شناسه خبر : 122508
یکشنبه 09 آذر 1404 , 11:23
اشتراک گذاری در :

رفتند تا وطن بماند

گفت‌وگو با معصومه قربانی همسر و خواهر شهید

فاش نیوز - صفحات تاریخ پرافتخار خاک‌مان پر از نشان‌هایی‌ است که دیدن‌شان چشم و گوش تیز نمی‌خواهد. فقط کافی ا‌ست سری به سمت دشت لاله‌ها بزنیم و اشک‌هایی را ببینیم که بر پای این لاله‌ها ریخته شده تا رشدشان دهند و خانواده‌هایی که پر از این لاله‌های پرپر‌اند. سرفرازانی که درد کشیدند و از درد به درد پناه بردند تا مرغ دست‌آموز نفس و شیطان و سرسپرده دشمن داخلی و خارجی نشوند. دخترکانی که از میان آن ‌همه دقیقه پرشورِ دیدن بابا، به دیدار پنج دقیقه‌ای او بسنده کردند و پر قنداق‌شان بر پوتین‌های بابا بوسه زد و او را برای ابد بدرقه کرد و خواهران و مادران و همسرانی که نسبت چندگانه‌ای با این لاله‌ها دارند و زمانی که می‌خواهند از آنها حرف بزنند، باز هم به عشق خاک و رهبرشان بر دردها غلبه می‌کنند و با سری افراشته از افتخار دلیرمردان خود می‌گویند.

شهید محمدحسین قربانی
با اینکه ناتنی بود، روی ما خیلی تعصب داشت و محبتش یکسان بود. از نظر اخلاقی بسیار عالی بود. روی ناموس بی‌نهایت تعصب داشت. نه‌تنها برای ما که خواهرش بودیم، بلکه برای همه بچه‌ها و دخترخانم‌های روستا هم غیرتی بود. روستای ما آن زمان بزرگ و پرجمعیت بود. وقتی به شهادت رسید، می‌دیدیم که مردم ده، خانم‌هایی که مسن‌تر بودند، بی‌نهایت‌ گریه می‌کردند، طوری که برای ما جای تعجب بود. حتی در مراسم چهلم او باز هم می‌دیدیم که مردم‌ گریه می‌کردند. مادرم می‌گفت: «مادرجان چرا‌ گریه می‌کنید؟ خدا خودش داده ‌بود. یک روز امانت می‌دهد و روز دیگر هم می‌گیرد.» 
آنها هم می‌گفتند‌: «حاج‌‌خانم ما می‌دانیم چه کسی از میان ما رفته است» و این در حالی بود که ما اصلاً خبر نداشتیم که برادرم در روستا چه کارهایی می‌کرده! زمان قدیم درهای حیاط مثل درهای امروزی نبود و خیلی راحت می‌شد در حیاط‌ها تردد کنیم. مردم روستا مثلاً در ماه رمضان برای نماز مغرب می‌آمدند و افطارشان در مسجد بود و تا آخر شب مسجد بودند. برادرم می‌رفته و روغن، قند و چایی می‌گرفته و پنهانی روی طاقچه کنار حیاط‌شان می‌گذاشته. در حیاط دیگری یک کیسه برنج می‌گذاشته. بعد از شهادت حسین‌آقا که دیدند کسی این کار را نمی‌کند، متوجه شدند که کار او بوده. با اینکه خودش همسر و فرزند داشت و منبع درآمد آنچنانی هم نداشت، اما به فکر خانواده‌های روستا بود. 
شهادتش پدر را پیر کرد
پدرم کشاورز بود و از نظر مالی وضع خوبی داشت، ولی ما ده فرزند بودیم چهار فرزند مستقل شده ‌بودند. برادر دومم بیمار اعصاب و روان است و اکنون هم در آسایشگاه است. برادر سومم مجرد بود و برادر چهارمی هم محمدحسین بود که ازدواج کرده ‌بود و دو فرزند داشت. 
نگهبان بهداری دامغان بود. بسیار خوش‌اخلاق و خنده‌رو بود. مثلا ۲۴ ساعت در بهداری بود و این مدت ما را نمی‌دید. فردا که می‌آمد، با ما روبوسی می‌کرد. همیشه هم مرا «همشیره» خطاب می‌کرد. اخلاق، محبت و مهربانی‌ و گفتارش عجیب بود. مثلاً وقتی از شهر می‌رسید، خسته و کوفته می‌آمد. مادرم خدا بیامرز می‌گفت: «حسین جان مادر! اول برو به همسر و فرزندت سر بزن، بعد بیا اینجا.» می‌گفت: «نه من اول پیش مادر و خواهرانم می‌آیم بعد پیش همسرم می‌روم.» 
وقتی داخل می‌شد و مثلاً پدر را نمی‌دید، سراغش را می‌گرفت. به نیم ساعت نمی‌کشید که به همسرش سر می‌زد و با موتوری که داشت به صحرا پیش پدر می‌رفت. یعنی این‌قدر دستگیری از پدر می‌کرد. زمانی که به شهادت رسید، پدرم شاید بیست سال پیرتر شد. می‌گفت کسی را که دست مرا می‌گرفت، خدا از من گرفت. خیلی کمک‌حال پدر بود و بسیار هوای او را داشت. طوری که اگر در مجلسی کسی در مورد او صحبت می‌کرد، خیلی تعصب و غیرت از خود نشان می‌داد. راضی بود جانش را بدهد، ولی کسی به پدر چیزی نگوید. الحمدلله که جانش را در راه انقلاب و اسلام داد، ولی اگر پیش می‌آمد، جانش را برای پدر می‌داد.
راهش را ادامه دادیم
بعد از شهادت حسین‌آقا، بچه‌های ده و حتی برادر دومم که بعداً با همسر شهیدمان ازدواج کرد، به تأثیر از او به جبهه می‌رفت. اگر کل خانواده را بررسی کنیم، مادرم نیز با شهادت عمویم با پدرم ازدواج کرده. خود من هم وقتی همسرم شهید شد، با برادرشوهرم ازدواج کردم. این ارثیه را خداوند قسمت ما کرده و ما هم به درگاه خدا شکر می‌کنیم. 
شهادت برادرم روی خانواده و حتی خود ما خیلی تأثیر گذاشت. شاید فقط سی، چهل درصد تربیت ما با پدر و مادرمان بوده، بقیه‌اش با برادرم بود. حتی در رابطه با راهپیمایی‌های اول انقلاب، سال ۵۷ که ما بچه بودیم، وقتی می‌خواست ما را راهپیمایی ببرد، پدرم هیچ مخالفتی نمی‌کرد. شب خودش با شیشه‌های کوچک کوکتل‌مولوتف درست می‌کرد. صبح که می‌خواست ما را ببرد، روز قبل در روستا اعلام می‌کرد که هرکس خواست بیاید. یک وانت داشت که بالای آن را با پارچه پوشانده‌ بود و با تخته اطرافش را صندلی زده ‌بود. وقتی لباس بر تن می‌کردیم، از آن کوکتل‌ها به کمر ما می‌بست و یک کبریت هم می‌گذاشت. می‌گفت اگر نیروهای شاهنشاهی آمدند و گاز اشک‌آور زدند، نترسید و فقط این را جلوی چشمتان بگیرید و روشن کنید و به طرف خانه فامیل‌ها فرار کنید. خودم بعد از اتمام کار سراغتان می‌آیم. فقط نترسید و دلیر باشید.
عجب شبی بود!
همسرم، شهید ابوالفضل محرابی، تعریف می‌کرد؛ «غروب با دوستانش از جمله جعفر خلیل‌نژاد صحبت می‌کرد و سفارش‌هایی داشت. آخر شب هم شیرینی گرفته و به ‌عنوان شیرینی به دنیا آمدن دخترش بین بچه‌ها پخش کرد. همان شب شهادت حسین که داشتیم می‌رفتیم، یک لحظه دیدیم که حسین صحبت می‌کند و قهقهه می‌زند. گفتم با صدای بلند صحبت نکنید. در نقطه‌ حساسی قرار داریم و دشمن متوجه‌مان می‌شود.» 
