شناسه خبر : 125166
دوشنبه 11 خرداد 1405 , 11:16
اشتراک گذاری در :

ممکن نیست من زنده باشم و برای «آقا» اتفاقی بیفتد

فاش نیوز - برادر شهید موسوی گفت: «یک بار به او گفتم: داداش، آقا که در خطرند، ممکن است ترورشان کنند یا اتفاقی بیفتد… نگاهی به من کرد و گفت: شما که من را قبول داری؟ گفتم: داداش، من همه دنیا را به خاطر شما قبول دارم. بعد گفت: به نظرت ممکن است من زنده باشم و برای آقا خطری پیش بیاید؟ اصلاً چنین چیزی شدنی است؟»

سید عبدالرسول موسوی، برادر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی رئیس فقید ستاد کل نیرو‌های مسلح، طی گفت‌وگویی از لایه‌های پنهان شخصیت برادرش پرده برداشت. او از مردی می‌گوید که نیمه‌شب‌ها از نگرانی برای مردم خوابش نمی‌برد، از فرمانده‌ای که رکوردی تاریخی در ارتش ثبت کرد، اما از شهرت گریزان بود و از برادری که پیش از شهادتش، بار‌ها از پیوند ناگسستنی خود با رهبرش سخن گفته بود.
 
امیر سپهبد شهید موسوی
 
نگرانی برای مردم؛ دغدغه‌ای همیشگی
 
موسوی با اشاره به سال‌ها زندگی مشترک با برادرش، از ویژگی بارز او یعنی «نگرانی برای مردم» یاد می‌کند. دغدغه‌ای که نه از سر شعار، بلکه از ته دل بود.
 
«ما سال‌ها با هم بودیم؛ کنار هم می‌خوابیدیم، با هم کار می‌کردیم. حتی در سال‌های آخر عمرش، با وجود همه مشغله‌هایش در جنگ، گاهی نیمه‌شب‌ها فرصتی پیدا می‌کردیم که بنشینیم و حرف بزنیم. در همان صحبت‌های کوتاه، همیشه یک چیز در رفتارش پررنگ بود: نگرانی برای مردم. دغدغه‌اش “خاک” بود، اینکه مبادا ذره‌ای از این سرزمین از دست برود.»
 
وی ادامه می‌دهد: «بار‌ها می‌گفت و من باور دارم که از ته جانش می‌گفت: “اگر هزار بار برای این مردم و اعتقادات آنها کشته شوم، باز هم دوست دارم به عشق این مردم زنده شوم، با دشمنان این ملت بجنگم و کشته شوم. ” واقعاً از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران.»
 
معلمی که مسیر زندگی را تغییر داد
 
یکی از نقاط عطف زندگی شهید موسوی، تشویق یک معلم دلسوز بود. استاد اسماعیلی، معلم شیمی و ورزش دبیرستان حکیم نظامی قم، استعداد و انضباط او را به‌خوبی دیده بود.
 
«زمانی که چند نفر از دانش‌آموزان برای ثبت‌نام در دانشگاه افسری نیروی زمینی ارتش آماده می‌شدند، استاد اسماعیلی از او پرسید: “چرا تو ثبت‌نام نمی‌کنی؟ سه چهار نفر دیگر دارند می‌روند، تو که از همه‌شان بهتر و منضبط‌تری. ” در کنار آن، یک سخنرانی از امیر فلاحی دیده بود که ذوق او را برای پیوستن به ارتش دو چندان کرد.»
 
برادر شهید موسوی می‌گوید: «ایشان می‌گفت: “من کار‌های خودم را داشتم و مشغول زندگی‌ام بودم، چند شغل مختلف را تجربه کرده بودم، مشاغلی که درآمدش چند برابر حقوق یک افسر نیروی زمینی بود. با این حال، به توصیه دبیر و استادم عمل کردم و برای ثبت‌نام رفتم. ” اتفاق جالب این بود که هیچ‌کدام از چند نفری که قبل از او ثبت‌نام کرده بودند قبول نشدند، تنها کسی که پذیرفته شد، برادرم بود.»
 
رکوردی تاریخی در ارتش؛ نابغه‌ای تمام‌عیار
 
شهید موسوی پس از ورود به دانشگاه افسری، در همان ترم‌های نخست شاگرد ممتاز شد. اما نقطه اوج درخشش علمی او در دوره‌های پیشرفته، به‌ویژه دوره عالی ارتش رقم خورد.
 
«در دوره عالی که جزو سخت‌ترین دوره‌های تخصصی ارتش ایران است، توانست مقام اول را کسب کند. نکته جالب اینجاست که او رکوردی در آن دوره ثبت کرد که از زمان تأسیس ارتش تا امروز، هیچ‌کس به آن حد از نمره و ارزیابی علمی دست نیافته است. این رکورد همچنان در کارنامه ارتش و ایشان باقی مانده است.»
 
گمنامی؛ اصل اساسی در زندگی یک فرمانده
 
یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شهید موسوی، عشق به گمنامی و بی‌میلی به شهرت بود. او اصلاً راضی نبود از کارهایش، عملیات‌ها و نقش‌هایش در جبهه حرفی زده شود.
 
«بار‌ها تأکید می‌کرد که این چیز‌ها گفته نشود، مطرح نشود، روی آنها مانور داده نشود. شهرت و تعریف دیگران برایش هیچ جذابیتی نداشت؛ آنچه برایش مهم بود، انجام دادن تکلیف بود، نه دیده شدن. می‌گفت: “حتی نگویید که من کتابی نوشته‌ام. ”»
 
وی در ادامه به روحیه فروتنانه برادرش در برابر جانبازی اشاره می‌کند: «شیمیایی شده بود، اما هرگز نمی‌خواست بگوید جانباز است. من هر بار از او می‌پرسیدم، فقط لبخند می‌زد و از یک جانباز قطع نخاع می‌گفت که چقدر درد می‌کشید. با بغض می‌گفت: “من هنوز راه می‌روم، چگونه خود را جانباز بنامم وقتی چنین جانبازان عزیز و دردکشیده‌ای داریم. ”»
 
جای مردم و ما عوض شده بود
 
برادر شهید موسوی از استقبال بی‌نظیر مردم پس از شهادت برادرش می‌گوید و صحنه‌ای تأمل‌برانگیز را روایت می‌کند.
 
«از روز‌های بعد از شهادتش، جمعیت مثل سیل به خانه ما می‌آید و می‌رود. گاهی آنقدر شلوغ می‌شود که حتی نمی‌توانیم نمازمان را با آرامش بخوانیم. یک اتفاق جالب این بود که اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد اینها کسانی هستند که پدر، برادر یا فرزندشان را از دست داده‌اند و ما آمده‌ایم آنها را دلداری بدهیم، در حالی که در واقع ما داغدار بودیم. انگار جای ما و مردم عوض شده بود؛ آنها عزاداری و مویه می‌کردند و ما آنها را تسلی می‌دادیم.»
 
پیشگویی شهادت
 
شاید تأثیرگذارترین بخش این گفت‌و‌گو، روایت برادر شهید از باور قلبی برادرش درباره شهادت پیش از رهبرش باشد. باوری که بعد‌ها به واقعیت پیوست.
 
«یک بار به او گفتم: “داداش، آقا که در خطرند، ممکن است ترورشان کنند یا اتفاقی بیفتد…” نگاهی به من کرد و گفت: “شما که من را قبول داری؟ ” گفتم: “داداش، من همه دنیا را به خاطر شما قبول دارم. ” بعد گفت: “به نظرت ممکن است من زنده باشم و برای آقا خطری پیش بیاید؟ اصلاً چنین چیزی شدنی است؟ ”»
 
وی ادامه می‌دهد: «این را فقط یک‌بار هم نگفته بود؛ چند بار در موقعیت‌های مختلف همین حرف را به من گفته بود. حتی به پسرش هم گفته بود. همیشه می‌گفت: “زمانی که آقا نباشد، من هم نیستم. مگر می‌شود من زنده باشم و فرمانده‌ام نباشد؟! ”»
 
برادر شهید موسوی در پایان با چشمانی اشک‌آلود می‌گوید: «این حرف بعد‌ها برایم سؤال شده بود. وقتی رفت، با خودم گفتم این چه حرفی است؟ جنگ که دیگر جنگِ مردانه رو در رو نیست؛ ممکن است دو هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر موشکی شلیک شود. مگر می‌شود جلوی موشک را گرفت؟ اما این باور محقق شد. او می‌دانست اگر لازم باشد با بدن خودش، حتی با تکه‌تکه شدن، از رهبرش حفاظت می‌کند. معتقد بود اگر من زنده باشم و آقا آسیبی ببینند، این برای من ننگ است.»
منبع: دفاع پرس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi