دوشنبه 22 دي 1404 , 09:26




تو در من پیدا شدی
فاش نیوز - عصرها که به خانه میآیی، خانه بوی تلخ قهوه میدهد... انگار وقتی نبودی، کسی آمده باشد قهوهجوش مسی را روی گاز گذاشته، قهوه سر رفته و حالا عطرش روی در و دیوار مانده باشد؛ عطری که مثل همیشه حواس تو را پرت میکند به او...
به روزهایی که هنوز رسمِ قهوهخوردن نبود و در سلفِ دانشگاه تهران، دو لیوان چای با دو حبه قند میخریدید و از فرداهای آرزوهایتان میگفتید. او فلسفه میخواند و اهل تهران بود و تو روانشناسی میخواندی و اهل مشهد بودی. هر بار که میدیدیاش، وابستهتر میشدی؛ وابسته که نه... دلبسته میشدی.
صدایت میزد «دخترِ گلفروش». میگفت عطر گلهای پارچهای روسریات را دوست دارد، و قند در دلت آب میشد از شیرینی کلامش.
یکبار از فلسفه عشق پرسید. گفتی: «وقتی نباشی، انگار چیزی را گم کردهام؛ چیزی که بیقرارِ پیدا کردنش میشوم و برای رسیدن به آن، حاضرم سر به بیابان بگذارم...»
خندید که: «جای بیابان بگو کوچهپسکوچههای این شهر درندشت...»
شاعرانگیتان گل کرد. گفتی: «حالا تو یه جمله بگو، ادامهش رو من میگم.»
گفت: «من که مثل تو بلد نیستم چیزی بگم.»
خندیدی.
گفتی: «فقط چند کلمه بگی، کافیه...»
گفت: «تو روانشناسی، دخترِ گلفروش؛ ولی من فلسفه میخونم و شاید حرفهام به نظرت زمخت بیاد.»
گفتی: «لطیفترین حرفها را از زبانِ زمخت تو شنیدم، و گوشهایم تعجب کرد.»
و هر دو به خنده افتادید...
آن روزها قندها را در دهانتان نگه میداشتید تا شیرینی حرفهایتان دیرتر تمام شود. اما بعدها که نشد بشود، نشد که به هم برسید، تو عاشق قندان شدی. همیشه یک حبه قند روی میزت بود و هر وقت یادش میافتادی، آن را در دهان میگذاشتی... ولی آن قندها دیگر شیرین نبودند- تلخ بودند، تلخِ تلخ- و تو همان تلخی را دوست داشتی، چون هوای او را در سرت میپروراند و دوباره مینشستی به فکر.
در آن روزهای سرد و نفسگیرِ جنگ دوازدهروزه، نگرانش بودی. هر بار که صدای گوینده اخبار را از تلویزیون میشنیدی، وجودت منجمد میشد؛ تنت میلرزید و دنیا برای لحظاتی در تاریکی فرو میرفت. در مشهد زندگی میکردی و دور بودی از آن همه هیاهو... گاهی فکر میکردی شاید همهچیز یک کابوس باشد و باید بیدار شوی.
دلواپس بودی و غرق در انبوهی سؤال: «الان کجاست؟»، «یعنی جایی امن پیدا کرده؟»، «نکند اتفاقی برایش بیفتد؟»
تصویرش مدام توی ذهنت بود! گاهی او را میان دود و آتش میدیدی که دستش را به سویت دراز کرده و صدایت میزند و گاه در زیر آوار. اما همه اینها با صدای انفجاری مهیب در خیالت محو میشدند و تو را در وحشتی عمیق رها میکردند.
و بعد، آن خبر آمد... ترکشی جان او را گرفت و امید و آرزوها و حتی دلهرههایت را با خود برد...
میدانی بوی قهوه، توهمِ خواستنِ اوست... پردهها را کنار میزنی: باغچهای بیبرگوبار، چند گلدان شمعدانی لبِ حوض، و دلی که انگار دیگر در این خانه نیست.
هزار فکر در سرت میچرخد: فکر نوشتنِ کتابِ او، فکر پرواز، و... بعد به خنده میافتی با این آرزوهای درهم و برهم.
این روزها از او در تو حسی مبهم مانده؛ حسی شبیه سرگشتگی در کوچهپسکوچههای تهران، حسی شبیه دیدن دوبارهاش... آرزوهایی که شاید مثل او هیچوقت به آنها نرسی.
حالا به این میاندیشی که حتی اگر هزار سال هم بگذرد، این حسِ ندیدنش رهایت نمیکند؛ شاید در جایی دیگر، در زمانی دیگر، ببینیاش و دلتنگیات تمام شود...
و تو این حالِ خوش را مدیون او هستی. اویی که آمد، در دلت هزار آرزو کاشت و بعد در هیاهوی همان آرزوها گم شد. و تو، چه اندازه خوشبختی با خیالش.
شبها بیشتر به او فکر میکنی؛ صدای دورِ ماشینها خواب را از سرت میپراند... خوابِ عطرِ شمعدانیهای لبِ حوض و آوای دلگیرِ کوچه.
ماههاست با همینها، کوچهگردِ خیالهایِ نشدنی شدهای بعد از رفتنش.
تو روانشناس بودی و دلدادگی کارت نبود... اما این روزها، در مشهدِ پرهیاهو، او تو را بدل کرده است به گلفروشی که هر عصر پناه میبرد به صحن آرامِ امام رضا علیهالسلام؛ جایی که میان بوی گلاب و صدای بالوپر زدن کبوترهای حرم، دلتنگیاش را پهن میکند روی سنگفرشها و قالیهای فیروزهای.
حالا هر بار که چشمت به گنبد میافتد، حس میکنی او در غبارِ رفتنها گم شده و در تو پیدا...
آری، تو همان گلفروشِ کوچهگردی؛ که در پناهِ ضریح، آرزوهای نارسش را آرام میکند و با دستهای لرزان، برای فردای بیجنگ و اضطراب، گل تازه میچیند.
|| مریم عرفانیان

















