وحدت میدانها؛
شکستی که اسرائیل برای خود ساخت
فاش نیوز - رونین برگمن، تحلیلگر روزنامهی یدیعوت آحارونوت در ارزیابی تنش روز گذشته میان ایران و اسرائیل، از «شکست راهبردی» تلآویو سخن گفته و برای فهم نتیجهی این رویارویی یک معیار ساده پیشنهاد کرده است: «ببینیم چه کسی درگیری را آغاز کرد، چه کسی پاسخ داد و در نهایت چه کسی توانست پایان ماجرا را تعیین کند.»این پرسش نقطهی مناسبی برای فهم مهمترین پیامد این دور از تنشهاست؛ پیامدی که بیش از هر چیز در تغییر یک معادلهی راهبردی خود را نشان داد. مسئله فقط ضاحیه نبود. در روایت برگمن، حملهی اسرائیل به ضاحیه را نمیتوان جدا از زمینهی کلی تحولات منطقه تحلیل کرد. تجربهی هفتههای اخیر پیش از این نشان داده بود که هرگونه تشدید در لبنان میتواند با واکنش مستقیم ایران همراه شود. به همین دلیل احتمال پاسخ تهران نه یک فرض دور از ذهن، بلکه بخشی از محاسباتی بود که تصمیمگیران رژیم صهیونیستی هنگام آغاز عملیات با آن مواجه بودند.با این حال حمله انجام شد. اما مسئلهی اصلیِ آنچه پس از آن رخ داد، نه خود عملیات بلکه پیامد راهبردی آن بود.از تفکیک میدانها تا وحدت میدانها یکی از اهداف ثابت «اسرائیل» در سالهای گذشته جلوگیری از پیوند خوردن جبهههای مختلف مقاومت بوده است. راهبرد «تفکیک میدانها» بر این مبنا شکل گرفت که لبنان، ایران، غزه و دیگر عرصههای درگیری بهصورت جداگانه مدیریت شوند تا اقدام در یک جبهه، الزاما واکنشی در جبهه دیگر ایجاد نکند.اما پاسخ ایران به حملهی ضاحیه نشان داد این معادله با چالش جدی مواجه شده است.
اهمیت این پاسخ صرفا در جنبه نظامی آن نبود، بلکه در پیامی بود که منتقل کرد: حمله به ضاحیه دیگر صرفا موضوعی میان اسرائیل و حزبالله نیست و میتواند با پاسخ مستقیم ایران همراه شود. به این ترتیب، جبههی لبنان و ایران در یک معادله واحد قرار گرفتند و آنچه سالها تحت عنوان «وحدت میدانها» مطرح میشد، این بار در قالب یک واقعیت عملیاتی خود را نشان داد.نکته قابل توجه آن است که این تحول برخلاف خواست راهبردی اسرائیل شکل گرفت. تلآویو در پی حفظ تفکیک میدانها بود، اما نتیجهی اقدامش در عمل به تقویت پیوند میان میدانها انجامید. به بیان دیگر، اسرائیل با حمله به ضاحیه به شکلگیری وضعیتی کمک کرد که سالها برای جلوگیری از آن تلاش کرده بود. ایران به دنبال چه بود؟ برگمن در تحلیل خود تأکید میکند که پاسخ ایران را نباید صرفا تلاشی برای گسترش جنگ دانست. آنچه در این پاسخ اهمیت داشت، تثبیت یک معادله بود.از این منظر ارزش راهبردی اقدام ایران بیش از آنکه در میزان خسارتهای مادی نهفته باشد، در توانایی پاسخ مستقیم، انتخاب زمان و هدف و ارسال یک پیام بازدارنده قرار داشت. تهران تلاش کرد نشان دهد که حمله به ضاحیه هزینهای فراتر از جبههی لبنان خواهد داشت و همین پیام هسته اصلی معادلهای بود که در این دور از تنشها شکل گرفت.در واقع، ایران تنها به یک حمله پاسخ نداد؛ بلکه کوشید چارچوب پاسخ به حملات مشابه در آینده را نیز ترسیم کند. چه کسی حرف آخر را زد؟ در نهایت، اهمیت این رویارویی را باید در سطح معادلات جستوجو کرد، نه فقط در میدان نبرد. پرسش اصلی این نیست که کدام طرف خسارت بیشتری وارد کرد، بلکه این است که کدام طرف توانست قواعد مطلوب خود را بر میدان تحمیل کند.
اسرائیل آغازگر این دور از تنش بود و ایران به آن پاسخ داد. اما پایان ماجرا در چارچوبی رقم خورد که تهران در پی تثبیت آن بود؛ چارچوبی که بر اساس آن، حمله به ضاحیه دیگر نمیتواند فقط در محدودهی لبنان تعریف شود و میتواند با واکنش مستقیم ایران مواجه گردد.شاید به همین دلیل است که برگمن از «شکست راهبردی» سخن میگوید. شکست مورد اشارهی او نه در تعداد موشکها و نه در میزان خسارتها بلکه در نتیجهای نهفته است که از دل این رویارویی بیرون آمد. اسرائیل با حمله به ضاحیه در پی نمایش قدرت و حفظ معادلات پیشین بود، اما در عمل به تثبیت معادلهای کمک کرد که سالها برای جلوگیری از آن تلاش کرده بود.اگر راهبرد تلآویو بر تفکیک میدانها استوار بود، نتیجه این دور از تنشها در جهت عکس آن قرار گرفت. پاسخ مستقیم ایران نشان داد که حمله به لبنان دیگر لزوما در مرزهای لبنان باقی نمیماند و میتواند واکنشی فراتر از آن را در پی داشته باشد. به این معنا، مهمترین دستاورد ایران فقط انجام یک پاسخ نظامی نبود، بلکه تبدیل «وحدت میدانها» از یک ایدهی سیاسی به یک واقعیت عملیاتی بود.از همین منظر معیار پیشنهادی برگمن اهمیت پیدا میکند: چه کسی درگیری را آغاز کرد و چه کسی حرف آخر را زد؟ اسرائیل آغازگر این دور از تنش بود، اما پایان آن در چارچوب معادلهای رقم خورد که ایران در پی تثبیت آن بود. شاید معنای واقعی شکست راهبردی نیز همین باشد؛ زمانی که یک بازیگر نبرد را آغاز میکند، اما رقیب او قواعد پایان آن را مینویسد.
|| اسماء خواجهزاده