یکشنبه 30 فروردين 1405 , 11:00




خانم دکتر، ترکشهای آغشته به خون و میزانسنی که بوی شهامت میداد
فاش نیوز- میان دود و گرد و خاک تصمیم گرفتیم بزنیم به دل ساختمان. خانه پشتی آوار شده بود و امکان داشت که این ساختمان هم فرو بریزد اما نمیشد تعلل کرد.
تهران- ایرنا- آن روز جمعه، محله ۱۳ آبان شهر ری، میزانسن عجیبی را تجربه میکرد؛ عجیبتر از هر فیلم سینمایی. صدای بولدوزر کرکننده بود، خاک و خل بود که در هوا پخش میشد و تقریباً هیچجای کوچهها امن نبود اما در همین بین آدمهایی را میدیدم که سطلسطل آوار دستشان گرفتهاند و از خانهها بیرون میآیند.
میان دود و گرد و خاک تصمیم گرفتیم بزنیم به دل ساختمان. خانه پشتی آوار شده بود و امکان داشت که این ساختمان هم فرو بریزد اما نمیشد تعلل کرد. با فیلمبردار هماهنگ کردم که خانمهای جهادی در طبقات مشغول کار هستند و میتوانیم برویم بالا. صدای امدادگران را میشنیدم که میگفتند کسی داخل نیاید خطرناک است اما سریع ماسک زدیم و از پلهها بالا رفتیم. میانه راه پله بودیم که یکی از آنها را دیدم. ماسک بزرگش صورتش را پوشانده بود. توجهم به او جلب شد. روی مژههای تازه کاشته شدهاش هم گرد و خاک نشسته بود. سطلی از تکههای بزرگ سیمان و آجر دستش بود و داشت از پلهها پایین میآمد. همان لحظه مردی در میانه راه پله، سد راهش شد. گفت: «شما چرا خانم؟ بدهید من میبرم.» اما قبول نکرد. سطل پر از آوار را محکمتر گرفت و از پلهها پایین رفت.
بعدتر که با او صحبت کردم فهمیدم نه جهادگر است و نه از این زنانی که همیشه مشغولاند به کارهای گروهی و فیسبیلالله. دختری ۲۷ ساله بود و در مغازه مشاور املاک کار میکرد. بهش میآمد که روحیه مردانهای داشته باشد، از ماجرای سطل پر از آوار که پرسیدم همین را گفت؛ اما وقتی رسید به پیکری که خودش هنگام نظافت پیدا کرده و به امدادگران اطلاع داده بود، بغض مجال ادامه صحبت به او نداد.
آن روز جمعه، محله ۱۳ آبان شهر ری، میزانسن عجیبی را تجربه میکرد؛ عجیبتر از هر فیلم سینمایی. صدای بولدوزر کرکننده بود، خاک و خل بود که در هوا پخش میشد و تقریباً هیچجای کوچهها امن نبود اما در همین بین آدمهایی را میدیدم که سطلسطل آوار دستشان گرفتهاند و از خانهها بیرون میآیند. دنبالشان که کردم دیدم فقط این یک نفر خانم نیست، یک گروهاند. تی، خاکانداز و سطلهای سیمانی بزرگی را دست گرفتهاند و نشستهاند به انتظار تا کسی راهنماییشان کند برای نظافت خانه بعدی.
میان چادرهای خاکی، به دختری که موهای فرفری بلوند داشت نزدیک شدم. روسری نداشت. فهمیدم از این محله نیست و صدای انفجار را که شنیده خود را به اینجا رسانده. حدس میزدم آرایشگر باشد، حدسم درست بود و داشت میگفت که از روز اول جنگ تهران بوده که همگروهیها صدایش زدند، رفت برای نظافت و مکالمه ما قطع شد. خیلی حرف بود که میان هشدارهای پیاپی برای تخلیه آن حوالی، باز هم زنانی دل و جرات داشتند؛ در کوچههای متراکم محله ۱۳ آبان شهر ری خانه به خانه سر میزدند تا بتوانند اندکی تسلای دل صاحبخانههایی با چشمان قرمز باشند.
با گروهشان همراه شدم و با یکیشان همصحبت. معلم بود و با بغض از پسربچهای گفت که میان دو دیوار گیر کرده بود. دستانش و صدایش با هم میلرزیدند اما نمیدانم چرا از آنجا نمیرفت؟ گفت: «اینجا محله مادری من است. کجا بروم؟ این همسایهها هم مثل خانواده خودم هستند.»
از آنجا که اولین مواجهه مستقیم با خانههای ویران شده را داشتند، همه چیز برایشان در جزییات میگذشت. سفره هفتسینی که هنوز روی میز پهن بود، خانهای که آوار شده بود اما ماهی قرمز درون تنگش هنوز جان داشت. یکیشان میگفت پیرزن تنهایی را دیده که بساط قرصهای دور تختش در اتاق پخش و پلا شده بود و هنوز نمیدانست چطور خواست خدا بوده که او از میان آن همه آوار و حجم استرس انفجار، زنده بیرون آمده است.
شلوغی و هیاهوی جمعیت نمیگذاشت با یک گروه همراه بمانم. یکی دیگرشان را دیدم که پیراهن کوتاه و شلوار لی پوشیده بود. دکتر روانپزشک بود و جهادی آمده بود برای کمک. جالب بود که میگفت در خانه دست به سیاه و سفید نمیزند اما این روزها نتوانسته آرام بگیرد. وقتی گفت پسربچهای را آرام کرده که از حجم استرس، پنیک کرده بود با خودم گفتم احتمالاً فقط برای همین آمده تا با مشاوره، تسلی کسانی باشد که عزیز از دست دادهاند اما همان موقع صدایش زدند و همراه با گروه وارد یکی دیگر از خانههای جنوبی پشت محل اصابت شد.
عدهای با تی و جارو وارد یکی از واحدها شدند ولی خانم دکتر وسط هال روی زمین نشست به جمع کردن تکهسنگها. ترکشهایی را با دست جمع میکرد که جایجای فرش را سوزانده بود. یکی از آنها را نشان من داد که با صاحبخانه حرف میزدم. عروس خانواده از پیکری میگفت که همراه با موج انفجار پرت شده بود همینجا و چیزی از آن نمانده بود. رد انگشت اشارهاش را دنبال کردم که به وسط هال میرسید؛ جایی که خانم دکتر داشت دانهدانه ترکشهای آغشته به خون را از روی زمین جمع میکرد.
«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبههها ایستاده بودند. سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.
خبرنگار: الهه زوارهئیان
عکاس: احمدرضا مومنی




















