شناسه خبر : 123594
یکشنبه 12 بهمن 1404 , 11:23
اشتراک گذاری در :
ادبیات ایثار و شهادت

«مامان من توی آتیش سوخت»

فاش نیوز - چه کسی باور می‌کرد دختر ۵ساله وقتی رسیده باشد به درمانگاه، به‌جای بغل‌کردن مادرش، بوی خاکستر لباسش را توی ریه‌های کوچکش بکشد؟! مرضیه نبوی نیا، فقط می‌خواست بیمارش را به‌سلامت بفرستد خانه اما آتش اغتشاش، دست از او برنداشت و بین مامان مرضیه و زینبش جدایی انداخت.

 معصومه نبوی نیا، آلبوم خاطراتش را ورق زده است تا بوی عطر خواهر را دوباره پیدا کند و از خانواده هفت‌نفره‌ای بگوید که حالا ته تغاری‌اش را در گلزار شهدای رشت جا گذاشته و مزارش، نه بوی اسپند و گلاب، بلکه عطر گلستانی را می‌دهد که از آتش نمرود زمان، رویید. معصومه نبوی نیا همین اول قصه ما را به هرم گرمای جنوب دعوت می‌کند، به جایی که اولین‌بار صدای گریه مرضیه در آن پیچیده: «بابا افسر نیروی هوایی بود و سر همین ما اهواز بودیم. وقتی مرضیه در بیمارستان رازی اهواز به دنیا آمد من خواهر دار شدم. خواهری که از همان اول اولش هم خیلی با بقیه فرق داشت. خیلی حرف‌گوش‌کن و آرام بود. با اینکه بچه آخر بود اما خیلی مؤدب بود و به همه احترام می‌گذاشت. از همان اول هم استعداد نقاشی و خطش یک چیز دیگر بود.»

سه تا عروسک برای یک دعا؟

خواهر شهید، انگار که برگشته عقب و دست انداخته دور گردن خواهر ۹ساله‌اش، می‌گوید: «یکی از شیرین‌ترین خاطره‌هایم مال جشن تکلیف مرضیه است. تاج قشنگ جشن تکلیفش را روی سرش گذاشته بود و چادر گل‌دارش حسابی بهش می‌آمد. چادری که بعد از آن همیشه می‌پوشید و نماز می‌خواند و حقیقتش را بخواهم بگویم مرضیه با اینکه بچه آخر بود از لحاظ اعتقادی از همه ما جلوتر بود. حتی همین چادر را اول مرضیه به‌عنوان پوشش انتخاب کرد بعد منی که از او ۱۲ سال بزرگ‌تر بودم.»اسباب‌بازی با دعاهنوز در عالم کودکی شهیده، خاطره‌های زیادی برای گفتن هست، معصومه نبوی نیا ادامه می‌دهد: «یکبار برادرم سر گواهینامه رانندگی به مرضیه و مصطفی گفته بود برایم حسابی دعا کنید، اگر قبول شوم برایتان اسباب‌بازی می‌خرم. مرضیه با همان دل صاف و قشنگش، دعا کرده بود و وقتی برادرم باخبر قبولی آمد، سه تا عروسک قشنگ هم برای خواهر کوچکمان گرفته بود. مرضیه خیلی آن روز خوشحال بود و واقعاً از ته دلش دعا کرده بود».

خاله مرضیه، تدارکات نمایش با شما!

معصومه از خواهری‌شان هم برایم می‌گوید: «جلسه دفاع پایان‌نامه‌ام رشت بود. مرضیه با وجود همه علاقه و همتی که روی درس‌هایش داشت، کلاسش را شرکت نکرده بود تا جلسه دفاعم را بیاید و تنها عضو خانواده بود که آمد. حتی برایم هدیه خریده بود و من حالا هدیه‌اش را بهترین جای خانه نگه می‌دارم. جلسه که تمام شد با خوشحالی می‌گفت: «آبجی خیلی خوب دفاع کردی». ما دوتا خواهر همه رازهایمان را به هم می‌گفتیم. من ۱۲ سال از مرضیه بزرگ‌تر بودم و تشویقش می‌کردم درس بخواند و پیشرفت کند. او هم باهمت خوبش جواب تشویق‌ها و حمایت‌هایم را می‌داد. وقتی هم که بزرگ شدیم و بچه‌دار، رابطه مرضیه با بچه‌های همه ما خیلی خوب بود. پسرم هروقت قرار می‌شد نمایش بازی کند، خاله مرضیه باذوق و هنرش، عروسک‌های نمدی برایش می‌ساخت و همیشه تولد بچه‌ها هدیه‌های خیلی خوبی می‌گرفت. مرضیه واقعاً انگار دختر جنوب بود. خونگرم و دست و دلباز.»

زرشک پلوهایش قبول شد!

وقتی حرف از اعتقادات شهیده پرستار اغتشاشات می‌شود، خواهرشهید، انگار یک کتاب خوش‌عطر تازه را ورق می‌زند: «نماز اول وقت مرضیه هیچ‌وقت ترک نمی‌شد و از همان بچگی دلش می‌خواست سحر بیدار شود و روزه‌هایش را کامل بگیرد. اما بیشترین چیزی که یادم مانده چله‌هاییست که می‌گرفت. چله زیارت عاشورا، سوره یاسین و...این آخری هم چله دعای عهد گرفته بود. حتی بخشی از حقوقش را به نیت رضایت امام‌زمان و کمک به ظهورش، وقف نیازمندان می‌کرد. همیشه دلش می‌خواست همسرش اگر رشت باشد بروند هیئت ثارالله رشت و فاطمیه را عزاداری کند.» معصومه نبوی نیا ادامه می‌دهد: «خواهرم ازدواج که کرد، با همسرش با هم به این مقام و بصیرت رسیدند. دامادمان همیشه به خواهرم می‌گفت؛ مرضیه خانم چه من باشم چه نباشم شما روز عید غدیر یک غذای خوبی درست کنید و به همسایه‌ها بدهید. خواهرم هم هرسال با علاقه و سلیقه، زرشک‌پلو با مرغ درست می‌کرد و برای همسایه‌هایشان می‌برد. حالا بعد از شهادتش، همین همسایه‌ها غذا درست کردند و خیرات خواهرم کردند.»

پای گچ گرفته، کرونا و حتی جنگ هم حریفش نشد!

خواهر شهیده، از درس‌خوان بودن این پرستار جوان می‌گوید و روزها و شب‌هایی که درس می‌خوانده تا برای اسلام و انقلاب مفید باشد: «سال کنکور مرضیه آن‌قدر مشغول درس بود که خریدهایش را من انجام می‌دادم. هیچ‌وقت نشد از خریدهایم ایراد بگیرد آن‌قدر که قدرشناس و قانع بود. فقط یکبار برای نماز مغرب رفته بود مسجد که پایش آسیب دید، اول تلاش کرده بود هرطور هست خانه بیاید اما وقتی دید نشد، بالاخره پایش را گچ گرفتند. دانشگاه قبول شده بود ولی با پای گچ گرفته. اما با همین پا تا طبقه چهارم که کلاس‌های مامایی برگزار می‌شد می‌رفت. یکی دو بار که رفت وضع پایش بدتر شد و مجبور شد بماند خانه. اما با همه این شرایط حاضر نشد ترمش را حذف کند و آن ترم را به‌خوبی پشت سر گذاشت. همیشه همین‌طور بود. در اوج کرونا، دو سال طرحش مقارن شده بود با بارداری و سختی‌هایش، اما حتی تا یک هفته به زایمانش هم سرکار می‌رفت و دست از تلاش برنمی‌داشت. اصلاً آدمی نبود که بهانه بیاورد. در تمام روزهای جنگ ۱۲ روزه هم همین‌طور بود. حتی یک روز و یک ساعت هم از شیفت‌هایش کم نکرد».

روضه به دستهای کوچیک رسید...

مادری، این یک کلمه اوج روضه مرضیه نبوی نیا است: «پدر و مادرم لاهیجان بستری بودند و مرضیه آمده بود کمک من که بیمارستان بماند. دم غروب که شد زنگ زد و گفت آبجی من باید شب پیش زینب باشم حتماً. بدون من خوابش نمی‌برد. اصلاً وابستگی این مادر و دختر عجیب بود. وقتی مرضیه برگشت خانه، زینب دوید دم در و حتی صبر نکرد در باز شود، خودش را به مادر رساند و دستش را بوسید. همیشه همین‌جوری از خواهرم استقبال می‌کرد. حتی دست‌هایش را می‌بوسید. شاید هم سر همین بوسه‌ها بود که از پیکر خواهرم، فقط بخشی از دست راستش سالم ماند».

مامان برگرد...

بغض مثل یک هسته تیز هی گلوی خواهر را می‌خراشد اما او ادامه می‌دهد: «زینب ما شبی که درمانگاه سوخت، بی‌تابی کرد و با بابا رفته بود دنبال مادرش(هنوز آن لحظه کسی از سوختن درمانگاه اطلاعی نداشته است). سوختن درمانگاه جلوی چشم همین زینب ۵ساله اتفاق افتاد. از زن‌عمویش پرسیده بود: مامان منم سوخت؟!
ما بهش گفتیم نه مامان آمده بیرون و یک جای خوبی رفته است. توی قلب ماست و همیشه کنار تو. اما این طفل معصومی که آتش‌سوزی را دیده حتماً ته قلب کوچکش چیزهایی هست که قدرت بیانش را ندارد...»

۵ ساله‌ها از آتش دل خوشی ندارند...

زینب ۵ ساله بی قصه و نقاشی مامان شب‌ها خوابش نمی‌برد زینبی که دست و صورت و حتی سرانگشت مامان را غرق بوسه می‌کرد حالا جای بغل مامان، لباس‌هایش را می بوسد و دنبال عطرآغوش مامان مرضیه می‌گردد. عطری که زیر آتش درمانگاه جا مانده است. زینب کوچولو کجا باید دنبال صدای مامان باشد که شب‌ها بی‌غصه و کابوس بخوابد؟! زینب ۵ ساله مانده و یک بغل خالی...۵سالگی زینب‌های این دنیا را چقدر جان کاه نوشته‌اند...پرستار و مامای وظیفه شناس و دلسوز، مرضیه نبوی‌نیا، در درمانگاه امام سجاد(ع)در رشت، در حالی در آتش اغتشاشگران سوخت که زینبش در راه بود تا باز دست‌های خسته مامان را ببوسد و ببوید و...اما برای همیشه یتیم شد.
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi