14 آذر 1404 / ۱۴ جمادى الثانية ۱۴۴۷
شناسه خبر : 122497
یکشنبه 09 آذر 1404 , 09:35
یکشنبه 09 آذر 1404 , 09:35


کالسکۀ اقتصاد!
سیدمهدی حسینی
از سادهانگاری هستهای تا اتحاد مقدس مردمی!
ابراهیم کارخانهای
داستان شرافتی که دلها را سوزاند!
داود گودرزی
این «شام» را غربگرایان پختهاند!
مسعود اکبری
نقطه عزیمتی جاهلانه!
سیدمهدی حسینی
مادران و همسران شهدا، اسطورههای ایثار
علیرضا ضابطی
مستضعفان هستند که میتوانند...
سعید جلیلی
بیست کیلومتر زیر جهنم!
حسین قدیانی
مذهب نپرسیدند، وطن را دیدند
علیرضا ضابطی
وقاحت نخبهگرایی و تحقیر ملت
سیدرضا موسوی فاضل
وظیفه ما در مقابله با آمریکا و تبیین آن
سیدجواد هاشمی فشارکی
دولت قوی یعنی...
مهدی فضائلی

فریاد دختران یتیم در سوگ فاطمه(س)
یتیم شهدا
رود ترانه تازه به طغیان رسیده است...
ونوس جامیپور
قصه دلدادگی به خاک
زهرا آذربایجان
وقتی عشق تنها راه نجات است....
قنبر مبارز
ضاحیه، ناحیهی مقدسهی مقاومت است!
حسین قدیانی

گزارشی خواندنی از تشییع شهدای گمنام در ایام فاطمیه(س)
فاش نیوز - امروز در معراج شهدا عکاس نوجوانی را دیدیم که روزی خودش در معراج سوژه عکاسان بود. ریحانه دختر شهید پور رجبی وقتی که برای وداع با پیکر پدرش آمده بود، جملهای گفت که فیلمبردار معراج از شدت گریه دوربینش را زمین گذاشت.

پیرمرد تلاش میکند از میان جمعیت دوربینش را بالا ببرد و عکس بگیرد. ماسکی زده تا کمتر آلودگی را تنفس کند ولی میخواهد عکسهای آخر را با رفقایش بیندازد. خودش را سید داوود معرفی میکند.

وقتی میپرسم تا کی جبهه بودید جواب میدهد: آنقدر در جبهه ماندم که دیگر بیرونم کردند. میپرسم: ممکن است دوستان شما میان این شهدا باشند؟ سید داوود میگوید: حتماً هستند. من عهد و پیمانم با رفقایم گسستنی نیست. تا آخرین قطره خون پای این انقلاب ولایت میایستیم. شک نکنید تا چند وقت دیگر، شاید نزدیکترین زمان ممکن قبل از ظهور امامزمان (عج) به امامت سید علی خامنهای در قدس نماز خواهیم خواند انشاءالله.

زنی روی جدول کنار خیابان نشسته، اشک در چشمانش حلقهزده و برای شهیدان قرآن میخواند. همسرش سال ۶۵ شب تاسوعا به شهادت رسیده است. زمانی که فرزند چهارمش را باردار بود. حالا گرد پیری به چهرهاش نشسته ولی خدا میداند در تمام این سالها چطور این ۴ بچه را بزرگ کرده و به ثمر رسانده است. امیر کمالی میگوید: آمدهام تا از شهدا بخواهم دعایم کند تا در اعتقاداتم پا برجا بمانم.

جانباز نیستم، جامانده ام
از کنارش که میگذریم دو جانباز روی ویلچر با سوز خاصی اشک میریزند. تمایلی به صحبتکردن ندارند ولی با اصرار چندجملهای مهمانمان میکنند. غلامعباس در عملیات کربلای ۸ در سال ۶۶ جانباز شده است. ولی میگوید: هر که از من میپرسد که جانبازید میگویم نه جاماندهام. من لیاقت جانبازی ندارم. میپرسم امروز که شنیدید دوستانتان به تهران میآیند چه حسی داشتید؟ تعبیر جالبی از آمدن رفقایش دارد؛ میگوید: خوشحال هستیم از اینکه شهدای گمنام به شهر ما تشریف آوردند. قدمهایشان روی چشمان ما جا دارد. شهرمان را نورانی کردند. میپرسم: از شهدا چه چیزی خواستید؟ جواب میدهد: از شهدا خواستم برای جوانان ما دعا کنند.

فیلمی که هیچ کارگردانی نمیتواند یک سکانسش را بازسازی کند
زن و شوهر جوانی کنار خیابان ایستادهاند. خانم جوان دستش را به سمت شهدا گرفته و زیر لب با آنها صحبت میکند. انگار سفارشی به شهدا دارد که با حرکت دستش روی حرفش تأکید میکند. مرد جوان خودش را رضایی معرفی میکند. میپرسم: با شنیدن خبر آمدن شهدای گمنام، اولین چیزی که به ذهنتان رسید، چه بود؟ جوابش یک کلمه بیشتر نیست؛ جاماندگی. میگویم: اگر بخواهید در مورد حماسه امروز برای فرزندان آیندهتان تعریف کنید، چه میگویید؟ رضایی جواب میدهد: من عقیدهام این است کسی که این روزها را ندیده است، بهترین قابها، بهترین بازیگر و کارگردان را هم که بیاورید نمیتوانید یک سکانس هم تعریف کنید. بهخاطر همین هر چقدر هم که من بخواهم امروز را برای نسل بعد تعریف کنم نمیتوانم. مگر اینکه خودشان درک کنند. فقط از شهدا میخواهم مثل خودشان که همنشین حضرت زهرا(س) هستند، ما راهم شفاعت کنند و ما هم به مقام فنا فی الله برسیم.

