دوشنبه 18 خرداد 1405 , 10:32




سینمای جنگ؛ از کلیشه تا واقعیت
پردههای نقرهای و قهرمانانی که شبیه ما نیستند!
شهید همیشه آرام و بخشنده، جانباز همیشه صبور و متین، آزاده همیشه مقاوم و بدون شک. درحالیکه واقعیت بسیار دراماتیکتر، انسانیتر و تلختر است. ده سال اسارت یعنی ده سال عقبماندگی اجتماعی، علمی، عاطفی و اقتصادی. یعنی بازگشت به جامعهای که تو را دیگر نمیشناسد و گاهی حتی تحملت نمیکند. ما با این سینمای کلیشهای، نهتنها...
فاش نیوز - در تاریکی سالن سینما، وقتی نور پروژکتور روی پرده میتابد، ما دوباره همان قهرمانان همیشگی را میبینیم؛ مردانی با چشمان نافذ، سینههای ستبر، لبخندهای آرام و ایمانی آهنین که انگار هرگز نمیشکند. قهرمانانی که شبیه ما نیستند. شبیه هیچ انسانی نیستند. آنها از جنس فرشتهاند، نه از جنس خاک و خون و زخم. اما جنگ واقعی این نبود. جنگ، انسان بود. انسانی که میترسید، اشتباه میکرد، خسته میشد، پشیمان میشد و گاهی حتی شک میکرد. چرا سینمای ما این انسان را پنهان کرده و فقط شمایلش را به نمایش گذاشته است؟
سریالها و فیلمهای دفاع مقدس اغلب ایثارگران را به موجوداتی تکبعدی تبدیل کردهاند: یا عارف کامل، یا مبارز بینقص. اما کجاست روایت آن جانبازی که شبها از کابوس شیمیایی بیدار میشود و با لرزش دستهایش نمیتواند لیوان آب را به لب برساند؟ کجاست داستان آزادهای که پس از ده سال اسارت برمیگردد و ناگهان میفهمد که کابوسهای شبانه مونس همیشگی او هستند؟ او در حالی آزاد شده که دوستانش دانشگاه رفتهاند، شغل گرفتهاند، ازدواج کردهاند و او باید از صفر شروع کند؛ با بدنی خسته و روحی شکسته.
چرا فیلمی نداریم که نشان دهد یک پدر جانباز چگونه با فرزند نوجوانش که او را غریبه میبیند، کنار میآید؟ چرا درد یک همسر شهید را که باید هم مادر باشد و هم پدر، و همزمان با مستمری ناچیز زندگی کند، روی پرده نمیبینیم؟ چرا فیلمی نداریم که پس از فوت جانباز حق پرستاری او قطع میشود؟
سینمای جنگ ما از بعد جنگ فراری است. از آن لحظهای که تفنگ را زمین میگذارند و باید با زندگی روزمره، با بیماری، با فقر، با بیتوجهی و با تنهایی بجنگند. امروز دغدغهٔ اصلی بسیاری از ایثارگران و خانوادههای شهدا، همان ابتداییترین نیاز انسان است: درمان. داروهای گران، تجهیزات پزشکی نایاب، نوبتهای طولانی بیمارستان، و آسایشگاههایی که خودشان به زخم تبدیل شدهاند. چرا این فصول تلخ زندگیشان به فیلم تبدیل نمیشود؟
جشنوارههای فیلم و سریال ایثار، بهجای آنکه پنجرهای بهسوی حقیقت باشند، به محافل بسته و تقسیم جوایز بین خودیها تبدیل شدهاند. فیلمهایی که بارهاوبارها همان داستانهای تکراری را با همان دیالوگهای شعاری بازگو میکنند، جایزه میگیرند. اما فیلمنامهنویسی که جرئت دارد زشتیهای جنگ، بوروکراسی پس از جنگ، و رنجهای واقعی جانبازان را نشان دهد، اغلب یا فیلمنامهاش بایگانی میشود یا بودجه نمیگیرد.
نتیجه؟ سینمایی پر از کلیشه؛ شهید همیشه آرام و بخشنده، جانباز همیشه صبور و متین، آزاده همیشه مقاوم و بدون شک. درحالیکه واقعیت بسیار دراماتیکتر، انسانیتر و تلختر است. ده سال اسارت یعنی ده سال عقبماندگی اجتماعی، علمی، عاطفی و اقتصادی. یعنی بازگشت به جامعهای که تو را دیگر نمیشناسد و گاهی حتی تحملت نمیکند. ما با این سینمای کلیشهای، نهتنها به ایثارگران خیانت میکنیم، بلکه به نسل جوان هم دروغ میگوییم. آنها فکر میکنند ایثارگری یعنی فقط رفتن و شهیدشدن. نمیدانند که ایثار واقعی، ادامهٔ زندگی با همان زخمهاست. ادامهٔ مبارزه با درد مزمن، با تورم، با بیتوجهی مسئولان و با فراموشی جامعه. چرا برای این مردان و زنان و خانوادههایشان، یک زندگی آرام و ساده رقم نخورده است؟ چرا بعد از چهل سال هنوز باید برای یک ویلچر جدید یا یک داروی خاص التماس کنند؟ چرا کرامت آنها هنوز بهسختی تأمین میشود؟ سینمای جنگ ما اگر بخواهد زنده بماند، باید از سکوی قهرمانپروری پایین بیاید و به زمین واقعیت پای بگذارد. باید شجاعت نشان دهد و روایت کند که:
چگونه یک جانباز ۷۰ درصد هر شب با درد استخوانهایش میجنگد؟ چگونه همسر یک آزاده سالها تنهایی را تحمل کرده است؟ چگونه فرزندان شهدا با غیاب ابدی پدربزرگ شدهاند؟
این روایتها نهتنها دراماتیکترند، بلکه انسانیترند. آنها میتوانند پلی باشند میان نسل گذشته و آینده؛ پلی از حقیقت، نه از شعار. پردههای نقرهای ما هنوز سفید و خالی از واقعیتاند. وقت آن رسیده که قهرمانانمان را همانگونه نشان دهیم که بودند: انسانهایی بزرگ، با زخمهایی عمیق و با داستانی که هنوز کامل روایت نشده است.
|| داود گودرزی

















