شناسه خبر : 126004
شنبه 03 مرداد 1405 , 10:46
اشتراک گذاری در :

سپاه برو، جلو نرو!

فاش نیوز - بعد از خدمت سربازی اقدام کرد که وارد سپاه شود. تازه جنگ ۱۲ روزه تمام شده بود. مادر که نگرانش بود، گفت: «به یک شرط می‌توانی وارد سپاه شوی که در زمان درگیری جلو نروی!» امیرحسین از این شرط تعجب کرده و می‌گوید «من می‌روم سپاه که جان‌فدا بشوم!»

خبرگزاری فارس؛ می‌گویند فرزند بادام است و نوه مغز بادام. این نهایت محبوب بودن نوه را می‌رساند.‌چه بر دل مادربزرگ می‌آید وقتی که می‌بیند نوه‌شان شهید شده. آن هم مادربزرگی که لحظه‌لحظه قد کشیدن نوه‌اش را از نوزادی تا جوانی کنارش بوده و لذت برده.
«از نوزادی دلبستگی عجیبی به او داشتم. دخترم روستای پایین‌تر بود. می‌آمد خانه‌مان امیرحسین را شیر می‌داد و می‌رفت سراغ کار و زندگی‌اش. من بودم و امیرحسین از کودکی تا نوجوانی و جوانی‌اش و قد و بالای رشیدش. با دایی‌اش هم‌بازی بود. خیلی کم به خانه‌شان می‌رفت. به من می‌گفت: آبا. در این ۲۳ سال کوچکترین بی‌احترامی از او ندیدم. هیچ وقت به او نگفتم به درس و مشقت برس. امانتی بود دست‌مان که به بهترین شکل بزرگ شد و بعد هم این امانتی در راه خدا قربانی شد.»
این چند سطر روایت مادربزرگ شهید جنگ رمضان «امیرحسین عباسی» است. تنها شهید پادگان سردشت. او در سومین روز از جنگ رمضان به شهادت رسید. در حالی که نه تنها پادگان را خالی نگذاشت، بلکه پدر و مادر و مادربزرگ و دوستانش را برای شهادتش آماده کرده بود. به‌خصوص مادربزرگی که ۴ ماهی‌ست که بی‌اندازه برای او دلتنگی می‌کند. لباس‌هایش را می‌بوید و بر عکس‌هایش بوسه می‌زند. این مادربزرگ در حالی که اشک می‌ریزد، مشت به سینه‌اش می‌کوبد و از ته دل دشمنان ایران و به خصوص ترامپ را با زبان آذری نفرین می‌کند که نوه‌اش را از او گرفتند. بعد می‌گوید: «امیرحسین اگر الان می‌توانست با من حرف بزند حتما از بی‌تابی‌ام ناراحت می‌شد. دوست داشت شهید شود؛ اما چه کنم؛ نورچشمم بود که رفت.»
امیرحسین خودش این فیلم را گرفت و برای خانواده‌اش فرستاد
امیرحسین بعد از خدمت سربازی و در جنگ ۱۲ روزه پیگیر ثبت‌نام برای پیوستن به سپاه بود. همان جنگ این جوان دهه هشتادی را شجاع‌تر و قوی‌تر کرده بود؛ و مصمم‌تر که در هر شرایطی پای ایران بماند. وقتی که اقدام می‌کرد برای ورود به سپاه، مادر که نگرانش بود، گفت: «به یک شرط می‌توانی وارد سپاه شوی که در زمان درگیری جلو نروی!» امیرحسین از این شرط تعجب کرده و می‌گوید «من می‌روم سپاه که جان‌فدا بشوم!».
می‌گفت: خودم را نذر اسلام کردم
مادربزرگ امیرحسین می‌گوید: «روزی که می‌خواست برای اولین بار به سپاه برود، گفته بودند ساعت ۸ صبح بیا؛ اما او به قدری اشتیاق داشت که از سحر بلند شد و رفت. از خانه‌مان بدرقه‌اش کردم. گفتم: جانِ‌ آبا! مراقب خودت باش. گفت: من به خاطر اسلام می‌روم؛ خودم را نذر اسلام کردم. مراقب خودم باشم؟ او در رفت و آمد بود. به مرخصی که می‌آمد، هر چه دلش می‌خواست برایش درست می‌کردم. کوکا [نوعی نان محلی که با شیر و آرد در تنور درست می‌شود] دوست داشت. کوکا درست می‌کردم و موقع رفتن با خودش به پادگان می‌برد. زمانی که در ۹ اسفند ماه بیت‌رهبری را زدند، خبر نداشتیم که آقا شهید شدند. خبر آمد که اسرائیل و آمریکا به ایران حمله کرده. به امیرحسین گفتم: نرو پادگان! گفت: آبا! به جای اینکه دلم را قرص کنی و من را بفرستی میدان اینطوری می‌گویی؟ او رفت پادگان و این آخرین دیدارمان بود.»
جنگ رمضان شروع شده بود. امیرحسین وقتی شنید که امام خامنه‌ای به شهادت رسیدند، به مادر و مادربزرگش زنگ شد و گفت: «یتیم شدیم! آقا را شهید کردند» مادربزرگ که بی‌تابی نوه‌اش را می‌بیند، به او می‌گوید: «می‌توانی برگردی روستا؟!» امیرحسین پاسخ می‌دهد: «مگر خون من از خون رهبر رنگین‌تر است؟!» این جوان ۲۳ ساله مردانه می‌ایستد در پادگان سردشت تا پای جان.آخرین تماسرقیه امانی مادر شهید امیرحسین عباسی درباره آخرین تماس پسرش می‌گوید: «افطار ۱۳ رمضان بود. پسرم تماس گرفت. پرسیدم افطار کردی؟ گفت: نه مامان! سر گردنه‌ایم و هنوز وقت نکردیم افطار کنیم. بعد با من کمی صحبت کرد و گفت: به همه سلام برسان. مراقب باشید. از خانه بیرون نروید. بعد از خداحافظی از امیرحسین، به نماز ایستادم؛ بی‌اختیار اشک از چشمانم جاری شد. پیش خودم گفت: چرا بی‌دلیل گریه می‌کنم؟ انگار خداوند من را برای شهادت امیرحسین آماده می‌کرد. امیرحسین آن روز با دوستانش در خارج از پادگان مستقر بودند. او می‌رود داخل پادگان وسایلش را بیاورد که دشمن پادگان را می‌زند و فقط امیرحسین به شهادت می‌رسد.»
همه می‌دانستند جز مادر و مادربزرگ
خبر شهادت امیرحسین از طریق دوستانش روستا به روستا به گوش مردم می‌رسید. همه خبر داشتند جز مادربزرگ و مادرش. عصر روز چهاردهم رمضان مادرِ امیرحسین می‌رود جلسه قرآن. او تا وارد جلسه می‌شود، همه شروع به گریه می‌کنند. مادر تعجب می‌کند از گریه اهالی روستا. اما باز هم از او پنهان می‌کنند و به مادر و مادربزرگش می‌گفتند امیرحسین شهید نشده موج حملات گرفته، برمی‌گردد.۳ روز برای مادر و آبا به اندازه ۳ سال می‌گذرد. در حیاط خانه روستایی‌شان گوسفند آماده کرده بودند برای قربانی کردن پای قدم‌هایش. آن ۳ روز اهالی روستاهای اطراف خانواده امیرحسین را تنها نگذاشتند؛ دسته‌دسته مهمان بود که می‌آمد تا به مادر دلداری و امید بدهد. تا اینکه شب جمعه از سپاه آمدند و به خانواده گفتند پیکر قطعه‌قطعه امیرحسین پیدا شده و روز شنبه برای تشییع آماده می‌شود. بالاخره مادربزرگ و مادر خبر دار شد از حال امیرحسین. مادربزرگ به مادر امیرحسین گوشزد کرد که «یادت هست امیرحسین می‌گفت: مامان! آبا! همیشه مواظب حجابتان باشید. دخترم سعی کن در تشییع کاری کنی که امیرحسین به تو افتخار کند. سعی کن چادرت از سرت نیافتد. با صدای بلند گریه و زاری نکن به سر و صورتت نزن. مبادا صدایت را نامحرم بشنود.»

من نمی‌میرم، شهید می‌شوم!امیرحسین ۴ ماه در سپاه خدمت کرد. او خودش می‌دانست شهید می‌شود. به گفته یکی از دوستانش «در دوره آموزشی یکبار با امیرحسین پشت ماشین تویوتا نشسته بودیم. به او گفتم درست بنشین می‌افتی می‌میری! به امیرحسین برخورد و گفت: من نمی‌میرم؛ شهید می‌شوم.» او حتی وقتی می‌خواست داخل پادگان برود، احتمال می‌داد که پادگان را بزنند، به همرزمانش گفته بود: «اگر برای من اتفاقی افتاد، گوشی و دیگر وسایلم را به پدرم بدهید.»امیرحسین شهید شده بود و حالا وقتش بود که مادر و مادربزرگ هم بروند برای آخرین بار با او وداع کنند. پیکر قطعه‌قطعه شده بود. به‌جز مردان خانواده کسی اجازه نداشت پیکر را ببیند؛ آن هم برای شناسایی. مادر و مادربزرگ هم نتوانستند آخرین بوسه را بر پیشانی او بزنند و آخرین آرزوهایی که به دلشان مانده بود را با او نجوا کنند. پیکر شهید امیرحسین روز ۱۶ اسفند بر شانه‌های مردم روستاهای شهرستان شاهین‌دژ تشییع شد و در روستای «قبان‌کند» که محل تولدش بود، آرام گرفت.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi