چهارشنبه 26 فروردين 1405 , 14:00




گربه، پلاستیک بحران، جیغ رهایی
یادم آمد، تمام این صحنهها در خانهای اتفاق میافتاد که تا اول دهه ۸۰ در آن زندگی میکردیم و بعد از آن، چند بار خانه عوض کردیم، و همین جزئیات ساده ...
فاش نیوز - شب خوابیدم. شب ۲۶ فروردین ۱۴۰۵ بود. اما انگار همین که چشمهایم را بستم عصر شد و نوری نیمهنارنجی مثل رویا روی دیوار پخش بود و تا آمدم بفهمم کجای خواب ایستادهام، صدای جیغی بلند شد. جیغی از آن جنسهایی که انگار از ته دل یک موجود کوچک میآید و مستقیم میخورد وسط سینه آدم و من همانطور که در خواب بودم، حس کردم باید بروم ببینم چه خبر است؟
.jpg)
رفتم دم در. دیدم گربههایی را کسی کرده بود توی پلاستیک. تمام دنیا برایشان شده بود یک کیسه تنگ و تاریک. جیغ میزدند و تکان میخوردند و دنبال یکذره هوا بودند. من هم مثل همیشه دلم میخواست بروم سمت یکی از آنها و کمکش کنم. اما همان لحظه اتفاق عجیبی افتاد. گربهای که تازه از داخل پلاستیک بیرون آمده بود جلوام را گرفت. با همان چشمانی که هزار حرف در آن جمع میشد. بهوضوح گفت: تو ولش کن. خودش بلده.
ماندم همانجا با یک حس عمیق، هم ترس، هم حیرت. انگار ذهنم میخواست چیزی را به من حالی کند. چند دقیقه بعد وقتی دوباره نگاهش کردم، دیدم توانسته پلاستیک را پاره کند. راه نفس برای خودش باز کرده بود. آرامتر شده بود. انگار یکبار دیگر ثابت کرده بود که همیشه نباید از بیرون کمک خواست. گاهی درون موجودات، درون آدمها، درون ما قدرتی هست که فقط باید فرصت تنفس پیدا کند.
ساعت دو نیمهشب از خواب پریدم. نفسهایم تند، اتاق تاریک، قلبم کوبان و ذهنم هنوز در همان کوچه خواب گیر کرده... بعد که آرامتر شدم یادم آمد گربه در روانشناسی جایگاه خاصی دارد،؛ نماد بخش لطیف و آسیبپذیر آدم است. جایی از روح که نمیخواهد قفل شود. نمیخواهد گیر بیفتد. دوست دارد آزاد باشد و خودش راهش را پیدا کند. گربه هم کودک درون است، هم غرایز آرام و هم احساساتی که گاهی صدا ندارند. اما اگر نادیده بگیریشان، با جیغ خودشان را به تو میرسانند. این خواب یعنی بخشی از وجودم فریاد میزند؛ اما مهمتر از آن اینکه همان بخش، توان نجات خودش را هم دارد. راهش را پیدا میکند؛ حتی اگر من فقط تماشایش کنم. حتی اگر اولش ترس بر من غلبه کند. ذهن گاهی با یک صحنه عجیب، با گربه و پلاستیک و جیغ فقط میخواهد بگوید: ببین، تو لازم نیست همیشه همهچیز را نجات بدهی. گاهی کافیست فقط بایستی و نگاه کنی و اجازه بدهی آن چیزی که درونت گیر کرده خودش راه نفس را پیدا کند.
یادم آمد، تمام این صحنهها در خانهای اتفاق میافتاد که تا اول دهه ۸۰ در آن زندگی میکردیم و بعد از آن، چند بار خانه عوض کردیم، و همین جزئیات ساده اتفاقی نیست. چون، خانه قدیمی در خواب فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه حافظه زنده احساسهای قدیمی است. جایی که ترسها و امنیتها برای اولینبار شکل گرفتهاند. وقتی ذهن آدم برمیگردد به آن خانه، یعنی دارد سراغ ریشهها میرود؛ سراغ بخشی از وجود که هنوز در همان اتاقها قدم میزند. شاید آن گربههای گرفتار هم تکههایی از همان سالها باشند. احساسهایی که آن زمان فرصت نفسکشیدن نداشتند و حالا بعد از سالها در کوچۀ همان خانه قدیمی، دوباره صدا کردهاند تا دیده شوند، و این یعنی خواب فقط یک تصویر تصادفی نبوده؛ بلکه سفری بوده به گذشته، به جایی که بعضی چیزها شروع شدند و حالا وقت بازشدن و نفسکشیدنشان رسیده است.
من از ساعت دوی نصف شب دارم تحلیل خوابم را برای شما مینویسم. شاید پیش از جیغکشان گربۀ درونت به داد خودت برسی.
|| قنبر مبارز
آدمی که به حیوان بی رحمی می کنه آدم نیست یک شیطانه که متاسفانه در قواره آدم ظاهر شده. این جور آدما به طور حتم در همین دنیا به سزای اعمال شان خواهند رسید آخرت که جای خود. پناه می بریم به خداوند از شر چنین موجودات شری انسان نما!!!!


















فردریش نیچه