هوا آلوده است، روحمان آلوده نشود
حمیده با همسر و دخترانش آمده است. میپرسیم در آلودگی هوا برایتان سخت نبود که بچهها را آوردید؟ جوابش آنقدر شیرین و جذاب است که دلمان جلا میگیرد. میگوید: انشاءالله که روحمان آلودگی نگیرد. آمدیم که روحمان با وجود شهدا منور شود. چون امروز بهترین و پاکترین روحهای عالم اینجا حضور دارند. ما آمدیم وجودمان را به روح آنها منور کنیم. از شهدا میخواهیم ما را یاری کنند تا در مسیر انقلاب برویم. میپرسیم: بچههایتان درکی از تشییع شهدا دارند؟ حمیده جواب میدهد: در زندگی ما همیشه بحث شهدا هست، بچهها غریبه نیستند تا گفتیم تشییع شهداست دخترم با علاقه همراهمان شد.

هر چقدر بچههای غزه را بزنید، ما بیشتر میجنگیم
شهدا به سمت معراج میروند و ما هم به دنبالشان. در مسیر بچهها با لباس سربازی برای همراهی با شهدا آمدهاند. محمدهادی یکی از آنهاست که میگوید میخواهم یار امامزمان (عج) باشم. دختربچههایی که چفیه به سر دارند. خجالتی هستند و خیلی اهل حرفزدن نیستند. مادرشان زبانشان میشود و میگوید: دخترانم خودشان از ما خواستند که برای تشییع شهدا بیاییم و اعتقادشان این است که هر چقدر اسرائیل بخواهد بچههای غزه را از بین ببرد ما همتوانمان را بیشتر میکنیم و با آنها میجنگیم.

امنیتمان را مدیون شهدا هستیم
میان جمعیت چشممان میخورد به دو خانم که ظاهری متفاوت از بقیه دارند. فاطمه و زهرا دو خواهر هستند که خودشان را به تشییع رساندهاند. وقتی میپرسم در این هوای آلوده سختتان نبود که برای مراسم بیایید، جوابش شوکهام میکند. فاطمه میگوید: حتی اگر از آسمان سنگ میآمد، ما برای تشییع میآمدیم. میپرسم: اگر بخواهید این شهدا را به بچههایتان معرفی کنید، چه چیزی میگویید؟ فاطمه جواب میدهد: به بچههایم میگویم اگر ما الان در کشورمان امنیت داریم، مدیون شهدا هستیم. شهدا قهرمانان ما بودند، جانشان را دادند تا ما در امنیت زندگی کنیم.

شهدا که به خیابان بهشت میرسند، تراکم جمعیت بیشتر میشود. گروههایی از دختران نوجوان با چادرهای آبی آسمانی منتظر هستند تا با سرود به استقبال شهدا بروند ولی دخترند و دلنازک. چشمشان که به آن همه شهید میافتد، نمیتوانند خودشان را کنترل کنند. سر روی شانه هم میگذارند و گریه میکنند. صورتشان مشخص نیست ولی میشوند سوژه عکاسان.

به دنبال گمشده ای از عملیات رمضان
به آخر مسیر میرسیم؛ خیابان بهشت، معراج شهدا. خانمی عکس شهید جاویدالاثری را در دست گرفته و به امید پیداکردن نشانی از شهیدش به معراج آمده است. یزدان میرزا کوچکی پسرداییاش بوده که در عملیات رمضان مفقودالاثر شده است. سالها مادرش چشمانتظار بوده ولی بعد از اینکه اسرا آمدند و پسرش بین آنها نبود، دیگر نتوانست تاب بیاورد. همان سالها از دنیا رفت. پدرش هم توانایی ندارد. دخترعمهاش هر وقت میشنود که شهید آوردهاند، از دماوند خودش را به معراج میرساند تا شاید خبری بگیرد.

خلبان سه ساله در صف استقبال از شهدا
ماشینهای حمل شهدا سر کوچه معراج ایستادهاند. مردم یکییکی تابوتها را میگیرند و شهدا را روی دوشهایشان تا معراج مشایعت میکنند. خانمی که بلوز و شلوار به تن دارد، پسربچهای در بغلش هست که لباس خلبانی پوشیده است. دنبال تابوت شهدا میرود و اشک میریزد. دلش نمیخواهد حسش را با حرفزدن خراب کند ولی با اصرار در حد چند جمله صحبت میکند و میگوید: سپهر سه سال و نیمش است ولی از وقتی جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد، همهاش راجع به شهدا صحبت میکرد و میگفت: مامان اسرائیل نامرده. هر وقت بیرون میرفتیم و عکس شهدا را که در کوچهها میدید، میگفت: مامان این آقا شهید شده است. بچههای این دوره خیلی باهوش هستند و همه مسائل را درک میکنند. امروز صبح هم وقتی تصاویر تشییع شهدا را در تلویزیون دید، گفت: مامان ما باید بریم اینجا. من فقط میتوانم به شهدا بگویم که ما منتدارشان هستیم و شرمندهشان.