آن‌موقع هنوز با هم ازدواج نکرده ‌بودیم و آنها [برادرم و همسرم] با هم دوست بودند. همسرم چند سال کوچک‌تر بود. می‌گفت حسین در جوابم گفت ابوالفضل نمی‌دانی امشب چه شبی ا‌ست؟! و همین‌طور داشت می‌خندید و صحبت می‌کرد که یک‌دفعه صدایش به «یا حسین» بلند شد. 
بعد گفت ابوالفضل به فریادم برس.» تا اینکه شهید ابوالفضل بالای سرش رسیده ‌بود. می‌گفت انگار خواب بود. تیر از پشت به قلبش اصابت کرده‌ و از سینه خارج شده ‌بود. همسرم می‌گفت یکی از ضدانقلاب که از کومله بود، داخل تنه درخت پنهان شده ‌بود و ما موقع شناسایی او را ندیده ‌بودیم. 
سیزدهم ماه صفر سال ۱۳۶۰ او را آوردند و تشییع پیکرش در روستایمان انجام شد و نماینده دامغان آقای سیدحسن شاهچراغی که اکنون یکی از شهدای دامغان است، در این مراسم سخنرانی کرد.
شهید ابوالفضل مهرابی
شهید ابوالفضل مهرابی هم که متولد سال ۱۳۴۲ بود، در یازدهم اسفند سال ۱۳۶۲ در جزیره مجنون در عملیات خیبر به شهادت رسید. با اینکه در کارهایش بسیار جدی بود، ولی بی‌نهایت ساکت بود. به نماز و کارهای مذهبی خیلی مقید بود. 
شب‌های چهارشنبه دعای توسل و شب جمعه دعای کمیل می‌خواند و به من هم خیلی سفارش می‌کرد که وقتی نماز می‌خوانی، سعی کن حتماً یک صفحه قرآن بخوانی و در آن تدبر کنی و آن را بفهمی. به خانواده خیلی محبت می‌کرد و احترام خاصی برای پدر و مادرش قائل بود. 
در کنارش احترام فوق‌العاده زیادی هم به پدر و مادر من می‌گذاشت. مادرم نیز خیلی او را دوست داشت و در واقع چون مامای روستا بود، خودش شهید را به دنیا آورده‌ بود. ابوالفضل بعد از چند فرزند که همه از دنیا می‌رفتند، به دنیا آمده ‌بود و نامش را ابوالفضل گذاشته و برایش علم نذر کرده ‌بودند. عَلَمش هنوز هم در روستاست. هر سال هم هفتم محرم پدرشوهرم یک گوسفند در تکیه حضرت ابوالفضل قربانی می‌کرد. 
دیدار پنج دقیقه‌ای
سال آخر تحصیل او در دبیرستان بود که جنگ شد. در مدرسه فندرسکی تحصیل می‌کرد، اما دیگر درس را کنار گذاشت. همان زمان بود که ستاد مبارزه با مواد مخدر تأسیس شد و او و برادرم در این ستاد کار می‌کردند. مدتی آنجا بود و وقتی مأموریتش تمام شد به سپاه رفت و چند سال هم در سپاه بود. ما سال ۶۱ با هم ازدواج کردیم. از او یک دختر دارم. 
زندگی ما حتی به سال هم نکشید. دخترم در خانه متولد شد و مادرشوهرم به رسم همان موقع بچه را مرتب کرد و پیش پدرش برد و او شاید به اندازه پنج دقیقه دخترش را دیده ‌بود و سپس برای آموزش نیروها عازم تهران پادگان امام حسن شد.
 ما در شهر در خانه یکی از دوستان مستأجر بودیم و خانه‌ای نداشتیم. همان شبی که حالم بد شد، ابوالفضل از تهران آمد. قبل از آن وقتی می‌خواست برود به او گفتم من چنین حالی دارم و شما مرا تنها می‌گذاری؟! گفت اگر تو کمک از کسی که باید، خواسته‌ باشی، شاید همان شبی که نیاز داشتی من بیایم. دقیقاً هم همان شد. یعنی شبی که من درد داشتم، آمد. روز جمعه بود که خدا مرضیه را به ما داد و شهید ابوالفضل تا نزدیک نماز ظهر خانه بود و سپس به مسجد جامع دامغان برای نماز جمعه رفته ‌بود. یکی از بستگان او را دیده‌ بود و در خانه‌شان به بچه‌ها گفته ‌بود فکر می‌کنم امروز در خانه ابوالفضل برنامه‌ای باشد، چون خطبه‌ها را گوش کرد ولی برای نماز صبر نکرد. بعداً هم که خبر بچه را شنیده ‌بود. یعنی ابوالفضل از طرفی نگران خانه بوده و از طرف دیگر هم دوست داشته در نماز جمعه شرکت کند. هرچند آن‌موقع تنها نبودم و مادرم، مادرشوهرم و جاری‌ام که همسرش شهید شد و ماما کنارم بودند. البته بچه در یک اتاق به دنیا آمد و ابوالفضل در پذیرایی بود. 
کتاب ده‌جلدی در زندگی دوماهه
با اینکه زمان قدیم، مثلاً سال ۶۱، مرسوم نبود که قبل از خواستگاری پسر و دختر با هم صحبت کنند، اما وقتی مادر و پدر ابوالفضل به او می‌گویند که با معصومه دختر همسایه ازدواج کن. گفته ‌بود که من اول باید خودم با او حرف بزنم. اگر شرایطم را قبول کرد، به خواستگاری می‌روم. آنها هم برخلاف عادت مرسوم و میل باطنی خود حرفش را قبول کرده ‌بودند. شب با لباس سپاه به خانه ما آمد. یاد دارم که آیه «وَلَاتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» را برایم خواند. 
من ۱۷ سالم بود و او هم هجده سالش تازه تمام شده ‌بود. گفت: «لباس مرا می‌بینی؟!» گفتم: «بله» گفت: «لباس من لباس سپاه است و لباس سپاه هم لباس شهادت. چند سال است که این لباس بر تن من است و هیچ مشکلی پیش نیامده. شاید ما که با هم ازدواج کنیم و بعد از آن من به شهادت برسم. شاید مفقودالاثر، شهید و یا جانباز شوم. شاید هم چیزی از من به دستت نرسد.» این حرف‌ها را همراه قرآن و حدیث برایم توضیح ‌داد و آخر سر هم نظر مرا خواست. ولی من آن‌موقع اصلاً نمی‌توانستم کلمه‌ای به زبان بیاورم و حال خاصی داشتم. فقط بدنم می‌لرزید. ابوالفضل گفت: «چه شده؟ راضی نیستی؟!» گفتم: «نه مشکلی ندارم.» گفت: «پس چی شده؟ چرا این‌طور شدی؟! در مقابل حرف‌هایی که من به شما زدم، حرفی نداری؟» گفتم: «من راضی‌ام به رضای خدا، هرچه خدا خواست.» گفت: «اگر جانباز شدم چه می‌کنی؟» گفتم: «اگر خدا خواسته باشد به من نیرو می‌دهد و دیگر مشکلی ندارم.» گفت: «اگر شهید شدم چه؟!» گفتم: «آن را که فقط خدا می‌داند. اگر شهید شدی می‌گویم الهی شکر.» بعد گفت: «اگر مفقودالاثر شدم چه می‌کنی؟» گفتم: «هرچه خدا خواست همان پیش می‌آید.» 
صحبت‌های ما در همین حد خلاصه شد. برای ازدواج هم برنامه چندانی نچیدیم و خیلی مختصر اما مفید انجام شد. همان‌طور که گفتم ما فقط حدود یک‌سال با هم زندگی کردیم و اگر بخواهم حساب کنم، در این مدت شاید حدود دو ماه هم در خانه نبود، ولی می‌توان از این دو ماه زندگی مطلبی به اندازه ده جلد کتاب هم درآورد. طوری که وقتی فکرش را می‌کنم خودم نیز باورم نمی‌شود که او تا این حد عاشقانه به من محبت می‌کرد و احترام می‌گذاشت. گاهی می‌گویم یعنی می‌شود فقط یک‌بار دیگر صدایم بزند؟!
همیشه به من سر می‌زد 
بعد از شهادتش وقتی با برادرش ازدواج کردم و حتی وقتی از او بچه داشتم، شهید چندبار به خانه ما آمد. کسی او را نمی‌دید، ولی من او را می‌دیدم. 
وقتی می‌آمد، حال عجیبی می‌شدم. یعنی یک انرژی مثبتی می‌گرفتم. حتی همین حالا هم که یادآوری می‌کنم آن انرژی را احساس می‌کنم. با وجود عشقی که به او داشتم، نود درصد ازدواج دومم به‌خاطر مادرم بود که مدام اصرار می‌کرد تو جوانی و باید ازدواج کنی. 
بعد از شهادت همسرم پیش پدر و مادرم بودم. پدر و مادر شوهرم احترام خاصی به خانواده ما می‌گذاشتند و محبت خاصی در روستا جا افتاده ‌بود. 
من همیشه می‌گویم چهار تا کار خوب را به‌خاطر یک کار بد کنار نگذار. آن کار بد را باطل کن خوب می‌شود. آن وقت چهار کار خوب می‌شود شش کار خوب. زمان که می‌گذرد، خود ما مادرشوهر و مادرزن می‌شویم. اگر مثلاً خودمان یک نامحبتی دیده‌ایم، آن را روی عروس پیاده نکنیم.
راضی به رضای خدا
خبر شهادت برادرم را ابوالفضل برایمان آورد و خبر شهادت خود ابوالفضل را هم برادرش که شهید شد، آورد. البته خبر را به من نگفتند. من آن شب خانه پدرشوهرم بودم و خوابیده‌ 
بودم. 
وقتی شهید ابوالفضل جبهه رفت، چون تنها بودم، به خانه پدرشوهرم در روستا رفتم. برادرشوهرم، شهید جعفر، هم خبر شهادت را به خانه مادرش نیاورد، بلکه به خانه مادرم رفته و خبر را آنجا داده ‌بود. 
خواهر و زن‌داداشم در خانه پدرم بودند. خواهرم می‌گفت وقتی صدای در آمد، رفتیم و دیدیم که شهید جعفر است و پدر که در را باز کرده ‌بود، کمرش را نگه داشته و دیگر نمی‌تواند کمر راست کند. گفتیم پدر چه اتفاقی افتاده؟! گفت معصومه بیچاره شده. 
آن‌موقع برادرمان تازه یک‌سال بود که شهید شده ‌بود و دو فرزندش مانده ‌بود که یکی از آنها یک ‌ماهه بود. 
پدرم خودش چهار فرزند برادر شهیدش را بزرگ کرده ‌بود که یکی فقط نه ماهش بوده. آن موقع هم که همسرم شهید شده ‌بود، یک فرزند پنجاه روزه داشتم. ولی مادرم زنی بسیار قوی بود. 
وقتی پدرم به او گفته ‌بود که «معصومه بیچاره شد.» مادرم گفته‌ بود: «صلوات بفرست مرد.» و چادرش را سر کرده و جلوی در حیاط می‌رود و شهید جعفر را با دو سه نفر از نیروهای سپاه می‌بیند. 
آنها را به داخل خانه می‌آورد. شهید جعفر که دیگر نمی‌توانسته صحبت کند و مادرم به نیروهای سپاه می‌گوید پسرجان عزیزجان چه شده؟ ابوالفضل شهید شده؟ خبر شهادت ابوالفضل را آوردی؟ وقتی می‌بیند که هیچ یک از آنها دیگر نمی‌توانند حرف بزنند، می‌گوید: «عیبی ندارد ما راضی هستیم به رضای خدا. ابوالفضل را یک روز خودم به دنیا آوردم و نافش را زدم تا اینکه داماد خودم شد و یک فرزند برایمان گذاشت. من یک دختر به او دادم و او هم یک دختر به ما داد.» 
آنها هم فقط ‌گریه می‌کردند. مادر آن‌قدر مقاوم بود. بعد هم آمده و پدرشوهرم را صدا کرده و به خانه پدرم برده‌ بودند. مادرم به همه می‌گوید یک چیزی به شما می‌گویم و شما باید تا صبح صبر کنید و به معصومه چیزی نگویید. چون او اکنون کنار گهواره فرزندش خوابیده، در حالی که فکر می‌کند ابوالفضلش را دارد. فکر می‌کند دخترش بابا دارد. پس تا صبح صبر کنید. هر کاری دارید من در خانه انجام می‌دهم و هر کاری بگویید می‌کنم. ولی خبر شهادت را حالا به او ندهید. مادرم چهار بچه را بی‌پدر بزرگ کرده ‌بود. برادرم که شهید شد دو فرزند او را هم مادرم بزرگ کرد. 
یعنی نگذاشت که زن‌داداشم به خانه پدرش برود و با اینکه خانه‌ها به هم چسبیده‌ بود، او را پیش خودش نگه‌ داشت، تا اینکه به عقد برادر دیگرم درآمد و تا از او باردار شد، مادرم آنها را از خود جدا کرد. می‌گفت بچه‌های من نباید یک لحظه از من جدا باشند. 
می‌دانستم شهید شده
آن‌موقع داخل خانه‌ها آب نبود و در حیاط بود و یا سر کوچه بود. صبح که بیدار شدم، داشتم لب جوی می‌رفتم، که دیدم پدرشوهرم از بیرون می‌آید. نگاهی به او کردم و گفتم سلام بابا، صبح‌بخیر. همین که به من نگاه کرد، گفتم بابا چی شده؟! ابوالفضل شهید شده؟! گفت لااله الاالله این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟ اصلاً هیچ‌کس را ندیده ‌بودم و کسی حرفی به من نزده‌ بود. 
اما او را که دیدم آن وقت صبح از بیرون می‌آید، اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود. پدرشوهرم بدون هیچ حرف اضافه‌ای گفت بابا برو وضو بگیر و نمازت را بخوان. روز قبل هم شهید جعفر آمده و نامه‌ای آورده‌ بود. گفت زن‌داداش! داداش ابوالفضل نامه داده. گفتم چه نوشته؟ گفته‌بود به همسر و دخترم سلام برسانید. گفتم ‌ای داداش! معلوم نیست که این نامه برای کی هست و چه موقع آن را نوشته! غافل از اینکه ابوالفضل اصلاً شهید شده و پیکرش را هم آورده ‌بودند. 
آن روز صبح با حرف پدرشوهرم رفتم لب جوی وضو گرفتم و نمازم را خواندم. آمدم کنار گهواره تا مرضیه را شیر بدهم. وقتی دستم را روی چوبه گهواره گذاشتم، انگار حسی به من می‌گفت که مرضیه دیگر بابا ندارد. به حال خودم نشسته ‌بودم که همسر برادر شهید محمدحسین، که دختردایی‌ام نیز هست، آمد. زمستان بود. پرده را کنار زدم و داخل آمد. گفتم زن‌داداش مرضیه من هم مثل رقیه و سمیه شد. فقط گفت هیچی نگو معصومه‌جان. گفتم زن‌داداش به من بگو مرضیه مثل رقیه و سمیه شده. گفت کی چنین حرفی زده؟! گفتم خودم می‌دانم. اصلاً یک حسی به من می‌گوید که مرضیه دیگر بابا ندارد و من هم مثل تو شدم. با این حرفم دیگر او نشست و‌ گریه کرد. بعد هم که برای دیدن پیکر شهید رفتیم. 
پیکرش بوی بهشت می‌داد
وقتی همراه فامیل و بچه‌ها برای وداع با پیکر شهید به سپاه رفتم و حالت خوابیدن پیکرش را دیدم، برایم سؤال بود که چرا پیشانی شهید به جعبه چسبیده؟! پیکر را طوری گذاشته ‌بودند که پیشانی‌اش به جعبه باشد. بعد دیدم که ترکش سرش را نصف کرده‌، یعنی صورتش بود و پشت سر اصلاً نبود. سپاهی‌ها می‌آمدند و از دور روی پاهای او می‌افتادند و می‌گفتند ابوالفضل چرا تو بروی و ما بمانیم؟! و اصلاً نمی‌خواستند قبول کنند که او شهید شده. ولی آنجا من آرامش خاصی داشتم. 
مرضیه هم آن‌موقع در آغوش یکی از فامیل‌ها بود. بعد از اینکه پیکر را تشییع کردند و به روستا آمدند و نماز میت خواندند، من زودتر بالای خاک رفتم و نشستم. شخصی گفت بلند شو. گفتم نه بلند نمی‌شوم و یک‌دفعه دیدم که مرضیه داخل جعبه پدرش قرار دارد. او را با قنداق کنار پدرش گذاشته بودند. 
یکی از سپاهیان آقای الله‌بخش پیکر را برداشته ‌بود و بچه را هم آن‌موقع بغل کرده ‌بود. وقتی شهید را آوردند تا در خاک بگذارند، من هنوز آنجا نشسته ‌بودم. دوباره گفتند بلند شو. اما گوش نکردم. به محض اینکه پیکر را گذاشتند ابوالفضل را صدا کردم و او چشمانش را باز کرد و به من نگاه می‌کرد. 
با دیدن این صحنه سریع گفتم به مادرش بگویید بیاید، ابوالفضل چشمانش را باز کرد. شاید افراد دیگری هم این صحنه را دیدند، ولی من آن لحظه چشم از او برنمی‌داشتم و مدام می‌گفتم به مادرشوهرم بگویید بیاید. وقتی آقایی که آنجا بود، سرش را برگرداند، دیدم که اصلاً قسمت پشت سرش نیست و گویا که همین الان شهید شده به محض این‌که صورتش را سمت به قبله کرد، خون تازه زیر ریش بلندش سرازیر شد. 
با همان لباسی بود که از خانه رفته‌ بود. فدای آقا امام حسین و آقا ابوالفضل شوم. چند روز بعد از عملیات پیکرش را با چه وضعی آوردند و به معراج شهدا رساندند. شهر به شهر گشت تا به دامغان رسید، ولی این خون چطور هنوز خشک نشده ‌بود! وحتی بوی بد هم نگرفته ‌بود. نمی‌دانید چه عطری داشت! 
غیرت علوی، حیای زینبی
در رابطه با شهید ابوالفضل هرچه از ایمان و نمازش و از محبتش و احترامش بگویم باز کم است. 
وقتی وارد خانه می‌شد و مهمان در خانه بود، سلام علیکی می‌کرد و عذر می‌خواست و می‌گفت من نمازم را بخوانم و برگردم. به نماز اول‌وقت خیلی اهمیت می‌داد و ولایی بود. می‌گفت هرچقدر که می‌توانیم باید طرفدار رهبر و ولایت باشیم. طرفدار انقلاب و خون شهدا باشیم. مردهایمان باید غیرت علوی داشته ‌باشند و زن‌ها هم حیای زینبی. باید مثل حضرت زینب پرچمدار باشید. این‌طور نباشد که فقط نمازت را بخوانی. در کنار نمازت باید حیا و حجابت را هم حفظ کنی. سعی کن دل همه را به دست بیاوری و دلی از کسی نشکنی. 
پدرش همیشه می‌گفت که او را از حضرت ابوالفضل‌(ع) گرفته‌ام. خودش هم به حضرت ابوالفضل ارادت داشت. اگر دامغان بود، که خیلی کم پیش می‌آمد، شب‌های جمعه نماز و دعای کمیل تکیه حضرت ابوالفضل بودیم.
شهید جعفر مهرابی؛ شهید دیگر خانواده
شهید جعفر چهار سال از شهید ابوالفضل کوچک‌تر بود و سال ۴۶ به دنیا آمده ‌بود و در سال ۶۷ در عملیات مرصاد بود که به شهادت رسید. دو فرزند داشت. اسم پسرش را «ابوالفضل» گذاشته ‌بود و اسم دخترش هم مریم است. 
یک‌بار که با شهید جعفر به تهران رفته ‌بودیم، بعد از بازگشت سریع آماده رفتن شد و می‌گفت که ما باید به منطقه برویم. با اینکه روستای ما خیلی کوچک بود در عملیات مرصاد سه شهید تقدیم انقلاب کرد؛ سردار شهید حسن عزیزیان، شهید محمود هروی و شهید جعفر مهرابی که به دست منافقین به شهادت رسیدند. 
شهید جعفر بی‌نهایت شوخ‌طبع بود. می‌گفت دوست دارم زمانی که به شهادت می‌رسم، می‌خواهم با جنگ تن به تن و روبه‌رو باشد. آنها بزنند و من بزنم. همین‌گونه هم به شهادت رسید. ولی بیست روز طول کشید تا پیکرش پیدا شود و تا پیدا شدنش چه حرف‌ها که پشت سرش گفته ‌نشد. در طول این مدت اگر مادرم نبود، مادرشوهرم از بین می‌رفت. مدام سفارش مادرشوهر و جاری‌ام را به من هم می‌کرد که هوایشان را داشته ‌باشم. می‌گفت توکل به خدا کنید. 
چون مفقود شده بود و خبری از او نبود برخی شایعه کرده بودند که جعفر به منافقین پیوسته و از این حرف‌ها زیاد می‌زدند. برای همین هم وقتی خبر شهادتش آمد و بعد هم پیکرش را آوردند، ما عید گرفتیم. چون دیگر حرف و حدیث مردم روزگارمان را سیاه کرده ‌
بود. 
زندگی بی‌ولایت مساوی مرگ است
از ازدواج دومم دو پسر دارم که به آنها می‌گفتم خدا شما را به من داد و یکی از شما باید سپاهی شود و راه «بابا ابوالفضل» را ادامه بدهد و یکی هم باید روحانی شود. همسرم از این حرف نه‌تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه خوشحال هم می‌شود و الحمدلله پسر بزرگم در سپاه به درجه عالی رسیده و در شهید شوشتری دامغان خیلی هم سرشناس است. حرکات و قد و هیکلش درست مثل شهید ابوالفضل است. از خدا می‌خواهم که به حق حضرت زهرا نگهدارش باشد و او را ادامه‌دهنده راه شهدا قرار دهد. 
پسر کوچکم روحانی نشد، ولی مداح اهل‌بیت‌(ع) است. ما بدون ولایت اصلاً زندگی نمی‌کنیم. 
یک‌بار به دیدار رهبری رفتم، که وقتی ما را دعوت کردند، گفتند همسرت نباید بیاید. در حالی که او برادر دو شهید است. من این موضوع را به حضرت آقا گفتم، ایشان خیلی ناراحت شدند و گفتند چه کسی چنین چیزی گفت؟! 
دوست دارم تا زنده‌ام یک‌بار دیگر با همسرم و حتی اگر شد با بچه‌هایم بار دیگر به دیدار آقا بروم. چون واقعاً ایشان را دوست دارم و معتقدم بی‌ولایت زندگی کردن حرام است. یعنی اگر بخواهم پای ولایت نباشم، در واقع پای دینم نایستاده‌ام و اگر این‌طور باشد، پای خون شهید نایستاده‌ام و دیگر زندگی کردن برای من هیچ ارزشی ندارد. 

||سید محمد مشکوهًْ‌الممالک 

منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi