شنبه 23 اسفند 1404 , 11:50




به یاد جانبازان اعصاب و روان بیمارستان بوستان اهواز
آژیر درون
زمین تکان خورد؛ مثل اینکه آسایشگاه نفسش را از دست داده باشد. شیشهها با جیغی تیز شکستند. گرد و خاک مثل مهی غلیظ راهروها را پر کرد...
فاش نیوز - روز پنج شنبه ۲۱ اسفند بود. دوازده روز از جنگ رمضان میگذشت. ساعت هنوز به دوازده و نیم نرسیده بود. ظهر آرامآرام روی آسایشگاه پهن میشد. نور تند خورشید از پشت پنجرهها داخل راهرو میریخت و لکههای روشن روی کف راهرو میساخت. بوی برنج و غذای ظهر از آشپزخانه میآمد و چند نفر از جانبازان دور میزها نشسته بودند. قاشقها گاهی به ظرفهای فلزی میخورد و صدایی کوتاه در فضا میپیچید.
تعدادی از جانبازان هنوز توی اتاق خود بودند. یکی روی تخت نشسته بود و پتو را تا بالای رانش کشیده بود و به نقطهای خیره شده بود. حس ازجا بلندشدن نداشت. جانبازی که کنار دیوار نشسته بود، آرام با انگشتانش روی زانوهایش ضرب گرفته بود؛ مثل کسی که هنوز صدای قدمهای یک گردان را میشمارد.
ناگهان صدای سوتی بلند شد؛ آن صدای کشیدهای که قبل از سقوط میآید. پرستار جوانی که پروندهها را مرتب میکرد، فقط یک لحظه سرش را بالا آورد و بعد... انفجار...
موشکهای آمریکایی - صهیونیستی به آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان اهواز اصابت کرده بود.
زمین تکان خورد؛ مثل اینکه آسایشگاه نفسش را از دست داده باشد. شیشهها با جیغی تیز شکستند. گرد و خاک مثل مهی غلیظ راهروها را پر کرد.
انفجار فقط دیوارها را نلرزاند؛ ذهن بعضی از مردها را هم شکست. برای سربازهایی که سالها پیش جنگ را دیده بودند، صدای انفجار فقط یک صدا نبود؛ دری بود که ناگهان باز میشد و آنها را به سالهایی برمیگرداند که فکر میکردند تمام شده است. در همان لحظه، راهرو آسایشگاه برای بعضی از آنها تبدیل شد به خاکریز. بوی دارو در ذهنشان بوی باروت گرفت. صدای شکستن شیشهها شبیه ترکشهایی شد که روزی از کنار گوششان رد میشد. مردی که سالها تلاش کرده بود آن تصاویر را فراموش کند، ناگهان دوباره همان میدان را دید؛ دوستانی که روی زمین افتاده بودند، فریادهایی که در دود گم میشد. قلبش تند میزد؛ نه از ترس حالا، بلکه از جنگی که دوباره در سرش شروع شده بود. برای این مردها، انفجار فقط چند ثانیه طول میکشد؛ اما خاطرهای که بیدار میکند، میتواند سالها دوباره در ذهنشان زنده بماند. گاهی یک صدا کافی است تا تمام دردهای قدیمی، مثل زخمی که هرگز خوب نشده، دوباره سر باز کند. یکی از جانبازان آسایشگاه شروع کرد به خندیدن. مردی که سالها پیش زمینگیر شدن زیر آتش سنگین خمپارهها را دیده بود، ناگهان از جا پرید و زیر تخت رفت. زیر لب میگفت: خمپاره دوم همیشه نزدیکتر میخوره… بخواب زمین… بخواب…
جانباز سالخوردهای که همیشه فکر میکرد هنوز در سالهای جنگ زندگی میکند، با چشمانی برقزده به پنجره شکسته نگاه کرد و گفت: دیدی گفتم دوباره شروع میشه… گفتم هنوز تموم نشده…
یکی از بیماران، که سالها بود هیچ کلمهای نگفته بود، ناگهان فریاد زد: پناهگاه!
در حیاط، درختان با برگهای خاکآلود میلرزیدند. همان درختانی که از پشت پنجره آسایشگاه سبزی خود را نثار چشم جانبازان میکرد. تکههای آجر روی چمن پخش شده بود. آسمان دودآلود و خاکستری شده بود. پرستارها میدویدند، اما بیماران هرکدام در جنگی جداگانه گرفتار شده بودند.
بمباران و صدای گرومپ بعد از آن چند بار تکرار شد. جانبازان بیقرار شده بودند. هیچکس نمیدانست کدام صدا از آسمان میآید و کدام از ذهنهایی که سالها پیش، در جنگ جا مانده بودند.
اما اتفاقی افتاد. یکی از جانبازان حرفی زد و پرستار بخش را مبهوت کرد. آن جانبازی که سالها فقط به دیوار خیره میشد، آرام ایستاد و به دود نگاه کرد. لبخندی زد. انگار چیزی را شناخته باشد، زیر لب گفت: بالاخره صدای واقعی با صدای توی سرم یکی شد.


















سلام بر صبر خجل شده از نجابت این مردان و زنان