دوشنبه 15 دي 1404 , 13:30




به یاد ۱۳۷ طلبه شهید در عملیات کربلای چهار
قرارگاه یادها!
سیاوش خودکار بیکش را از جیب درآورد، درش را با دندان گرفت و دفترچهاش را باز کرد. چند اسم نوشته شده بود؛ کنارش تاریخ و یه جمله کوتاه دیده میشد....
فاش نیوز - باران نمنم میبارید. شیشههای بخارگرفتۀ کافۀ بهشت چهره عابران پیاده بیرون را مات کرده بود؛ فقط سایهی محو رهگذرانی دیده میشد که شتابزده رد میشدند. بوی قهوه و چوب سوخته فضا را پر کرده بود. آرش روی صندلی چرمی ولو شده بود و دو پایش بیشتر از اندازۀ عرض شانههایش فاصله داشت. تهمانده سیگار لای دو انگشتش بود. لپتاپش باز بود و نور آبیِ صفحه افتاده بود روی شیشه عینکش. با صدای تیکتیک تاچپد، چیزی تایپ میکرد. روبهروش، سیاوش با فنجون چای داغ توی دستش نشسته بود. از یقۀ پالتوش بخار بالا میرفت. آرش بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ میدونی چندتا تحریریه و سایت دارن باهام کار میکنن؟ سهتا! تازه یه نشریهی خارجی هم قراره ازم ترجمه چاپ کنه.
لبخند رضایتی زد و نگاهش را بالا آورد:
ـ تو چرا اون سایت رو ول نمیکنی؟ خودم، تو رو به چند سایت معرفی کردم. چرا باهاشون همکاری نمیکنی؟ اونجا کی مطالبت رو میخونه اصلاً؟
سیاوش چای را توی فنجان چرخاند، نگاهش رفت به بیرون؛ یک بچه با دستای یخزده داشت فال میفروخت. آرام گفت: اونجا توی اون سایت عزیز، مردمی میان که دنبال خبر نیستن؛ دنبال یادن. اگر یادها فراموش نشه. بهترین خبرها را برای اونا باید آورد. اونچه که حقشونه.
آرش خندید؛ قهوهاش را هورت کشید.
ـ یاد؟ یاد رو میشه با نون خورد، رفیق؟ باید دیده بشی! مشهور بشی.
سیاوش خودکار بیکش را از جیب درآورد، درش را با دندان گرفت و دفترچهاش را باز کرد. چند اسم نوشته شده بود؛ کنارش تاریخ و یه جمله کوتاه دیده میشد.
- حسین، عملیات کربلای ۴.
سکوتی سنگین بینشان افتاد. فقط بخار از فنجانها بالا میرفت. سیاوش گفت:
ـ آرش… تو گفتی مشهور نمیشی، درسته؟ ولی تا مشهور شدن چی باشه؟
انگشتش را گذاشت روی یکی از اسمها؛
ـ ببین، من اومدم بنویسم تا وقتی که یهنفر اسم منو توی گوگل زد، این اسمها هم باهاش بیان بالا.
نگاهش رو از دفتر برداشت. صدای بارون شدیدتر شده بود.
ـ من اومدم که گمنامی رو تموم کنم، نه برای خودم.
صدای آرومی داشت، ولی تهش یک لرزش خاصی بود.
آرش هیچ نگفت. لپتاپش باز ماند؛ اما صفحۀ سفید روی مانیتور انگار یخ زده بود. سیاوش نگاهش را به آرش دوخت. چشمانش را بست تا تصویر آن شب را دوباره ببیند.
- کربلای چهار… - صدایش حالا خشدارتر شده بود؛ انگار که آب سرد اروندرود را چشیده باشد. - آرش، شب عملیات، یه سکوت عجیبی بود که قبل از فرمان حمله مینشست روی همه. یه شب سرد دیماهی بود. صدای زوزۀ باد از بین نیزارها بلندتر از صدای قلب خودمون بود. وقتی فرمان حمله اومد، ما افتادیم توی آب. آب سرد بود؛ آبی که انگار از یخ ساخته شده بود. ما به گرمای ارادهمون پا به آب گذاشتیم. نه سرما، نه تاریکی، نه خروش آب اروند، هیچکدام مانع نشد. اون شب، بچهها، با کولهباری از ایمان، قدم تو آبهای یخزده گذاشتند؛ هر قدم، آزمون ارادهای بود که فریاد میزد: ما میآییم کربلا. اما بارون آتیش باریدن گرفت. هر قدممون سنگینتر میشد. دشمن بالای سر ما کمین کرده بود، نورافکنها همهجا رو روشن کرده بودن. شیطان با چشمان وقزده ما رو نگاه میکرد. آن نور داغ، هرچیزی رو که لای نیزار و حتی روی آب و توی آب بود، میسوزوند. محشری بود اون شب..
سیاوش نفس عمیقی کشید. داشت خفه میشد. هوا را بلعید. انگار ریههایش برای اولین بار هوای کافه را تنفس میکرد. اما به حرف زدن نیاز داشت.
- خیلیهاشون توی همون آب موندن. حسین اون شب تیر خورد. اون طلبه بود. بهخاطر عشق به جایگاه روحانیت، رفت یه عکس گرفت و گفت شهید شدم، توی حجله منو تو لباس روحانیت مزین کنید. توی همون گِل و لای موند. حسین اونجا شهید شد...
صدای سیاوش حالا دیگر حالت حزن نداشت؛ یک فرمان بود.
- من اینجا ننشستم که کسی در مورد من حرف بزنه آرش؟ من اینجا هستم که تاریخ نتونه پاش رو رو حماسۀ حسین بذاره و رد بشه. من قلمم رو کردم یه قلاب که روایت حسینها رو از عمقِ فراموشی بکشم بیرون.
سیاوش دوباره دفتر را بست، بین دو دستش گرفت؛ انگار که بخواهد گرمش کند.
ـ من نمیخوام اسمم بیرق بشه. فقط میخوام وقتی کسی دنبال یه قهرمان گمشده میگرده، لااقل یه نوشته از من برسونهشون به اون آدم. به اون شهید... من و مدیر سایت داریم رصد میکنیم که چطور گزارشهای من تو سایتها دست به دست میشه. من به آرزوم رسیدم. کاش من تو آسمونا مشهور بشم.
باران هنوز میبارید؛ اما میان آنهمه صدای قطره، حس میشد اسمهایی در باد خیس، زنده میشوند.
|| نویسنده: بینام!

