از خونم میگذرم ولی از خاکم نه
در خیابان معراج، کنار پزشکقانونی جوانی ایستاده که چشمانش از گریه قرمز شده است. موهایش به طرز خاصی کوتاه شده و معلوم است که برای تشییع نیامده. سر صحبت را که باز میکنیم میفهمیم حدسمان درست است. میثاق میگوید: من پزشکقانونی کار داشتم ولی شهدا را که دیدم به احترامشان دستبهسینه ایستادم. من آدم ناموسپرستی هستم. کل ملت ما بهخاطر ناموس جنگیدند. چه جنگ ایران و عراق باشد چه جنگ اسرائیل. من هم سرباز وطن هستم. جانم را بهخاطر میهنم میدهم. میگویم: اگر بخواهید عهدی با شهدا ببندید، چه میگویید؟ جواب میثاق به ما حس غرور میدهد: از خونم میگذرم ولی از خاکم نه.
دختر سردار بیسر، عکاس شهدای گمنام شد
میخواهم خودم را بهجای بلندی برسانم برای عکسانداختن از شهدا که دختر نوجوان آشنایی را میبینم. ریحانه پور رجبی دختر سردار شهید جواد پور رجبی؛ فرمانده هوافضا. دوربین عکاسی دستش گرفته و از شهدا عکس میاندازد. ریحانه را که میبینم به یاد زمانی میافتم که برای شهادت پدرش به خانهشان رفتیم و جملهای گفت که جگرمان را سوزاند. از پیکر شهید پور رجبی فقط دو تا مچ دست و مچ پا پیدا شد. وقتی ریحانه پیکر پدرش را در معراج دید، با فریاد گفته بود: بابای من که خیلی قدبلند بود. همین جمله شد روضهای مجسم. حالا همان دختر، دوربین دست گرفته و از حماسه شهدا تصویربرداری میکند.

مادربزرگ و پدربزرگم چشم به راه رفتند
خانم جوانی عکس شهید جاویدالاثر را به دست گرفته و گریه میکند. محدثه شیری عکس داییاش را آورده تا نشانی از او بگیرد. محدثه با بغض میگوید: مادربزرگ و پدربزرگم چشمبهراه از دنیا رفتند. من به نیابت از آنها آمدم. این شهدا در قلب ما ماندگار شدهاند. اینها گمنام نیستند، خوش نامند. شاید دایی من هم بین همین شهدا باشد.

اگر بابا بود...
همراه شهدا وارد معراج میشویم. چشممان به همسر شهید سردار پور رجبی میخورد. هم صحبت که میشویم، از دلتنگیهایش میگوید. از سال گذشته که همراه شهید آمده بود و امسال که تنها آمده است. بغضش میترکد و با گریه میگوید: این کوچه را از صبح، نیم ساعت بالا و پائین کردم. تمام حرفهای پارسالش یادم میآید. در راه بچهها خسته شدند، پیاده رفت ماشین را از انقلاب آورد و نزدیک خیابان بهشت گذاشت. تا بچهها اذیت نشوند. هر چه بیشتر میگوید، جگرمان بیشتر خون میشود. فاطمه میگوید: از صبح که برای تشییع آمدیم، بچهها یکسره بهانه پدرشان را گرفتند. ماشین را میخواستم پارک کنم، جا پیدا نمیکردم، بچهها میگفتند: اگر پدرمان بود، الان سریع جای پارک پیدا میکرد. هر کاری که میکنم میگویند: اگر پدرمان بود، این کار را میکرد و هر روز روضهای جدید داریم.

با هم مینشینیم و خاطراتش از معراج را برایم تعریف میکند. از روزی که کنسولگری سوریه را زدند و با آقا جواد برای وداع با دوستانش آمدند. تا روزهایی که به دنبال پیکر همسرش روزها و روزها به معراج آمد و خبری از پیکر نبود. بین صحبتهایش همسر شهید تقی کاکویی و همسر شهید داوود آبادی را میبینیم که برای اولینبار بدون یارشان به معراج آمدهاند. زنانی محکم که بعد همسرانشان میان کوهی از مشکلات، سرشان بلند است و بااقتدار ایستادهاند و فرزندانشان را بزرگ میکنند تا جا پای پدرانشان بگذارند.
منبع: خبرگزاری فارس


خاطرهای با پایانبندی تلخ!
رضا امیریان فارسانی
دو خاطره از شهید مهدی باکری
محمدحسین عباسی ولدی
اولین مرحله عشق
سیدجعفر حسینی ودیق
ماجرای لباس غواصی و پای شکسته
سیدجعفر حسینی ودیق















