینها را بچه‌های پشتیبانی بردند ما آمدیم جنگ. یک‌دفعه دیدم صدایی می‌آید. می‌گوید: بچه‌ها! یواش‌یواش بروید عقب. یک‌جوری که کسی جا نماند. تا خودمان را جمع کنیم یکی از بچه‌های مشهد، «سید علی میرالدین» شهید شد. دو سه نفر از بچه‌ها هم همین‌طور. یعنی می‌خواهم بگویم یک‌جوری شده بود شاید بگویم، این‌طرف در ما بودیم آن طرف این در آنها بودند. نبرد تن‌به‌تن. اصلاً ما نتوانستیم شهدا را بیاوریم. آمدیم بالا. آمدیم گفتند نیروهایت را بشمار ببین چند نفر هستند. ما دیدیم از ۴۵ نفر ۲۲ نفر باقی‌مانده است. اصلاً بیش از نصف بچه‌ها نیستند. بی‌سیم زدند و گفتند که از ۲۲ نفر ۹ نفرشان در بیمارستان هستند. بقیه نیستند. چون گردان‌های دیگر که چپ و راست ما بودند، شاید تک‌وتوک مجروح داشتند فقط ما خیلی آسیب‌دیده بودیم.

بالاخره توانستید آن خانه را پاکسازی کنید یا نه؟
- نه عقب‌نشینی کردیم. موفق نشدیم. آمدم بالا دو شب نتوانستم بخوابم. بچه‌ها را فرستادیم عقب تا خستگی در کنند. گفتند صبح زینبیون می‌آیند اینجا، عملیات می‌کنند. هوا روشن شد دیدیم سه چهارتا اتوبوس زینبیون آمدند پشت ساختمان پیاده شدند بچه‌هایشان آمدند بالا. گفتم: ان‌شاءالله اینها خانه را می‌گیرند ما برویم بچه‌ها را بیاوریم. گفتیم شاید زنده باشند. دیگر حرص‌وجوش نزدیم که بچه‌ها چه شدند. زینبیون آمدند سه چهارتا تانک آمد، سه چهارتا توپ ۱۰۶ آمد. شروع کردند آن منطقه را زدن. با آتش سنگین نیم ساعتی کوبیدند بعد بچه‌های زینبیون رفتند پایین. رفتند پایین یک عملیات کردند و شاید بگویم... این‌همه آتش سنگینی که ما ریختیم نتوانستیم اینها را... زینبیون وارد و درگیر شدند. ما باید از سر تپه وارد این شهرک می‌شدیم قشنگ از جلو دید داشتیم. بچه‌های زینبیون که دو ساعت با اینها درگیر بودند مهمات کم آوردند. بعد هر ماشینی که می‌خواست برای این‌ها با پی‌ام‌پی، مهمات برساند را از آن بالا «کونکورس» می‌زدند. دوتا از تانک‌ها را زدند. یک نفربر را زدند و یک ماشین را. اینها هم نتوانستند. بچه‌های زینبیون عقب‌نشینی کردند. سید جواد آمد به من گفت بیا برویم. پایش شب قبل زخمی شده بود. یک ترکش بود. با همین وضع از بیمارستان برگشته بود. می‌خواست وضعیت بچه‌ها را ببیند.

حاجی ما آمدیم. رفتیم یک مقر که برای «غلام‌عباس» بود. نشستیم. موقع ناهار بود داشتیم ناهار می‌خوردیم. یک‌دفعه بی‌سیم زدند که «الحمراء» آزاد شد و بچه‌های گردان کمیل بروند شهدایشان را بیاورند. ما هم دو سه تا ماشین ‌سوار شدیم آمدیم خیلی سریع خودمان را رساندیم «خلصه». اینجا هم یک «پی‌ام‌پی» بود. هفت نفر پریدیم داخل آن. همه هم فرمانده بودیم. مسئول آموزش «حسن ابو طاها»، فرمانده گردان کمیل، گردان یک. فرمانده گردان ۳ غلام‌عباس، دو تا از بچه‌های خیلی خوب زینبیون، از بچه‌های ما، بچه‌های کرمان و راننده پی‌ام‌پی بود. آقا ما تا آمدیم بدون هماهنگی سوار این پی‌ام‌پی شدیم. گفت: آنجا را گرفتند. زینبیون آنجا را گرفته شما بروید و شهدایتان را بیاورید. ما با پی‌ام‌پی آمدیم مستقیم داخل شهرک. جواد پشت پی‌ام‌پی ایستاد. سید جواد گفت یاالله برویم پایین ببینیم شهدا کجا هستند. گفتم باشد.

آمدم پایین دیدم سید علی، بچه مشهد با صورت افتاده. آنجا یک تکه زمین کشاورزی بود. رفتم این را بردارم دیدم تیربار شدید به سمت ما شلیک کرد. سیدجواد بغل دیوار بود من، نتوانستم برگردم مستقیم رفتم پشت آن دیوار. خدا را شکر چیزی نشد. همان جا ایستادم گفتم سید! اینجا هنوز پاک‌سازی نشده است. بعد دیدم صدای بی‌سیم می‌آید که چه کسی به شما گفت بروید آنجا؟! شما رفته‌اید لای دشمن گیرکرده‌اید. اصلاً چه کسی به شما گفته بروید آنجا؟! شما بدون هماهنگی چرا رفتید؟! مگر شما فرمانده عملیات ندارید؟ مگر فرمانده‌ی تیپ ندارید؟! و... سجاد به من گفت می‌آییم در پی‌ام‌پی می‌نشینیم و می‌رویم. آمد کنار من ما هم سوار شدیم حرکت کردیم. شاید بگویم از محل ده متر یا بیست متر فاصله گرفتیم، یک آرپی‌جی آمد خورد به پی‌ام‌پی. یک تکانی خورد خاموش شد. پر از دود همه‌مان گیج شدیم. وقتی پی‌ام‌پی ضربه می‌خورد، اکثر بچه‌هایی که در جنگ و جبهه بوده‌اند می‌دانند، درهای پشت سر قفل می‌شود. هر کاری کردیم در باز نشد. آن قسمتی که راننده از آن می‌آید پایین! از آنجا باید خارج شویم. راننده پی‌ام‌پی رفت شهید شد. یعنی تا خودت را بیرون می‌اندختی می‌زدند. تیربارچی می‌زد. نزدیک بودیم شاید پنجاه متر. خانه‌ی اولی را می‌زدند، شاید؛ چون سلاح سنگین و ۱۰۶ ما آنها را می‌زد و پشتیبانی می‌کرد، ولی خانه‌ی دوم و سوم می‌زدند ما را. غلام‌عباس هم شهید شد. چهارتا شهید پشت‌سرهم ما سه نفر در پی‌ام‌پی ماندیم. من و ابوطاها و سید جلال. ماندیم در پی‌ام‌پی. گفتیم اینجا دیگر جای‌ماندن نیست. باید از اینجا برویم. یا با «اس‌پی‌جی» می‌زدند یا می‌آمدند بالای سرمان. نوبت من بود. من اول سلاحم را انداختم. همین‌طوری گفتم: یا حضرت زینب هرچه خودت صلاح می‌دانی. ادامه دارد...

||جعفر بلوری

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi