شناسه خبر : 125747
دوشنبه 22 تير 1405 , 09:20
اشتراک گذاری در :

دلم نمی‌خواهد پدر شهید باشم!

فاش نیوز - پسرم همیشه برای من و مادرش احترام خاصی قایل بود . وقتی می‌خواستند شاهین را به خاک بسپرند فریاد می‌زدم: «پسر، بی‌غیرت شدی. کجای دنیا رسم است پدر مقابل پسرش زانو بزند و به خاک بیفتد. تو همیشه عزت ما را نگه می‌داشتی، بلند شو و یک‌بار دیگر صورت ما را ببوس».

قبل از آغاز گفت‌وگو، دفترچه یادداشتش را آرام روی میز می‌گذارد؛ عادتی که سال‌ها از حرفه خبرنگاری با او مانده است. مردی که عمرش را صرف روایت زندگی دیگران کرده، حالا باید سخت‌ترین روایت زندگی‌اش را تعریف کند؛ روایت پسری که روزی سوژه افتخارهایش بود و امروز بزرگ‌ترین داغ زندگی‌اش. پدر شهید شاهین شرفشاهی خبرنگاری است که خوب می‌داند هر روایت از کجا شروع می‌شود. اما این بار، کلمات از پشت میز تحریریه ادا نمی‌شود بلکه از دل پدری داغدار بیرون می‌آیند؛ از روزی که شاهین به دنیا آمد تا شبی که قرار بود به خانه برگردد و به‌جای خودش، خبر شهادتش رسید. این گفت‌وگو، روایت مردی است که سال‌ها قلم در دست داشت و امروز، با خاطراتش داستان زندگی پسرش را برایمان بازگو می‌کند.
کوروش شرفشاهی روایت زندگی پسرش را از کودکی‌اش شروع می‌کند و می‌گوید: از وقتی که شاهین به دنیا آمد، با خنده‌هایش خندیدم و با گریه‌هایش گریه کردم. همه می‌گفتند : پسر عصای دست روزهای پیری پدر است و خدا برای روزهای پیری‌ات شاهین را فرستاده است. من هم دلم به همین خوش بود. با وجود درآمد پایین، هر چه می‌خواست برایش مهیا می‌کردم. وقتی وارد مدرسه شد، رؤیای دکتر شدنش را در خیالم ترسیم کردم. عاشق درس بود و به کمتر از نمره 20 رضایت نمی‌داد، رویکردی که تحقق خیالم را مژده می‌داد. دیپلم گرفت و در کنکور شرکت کرد، اما نتوانست در رشته پزشکی قبول شود. نظر من را که خواست، توصیه کردم در نیروی انتظامی استخدام شود.
شاهین به گزینش نیروی انتظامی رفت ولی در آزمایش پزشکی رد شد. پاهایش به‌اندازه کمی پرانتزی بود و به همین خاطر ردش کردند. ازآنجاکه شاهین به جز مشکل پزشکی همه شرایط استخدام را داشت ، اصرار داشتم که پسرم در نیروی انتظامی خدمت کند. من خبرنگار بودم و ارتباطات خوبی داشتم، شرایط را با یکی از آقایان مطرح کردم و پس از آنکه مشخص شد اشکال مهمی نیست، شاهین بقیه مراحل گزینش را با بهترین رتبه پشت سر گذاشت و پس از طی دوره آموزشی به درجه گروهبان یکم مفتخر شد. یک‌بار دیگر رؤیاپردازی کردم و شاهین را در لباس نظامی با درجه سرداری و در جایگاه فرماندهی ترسیم کردم.
زمان ازدواج شاهین که رسید، همسرم دختری را برایش انتخاب کرد و به خواستگاری رفتیم. شاهین هم آن خانم را پسندید و قول و قرار عروسی را گذاشتیم. من ماشینم را فروختم و همسرم طلاهایش را. خلاصه هر چه داشتیم و نداشتیم را دادیم و برایش خانه‌ای خریده و عروسی آبروداری برگزار کردیم. شاهین که علاقه بسیاری به درس داشت، در دانشگاه آزاد رشته حقوق ثبت‌نام کرد و قبول شد. بعد از لیسانس بلافاصله فوق‌لیسانسش را هم گرفت و آماده شد برای دکترا ثبت‌نام کند.
روزی که شاهین درجه سرگردی‌اش را گرفت به خانه ما آمد. من و مادرش را بغل کرد و دست‌هایمان را بوسید و گفت: «من الان افسر ارشد شدم، اما دست پدر و مادرم را با افتخار می‌بوسم چون مطمئنم به هر جایگاهی برسم، به‌خاطر شماست».
همه چیز خوب بود تا شب چهارشنبه‌سوری رسید. وسط جنگ بود و شاهین در حالت آماده‌باش.
مثل هر سال، همه در خانه ما جمع بودند. پارسا، پسر شاهین هم از بعدازظهر به خانه ما آمده بود. قرار بود شاهین که از آماده‌باش برگشت، با همسرش بیایند و دور هم باشیم ولی به‌جای اینکه خودش بیاید، خبر شهادتش آمد. ساعت حدود 7 بعدازظهر بود که برادرم خبر شهادت شاهین را به ما داد. زندگی مردانه با زنانه فرق دارد. غرور مردها به آنها اجازه نمی‌دهد گریه کنند. هر وقت مصیبتی پیش می‌آمد شاهین به من اصرار می‌کرد که گریه کنم تا سبک شوم ولی من مقاومت می‌کردم. حالا انگار شهادت شاهین همه چیز را عوض کرده است. هر کجا که اسمش می‌آید بدون این که ملاحظه غرور مردانه‌ام را بکنم، چشمانم خیس می‌شود و گریه می‌کنم.
چهارشنبه بود که از پلیس راهور به ما خبردادند برای شناسایی و مراسم وداع با پسرم به بهشت‌زهرا برویم. به اتاق وداع رفتیم. شاهین در تابوتی که با پرچم ایران مزین شده بود، آرام خوابیده بود. مثل همیشه با چشمان نیمه‌باز خوابیده و زیر چشمی نگاهمان می‌کرد. برای آخرین بار شاهین را در آغوش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم ولی یخ‌کرده بودم. صورتم را به گونه‌هایش چسباندم تا شاید گرمای صورتم او را زنده کند، ولی نشد که نشد. به‌زحمت مرا از شاهین جدا کردند ولی دلم پیش پسرم ماند و با او دفن شد
روز بعد برای خاک‌سپاری رفتیم. پاهایم نای رفتن نداشت. نمی‌توانستم با دست خودم جگرگوشه‌ام را به خاک بسپارم.
شاهین را از سالن ندبه تا آرامگاه ابدی‌اش بدرقه کردیم. زمین دهان بازکرده بود تا عزیزم را برای همیشه از من جدا کند و در کمال بی‌رحمی این کار را کرد.
پسرم همیشه برای من و مادرش احترام خاصی قایل بود.
وقتی می‌خواستند شاهین را به خاک بسپرند فریاد می‌زدم: «پسر، بی‌غیرت شدی. کجای دنیا رسم است پدر مقابل پسرش زانو بزند و به خاک بیفتد. تو همیشه عزت ما را نگه می‌داشتی، بلند شو و یک‌بار دیگر صورت ما را ببوس».
اما من و همسرم در نهایت بی‌رحمی بالای سر شاهین نشستیم تا بلوک‌های سیمانی رابطه ما را با عشقمان برای همیشه قطع کند. نشستیم تا خاک را روی شاهین بریزند و انگار که وجود نداشته است.

«دستور بدهید پسرم فقط یک بار به خوابم بیاید...»

فردای آن روز سردار موسوی‌پور فرمانده پلیس راهور برای تسلیت به خانه ما آمد و برایمان از مقام شهید و شهادت گفت. یک‌دفعه وسط حرفش پریدم و گفتم: «سردار دلم نمی‌خواهد پدر شهید باشم، من می‌خواهم پدر شاهین باشم، شاهینم را به من برگردانید. من هر شب قبل از خواب با شاهین صحبت می‌کنم و از او می‌خواهم که به خوابم بیاید اما نمی‌آید، شما که فرمانده او هستید، دستور بدهید حداقل به خوابم بیاید».
حدود یک هفته بعد شاهین به خوابم آمد. فردای آن روز سردار موسوی‌پور بار دیگر به خانه ما آمد. از مراجعه دوباره ایشان تعجب کردم. سردار موسوی‌پور به‌محض اینکه در خانه ما نشست، پرسید: «شاهین به خوابت آمد» و من پاسخ مثبت دادم.
سردار موسوی‌پور گفت: « همان‌طور که خواسته بودی بر سر مزار شاهین رفتم و به او دستور دادم به خوابت بیاید. به شاهین گفتم که زندگی به کام پدرت تلخ شده و دیگر تحمل ندارد، حداقل به خوابت بیاید تا کمی آرام شوی».
....
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi