یکشنبه 18 مرداد 1405 , 12:14




روایت نحوه شهادت «حاج محسن دینشعاری» در عملیات نصر هفت
دفاعپرس- میثم رشیدی مهرآبادی؛ در دل سالهای دفاع مقدس، روایتهایی هست که از دل خاک و خون و ایثار جوانه میزنند؛ قصههایی که نه در کتابها، که در سینه رزمندگان زنده مانده است. گفتوگو با «محمد علیهمتی» همرزم سردار شهید «حاج محسن دینشعاری» روایت صمیمانه یکی از تخریبچیهای گردان مهندسی رزمی لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) است از روزهایی که با دستهای خالی و قلبی سرشار از ایمان، در میدانهای مین جنوب و غرب کشور، معبری برای عبور رزمندگان میگشودند.

محسن در یکی از روزهای زیبای سال ۱۳۳۸ در جمع گرم و صمیمی خانواده دینشعاری به دنیا آمد. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهههای نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر ۲۷ محمدرسولالله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال ۱۳۶۳ به سفر حج رفت. در عملیاتهای طریقالقدس و کربلای ۱ یادآور دلاوریها و رشادتهای خالصانه او در راه دفاع از میهن است زمانیکه قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیتهایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد، اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال ۱۳۶۶ درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیلوار جان خویش را در حین خنثیسازی مین در قربانگاه سردشت فدای معبود ساخت. مزار مطهر او در قطعه ۲۹ بهشتزهرای تهران قرار دارد.
درباره زندگی این شهید بزرگوار کتابی با عنوان «لبخندی به معبر آسمان» به همت گروه تحقیقاتی فتحالفتوح منتشر شده است.
در ایام سی و نهمین سالگرد شهادت او، با «محمد علیقاسمی» از نیروهای گردان تخریب لشکر ۲۷ هم کلام شدیم تا یاد او و همرزمانش را گرامیبداریم.
در بخش نخست این گفتوگو، راوی از روزهای آغازین حضور خود در جبهه سخن گفت؛ از سال ۱۳۶۱ و اعزام به کردستان در سن پانزده سالگی تا پیوستن به گردان تخریب در تابستان ۱۳۶۲ و نخستین دیدار با شهید بزرگوار حاج محسن دینشعاری. در آن بخش، مخاطب با فضای زندگی در چادرهای دوکوهه، روحیه خالصانه نیروهای بسیجی، فرهنگ تعاون و خدمت در میان تخریبچیها و نیز سیره رفتاری و اخلاقی فرماندهی محبوب گردان آشنا شد.

حال در بخش دوم، این همرزم قدیمی به بیان جزئیات بیشتری از عملیاتها، وظایف گوناگون تخریبچیها و لحظههای سخت و بهیادماندنی میدان مین و شهادت حاج محسن دینشعاری میپردازد. روایتی از تلاشهای بیوقفه نیروهایی که پیش از عملیات، معبر را برای عبور رزمندگان باز میکردند و پس از آن، سالها درگیر پاکسازی میدانهای مین بودند. با ما همراه باشید تا ادامه این خاطرات شنیدنی را از زبان یکی از مردان گردان تخریب بخوانیم.
دفاعپرس: و حالا حاج محسن وسط این همه کارهای خشن و سخت، دلبری میکرد.
حاجی در این مدت دل همه ما را برده بود. یادم نمیرود حاجی که میآمد توی چادر غذا بخورد، ما مسابقه میگذاشتیم که حاجی کجا میخواهد بنشیند تا من بتوانم بروم کنارش یا روبرویش بنشینم. اینقدر دوستش داشتیم. از دیدنش کیف میکردیم. صحبت میکرد، شوخی میکرد با بچهها، سر به سر آنهایی که قدیمی بودند و میشناخت میگذاشت.
وقتی تهران بودیم، میآمد به بچهها سر میزد. از حال و احوال خانوادگی بچهها، به خصوص نیروهای با سابقهتر، کاملاً اطلاع داشت. در تهران که بودیم، بازدید از خانواده شهدا را داشتیم. اگر مراسمی بود، با حاجی میرفتیم. این بود که هیچکس با او ناآشنا نبود.
دفاعپرس: شما در تهران هم دست از سر حاجی برنمیداشتید؟
یک شب یادم نمیرود رفته بودیم هیئت حجتالاسلام حاج شیخ حسین انصاریان در تهران و در محله قیام. حاج محسن خیلی دوست داشت از این لباسهای مدل آخوندی با آستینهای گشاد و یقه آخوندی چه مشکی و چه سفیدش را بپوشد.
به ایشان گفتم: «حاجی، اینجا دارند خون میگیرن، بریم خون بدیم؟» گفت: «خون بدیم؟ چی بهش میدن؟» گفتم: «آب میوه میدن با یک کیک.» گفت: «پس بریم.» رفتیم آنجا، فرم پر کردیم و خونمان را گرفتند. آب میوه را که خوردیم با کیک، آمدیم بیرون. حاج محسن گفت: «فلانی، خیلی خوشمزه بودا.» گفتم: «آره.» گفت: «بریم یه بار دیگه خون بدیم.» گفتم: «نمیگیرن که. الان که شما همین ده دقیقه پیش رفتیم خون دادیم.» گفت: «تو چیکار داری؟ بیا بریم، شاید یه دونه دیگه از این چادرها باشه بازم خون بگیره.»
دست من را گرفت و رفتیم یک جای دیگر. حاجی هم رفت آنجا، خیلی قبراق ایستاد و گفت: «آقا، من اومدم خون بدم.» نگاه کرد و گفت: «بله، خواهش میکنم، مشخصاتتون رو یادداشت کنید.» رفت و این دفعه از این دستش داد خون گرفت. حالا من هی دو دل بودم که بابا الان زشته، میآیند میگویند آقای فلانی، این دستت چرا چسب خورده؟ حاجی رفت یک بار دیگر هم خون داد و یک بار دیگر هم آب پرتقالها را خورد.
بعد من هی میترسیدم که مشخص بشه من الان خون دادم. حاجی یک بار دیگر هم خون داد و بعد گفت: «خیلی خوشمزه بود آب پرتقالش.» اصلاً شما فکر کنید هر کسی این را بشنود، باورش میشود که من یک لاقبای بچه دبیرستانیام و این هم فرمانده گردان من است، با هم میرویم و اینجوری با هم حرف میزنیم و شوخی میکنیم؟ هیچکس باورش نمیشد که مقام ایشان به عنوان یک فرمانده گردان باشد، با آن سر نترسی که داشتند.

دفاعپرس: با این که حاج محسن سر نترسی داشت به نظر شما دیر شهید نشد؟
البته همه چیز به قضا و قدر مربوط میشود. چی باعث میشد که ایشان ماندگار شود؟ اگر چه همه بچههایی که آنجا بودند آرزویشان شهادت بود، اما حاجی، چون واقعاً بحث جنگ و دفاع مقدس جزو گوشت و پوستش بود، به تنها چیزی که فکر میکرد انجام وظیفه و تکلیفش بود. یعنی میگفت اگر شهید شدم که فبها، اما اگر قرار هم هست بمانم، باید بمانم که این راه را ادامه دهم، این مسیر را بروم جلو و بتوانم این مأموریتی که به ما محول شده را انجام دهم؛ لذا اینطور نبود که علیرغم همه شجاعتی که داشت، بیخیال باشد. مثلاً سنگر میرفت و از سنگر استفاده میکرد، جانپناه بود، از جانش محافظت میکرد. اینطور نبود که برود جلو تا تیری یا ترکشی بیاید و یک دونه هم به ما بخورد. چون احساس میکرد که وجودش الان لازم است و باید این کار را انجام دهد و به ثمر برساند. ولی طبیعتاً همه بچههایی که آنجا بودند، نهایت آرزویشان این بود که اگر خدا بخواهد، بتوانند به فیض شهادت برسند.
دفاعپرس: شما در حادثه شهادت ایشان بودید؟
بله. ما با هم بودیم. تمام آن روزی که منتهی به شهادت ایشان شد، تقریباً بیشتر آن روز را من با حاجی بودم. سال ۱۳۶۶ بود، همان سالی که فاجعه مکه رخ داد و تعدادی حاجی شهید شدند. در منطقه غرب قرار بود عملیاتی انجام شود که معروف شد به عملیات «نصر هفت». در منطقه بین سردشت و پیرانشهر، یک منطقه کوهستانی بود و تعدادی ارتفاعات که عراقیها روی آن مستقر بودند. پشت این ارتفاعات هم سمت کردستان عراق میشد. حتی شبها میشد چراغهای سلیمانیه عراق را دید.
عملیات در مناطق غرب معمولاً اینطور بود که عراقیها یک مقری داشتند بالای یک تپه یا یک کوه و دور تا دور آن را مینگذاری کرده بودند. فقط یک جاده بود که جاده مواصلاتی خود عراقیها بود. روال هم این بود که ما باید تقسیم میشدیم و میرفتیم و یک معبری را از توی این میدان مین باز میکردیم تا نیروهای رزمنده بتوانند بروند بالا و آن مقرها را تصرف کنند. شب اول عملیات به عهده چند تا از گردانها و گروهانها و دستههای ما بود.
یادم نمیرود ما توی چاله تانک جمع شده بودیم و منتظر بودیم که یک عده عمل کنند و نوبت ما هم بشود. نزدیکهای نصف شب بود. حاجی آمد دنبالم. گفت: «دو سه تا از بچهها را بردار، بریم یه جا. یک کمی کار گیر پیدا کرده، بریم اونو باید یک معبری بزنیم.»
ما را برداشت و تا یک مرحلهای را با ماشین رفتیم. بعد پیاده رفتیم و رسیدیم به یک ارتفاعی که معروف بود به «کله قندی». ارتفاعی بود که پایینش یک کمی شیب کم داشت، اما یکدفعه یکسوم انتهایی خیلی شیب زیاد میشد و پر از بوتههای علف بود که اصطلاحاً به آن «بوتههای گون» میگویند. بوتههای خیلی بزرگی بود با شاخههای درهمبرهم که رشد کرده بود؛ و میدانید که عراقیها لابلای این بوتهها و سنگها مین کاشته بودند.
این جا جایی بود که گردان عمار عمل کرده بود و توانسته بودند یک قسمتش را بگیرند. یک قسمتش مانده بود و نیاز بود که ما اینجا را باز کنیم که تدارکات به این بچهها برسد. اگر تدارکات و مهمات نمیرسید، ارتفاع را از دست میدادند. حاجی من و دوستان و بچهها را برد و ما شروع کردیم. نصف شب در تاریکی رفتیم. لطف خدا و الحمدلله رب العالمین، ما توانستیم یک معبری را بزنیم. منتها خوب، میدان مین در غرب فرقش با جنوب این است که معمولاً در جنوب، چون دشت است، یک میدان خیلی بزرگ است...
آن معبر را آن شب زدیم و نزدیکهای صبح برگشتیم عقب. در حین خنثیسازی در میدان مین، مرتباً عراق خمپاره میزد. صبح که به مقر برگشتم تا طبق معمول صبحانهای بخوریم و استراحتی کنیم، با تلفنهای قورباغهای که آن موقع در سنگرها بود، صدایی شنیدم. گوشی را برداشتم، بچهها گفتند من را صدا میکنند. گفتم: «بله؟» گفتند: «حاج محسن پشت خطه.» گفتم: «جانم حاجی؟» گفت: «دو ساعت دیگه بچهها رو بردار، بریم همون میدان مین دیشب. باید معبرش را گشاد کنیم که بتوانند جاده و اینها را بزنند.» من هم خیلی خسته بودم. یک وانت برداشتیم، سه چهار تا از بچهها رفتیم آنجا و شروع کردیم به کار.
واقعاً میدان مینی بود که چند سال از زدنش میگذشت. باد و باران هم آمده بود و یک سری از مینها را جابجا کرده بود. بیشترش مینهای والمری بود. بدترین مینی که در طول تاریخ جنگ از بچههای ما تلفات گرفت، والمری بود. مینهای گوجهای و اینها هم بود، اما رفقای ما بیشتر پنجه پا یا مچ پا را از دست میدادند، ولی والمری واقعاً تلفاتش خیلی زیاد بود.
با بچهها رفتیم. حاجی گفته بود: «فلانی دیشب آمده، مسئول این میدان کلاً اوست. هر کاری دارید باید به او بگویید، شما بیشتر میشناسید.» من از سال ۶۲ با حاجی آشنا بودم. روال حاجی این بود: هر کسی یک میدانی را برای بار اول رفته بود، یک بار ارزیابی میکرد و بعد میگفت بقیه بچهها را بیاورند و توجیه کند. مثلاً میگفت: «بچهها، اینجا سه ردیف مین والمری است، یک دونه گوجهای هست. اینها را بدانید، چون هر کدام مقرراتی دارد.» فاصله بین هر ردیف با ردیف بعدی یک مقدار مشخص بود و فاصله هر مین با مین بعدی هم مشخص. عراقیها این را رعایت میکردند.

دفاعپرس: اما تخریبچیهای ایرانی بیشتر میدانهای مین نامنظم میچیدند...
بله، بیشتر ایذایی کار میکردیم. طبق روال آموزشهایی که دیده بودیم، سه تا مین را که در هر ردیف خنثی میکردی، دستت میآمد که آرایش آن مین تا آخر ردیف چیست. یعنی میدانستم که مثلاً این مین والمری، شش قدم بعدش مین والمری بعدی است یا ده قدم تا برسیم سر معبر.
اما این میدانی که میگویم، چون مینها رفته بود زیر این بوتهها و بعضیهایشان اصلاً باران جابجا کرده بود، خنثیسازی خیلی سخت شده بود.
صبح یک عده را بردیم. یکی از این مینهای والمری عمل کرد. دو تا از بچهها شهید شدند، سه تایشان مجروح شدند. من از بچههای گردان عمار برانکارد گرفتم. داستان داشتیم که چطور این پیکرها را از توی میدان درآوریم و بیاوریم که بچههای دیگر آسیب نبینند. منطقه، منطقه صعبالعبوری بود.
این بچهها را آوردم عقب و از همانجا تماس گرفتم با حاجی: «حاجی، بچهها اینجوری شدند. دو تا شهید شدند، سه تا زخمی.» گفت: «برگرد.» خنثیسازی که انجام نشد. تیم ما فقط پنج، شش نفر بود. باید برمیگشتم. برگشتم آمدم مقر. فاصله ما تا مقر خودمان مثلاً ده، پانزده کیلومتر بود.
ساعت شد مثلاً دو، سه بعدازظهر. حاجی دوباره زنگ زد: «فلانی، دارند از لشکر به من فشار میآورند. زودتر اینجا را باز کن. یک تیم دیگر بردار ببر.» چهار تا دیگر از بچهها را برداشتم و بردیم و شروع کردیم. بعد یک ساعت کار، یک مین دیگر منفجر شد. باز هم علتش همین بود: مینها جابجا شده بود، ردیفها به هم خورده بود. بعضیها طوری شده بود که سینتلههای مین لای این بوتهها بود. تشخیص خیلی خیلی سخت بود، با اینکه روز بود. بعضی از این مینها را باید اینجوری بوته را میدادی کنار تا بتوانی پیدا کنی. بعضیهایشان لای علفها گم و گور شده بود. بعضی در طی بارندگیهای شدید آن منطقه، اصلاً درآمده بود و رفته بود یک جای دیگر، جایی که توقع نداشتی. با مین برخورد میکردی.
رفتیم و دوباره همین اتفاق تکرار شد. یک مین منفجر شد. باز هم یکی از بچهها شهید شد. روز عرفه بود. فرمانده اطلاعات لشکر، شهید حمزه مقیم هم آمده بود برای سرکشی که ببیند وضعیت چطور است و گردانها چهطورند. در همان میدان مین، پایش رفته بود روی مین و شهید شده بود. از همین مینهایی که جابجا شده بود و اصلاً انتظار نداشتی.
شب، حاجی با من زنگ زد. خودش در ستاد لشکر بود. گفت: «حمزه مقیم شهید شده. در همان میدان مینی که تو داشتی کار میکردی. بچههای لشکر و فرماندهی فشار عجیبی به من میآورند که پس بچههای تو چه کار میکنند؟ هر کاری میخواهی بکنی، این میدان باید تا فردا تمام شود.» گفتم: «چشم.» دوباره صبح زود یک تیم برداشتم و بردم. باز تلفات دادیم. این دفعه خمپاره زدند وسط میدان. خمپارههایی که میآمد، یکی دو تایش خورد نزدیک بچهها.
حالا شده بود روز عید قربان. حالم خوب نبود. این صحنهها را دیده بودم. یک رودخانه پایین مقر بود. گفتم بروم آنجا یک آبی به سرم بزنم. روز عید قربان، یک غسلی بکنم، حال و هوایم بهتر شود. رفتیم و رسیدم. لباسهایم را درآورده بودم و میخواستم بروم توی آب. دیدم بچهها دارند بوق میزنند. گفتند: «حاجی زنگ زده که پاشو بیا. آب دستته بذار زمین.» دوباره لباسهایم را پوشیدم، سوار ماشین شدم و رفتم ستاد. یک مقداری هم عصبانی بودم. خواب و خوراکم همه به هم ریخته بود. آمدم و رسیدم. دیدم حاجی ایستاده دم سنگر ستاد لشکر.
ساعت حدود دو یا سه بعدازظهر بود. حاجی ایستاده بود و من آماده بودم که بروم و بگویم: «حاجی، چرا به ما یک دقیقه استراحت نمیدهی؟ چرا...» حاجی با همان خنده همیشگیاش گفت: «چطوری؟ خوبی؟ خستهای؟» گفتم: «والا حاجی، چه عرض کنم. میدانی که ما این چند روز شرایطمان آنجا چطور بوده.» طبق معمول، مرا بغل کرد و بوسید و گفت: «میدانم خیلی کارت سخت بوده و خیلی اذیت شدی. امروز میخواهم خودم همراهت بیایم. خودم همرات میآیم بیرون.» گفتم: «حاجی، نمیشود. شما که نمیتوانید. چون قانونی وجود دارد که ما نباید بگذاریم فرماندهانمان تا وقتی ما هستیم، وارد میدان شوند. مگر اینکه ما نباشیم و آنها بخواهند بیایند کار ما را انجام دهند.» گفتم: «نمیشود حاجی.» گفت: «تو چه کار داری؟»

دفاعپرس: این رعایت قانون میشد؟
بله، بسته به شرایط، تا جایی که میشد رعایت میشد. یک وقتهایی مثلاً پاتک دشمن بود، همان فرمانده گردان هم پا میشد، آرپیجی میزد، اسلحه دستش میگرفت. اما قانون این بود که تا زمانی که نیرو هست، قرار نیست فرمانده بیاید، به خصوص در میدان مین که خطرش بالاست. گفتم: «نمیشود حاجی.» گفت: «تو چه کار داری؟ من میخواهم خودم بیایم.» خلاصه، سوار ماشین شدیم. گفتم من میروم عقب مینشینم. یک کمی ناراحت بودم. نگاهم کرد و گفت: «بیا جلو، پیش خودم بنشین.» تا برسیم، در مسیر خیلی با من شوخی کرد. دستش را انداخته بود دور گردنم و شوخی میکرد. یواشیواش مرا آرام میکرد تا با خیال راحت و اعصاب جمعتری برویم توی میدان مین.
چهار نفر بودیم. حاجی گفت: «تو خودت بیا با من برویم آن ردیفی که بچهها کارش را تمام نکردهاند. من میروم جلوتر، شروع میکنم. سیم تله را پیدا و قطع میکنم و از خاک درمیآورم بیرون. تو چاشنیهایش را دربیاور تا به طور کامل خنثی شود.»
حاجی توی ماشین به من گفته بود: «میدانی امروز روز عید قربان است؟ انشاءالله امروز میخواهم یک قربانی ویژه بکنم.» حاجی عادت داشت روز عید قربان میرفت یک گوسفند میخرید و میداد آشپزخانه لشکر، چرخ میکردند و کباب درست میکردند و به بچهها میدادند. گفتم: «حاجی، اینجا که منطقه است. اینجا جا نیست شما گوسفند بخرید.» گفت: «نه، یک قربانی دیگری دارم.» من اصلاً حواسم نبود حاجی با چه نیتی این را میگوید.
رسیدیم دم میدان. قبل از اینکه وارد شویم، حاجی گفت: «امروز که روز عید قربان است،ای خدا، میشود از این حوریها یک دونه از آن خوشگلهایش نصیب ما هم بشود؟» باز هم من طبق معمول گیج بودم. شاید هم خدا میخواست که اصلاً فکرم به این قضیه نرسد که حاجی چرا اینطور حرف میزند. سابقه نداشت حاجی این مدلی صحبت کند. گفتم: «حاجی، حالا به حوریا چه کار داری؟ بیا زودتر کارمان را انجام دهیم. روز عید قربان است.»

حاجی رفت. هر از چند گاهی سرم را بالا میکردم تا ببینم حاجی چقدر از من فاصله دارد و کجاست. یکدفعه صدای انفجار آمد. صدای انفجار مین والمری بود. صدای انفجار مین کاملاً با خمپاره متفاوت است. من سرم را برگرداندم سمت همان ناحیهای که حاجی بود. دیدم یک دود سیاه رنگی آمد و حاجی را دیگر ندیدم. فهمیدم مین منفجر شده، اما نمیدانستم وضعیت حاجی چطور است.
بلند شدم و شروع کردم به دویدن توی میدان به سمت همان محل. رسیدم بالای سر حاجی. مین والمری وقتی میخواهد منفجر شود، اول سی سانتیمتر میآید بالا و بعد منفجر میشود. دیدم بدن حاجی در اثر ترکشها پارهپاره است. پای راستش از بالای ران اصلاً نبود. یک دست حاجی هم قطع شده بود. فک پایین حاجی هم کلاً رفته بود. تمام صورت پر از ترکش، بدن پر از ترکش. آن یک پارچه کوچک «السلام علیک یا فاطمه الزهرا» که همیشه حاجی روی یونیفرم سپاهش داشت، سالم مانده بود. بقیه بدن سوراخسوراخ و پارهپاره بود.
دفاعپرس: بعدش چه کردید؟
چند دقیقهای اصلاً نمیدانستم چه کار باید بکنم. داد بزنم؟ بروم کمک بخواهم؟ همینطور مانده بودم. یک کمی دور بدنش گشتم. مات و مبهوت بودم. بعد به بچهها گفتم: «بروید از آن سمتی که خنثی شده، بیایید کمک.» بچهها دویدند و از آن سمتی که معبر خنثی شده بود آمدند. حاجی را دیدند. حالا آنها میزدند به سر و کلهشان و نشستند به جیغ و فریاد. گفتم: «به جای این کارها، بروید یک برانکارد بیاورید. بالاخره ما باید پیکر حاجی را از اینجا برداریم و ببریم.»
بچههای گردان عمار هم که آن بالا بودند، صحنه انفجار را از دور دیدند یک چیزی منفجر شد و یک پیکر پرت شده عقب. بچهها برانکارد آوردند و من آنطور که میتوانستم، با بچهها کمک کردم حاجی را جابجا کنیم. گذاشتیم توی برانکارد و بردیم تا جایی که آمبولانس میتوانست به ما نزدیک شود و آنجا تحویل دادیم.
حالا من دوباره در این وسط مانده بودم که چه کار کنم. مغزم کار نمیکرد. بچههای گردان بیخبر بودند. اصلاً کسی خبر نداشت. گفتم نهایتش این است که سوار همین آمبولانس شوم و حداقل بروم تا مقر لشکر. بالاخره مجبورم این خبر را به ستاد بدهم که حاج محسن شهید شده. آنها هم حتماً زنگ میزنند به سید حسن موسویپناه و بقیه فرمانده گروهانها.
خلاصه، رفتم آنجا. پیکر حاجی را منتقل کردند داخل کانتینرهای سردخانهای که شده بود معراج
دفاعپرس: یعنی خبر اول را هم شما به بچهها دادید؟
بله. دیگر کسی خبر نداشت. چون ما بیسیم همراهمون نبود. البته هنوز به بچههای خودمان در گردان هیچکس خبر نداشت، غیر از من و آن دو نفری که همراه بودند.
سردار کوثری که نماینده مجلس هستند، آن موقع فرمانده لشکر بودند. ایشان آمدند و گفتند: «چی شده؟ چه خبر شده؟» ماجرا را تعریف کردم. گفتند: «حاج محسن کجاست؟ پیکرش کجاست؟» گفتم: «بردند توی معراج.» ایشان و رئیس ستاد لشکر و فرماندههای تیپها و هر کسی که خبردار شده بود، همه آمدند و خیلی ابراز ناراحتی کردند.
در همین حین، دیدم شهید موسویپناه و بقیه فرماندههای گردان و گروهانهای خودمان با یک تویوتا آمدند. سید حسن آقا که فرمانده گروهان خودمان بود، مرا کشید کنار و گفت: «تو به چه حقی اجازه دادی حاجی بیاید توی میدان؟ بیجا کردی. نباید میگذاشتی بیاید توی میدان. اگر شده بود میرفتی جلوش میایستادی، اسلحه رو میگرفتی روش، نباید اجازه میدادی. برای چی اجازه دادی؟»
خیلی ناراحت بود. اصلاً وحشتناک بود. حاج منصور رحیمی که الان فرمانده گردان هستند هم آمده بودند. همه انگار مرا محاکمه میکردند که تقصیر تو بوده. شهید موسویپناه گفت: «بچههای گردان اگر بفهمند، همه روحیهشان خراب میشود. حق نداری به کسی بگویی تا ما خودمان بگوییم.»
دفاعپرس: تکلیف آن میدان مین چه شد؟
خلاصه، من با آن حال خراب نشستم پشت همین تویوتا و همراه شهید موسویپناه و حاج آقای رحیمی برگشتیم به مقر گردان. همه نشسته بودند. عملیات هم تقریباً تمام شده بود. بعد از آن روز، از لحاظ عملیاتی کار تمام شده بود. بچهها را بردند و بقیه آن میدان مین هم باز شد.
شب شد. همه نشسته بودند در یک سنگر بزرگ که به عنوان نمازخانه استفاده میشد. روحانی آمد و گفت: «عملیات الحمدلله تمام شد و ما به اهدافمان رسیدیم. بالاخره باید آماری هم بدهیم که دوستان در جریان باشند.» تعداد مجروحین و شهدای گردان خودمان را گفتند. اسم هر شهیدی را میگفتند، میگفتند یک صلوات برای شادی روحش بفرستید. «شهید فلانی... شهید فلانی...» رسم بود. تا رسید به «شهید حاج محسن دینشعاری». همین که این اسم را گفت، نمازخانه ترکید! یک عده گیج شده بودند، یک عده نمیتوانستند جلوی خودشان را بگیرند. جیغ میزدند، داد میزدند، گریه میکردند.
بعد بچههای گروهان خودمان — میدانستند من با حاجی بودم — آمدند و گفتند: «مگر تو با حاجی نبودی؟» گفتم: «چرا، من با حاجی بودم.» گفتند: «چطور شهید شد؟» گفتم: «اینطور...» گفتند: «برای چی گذاشتی؟ مگر نمیفهمی؟ نباید میگذاشتی.» گفتم: «بابا، آره...»
آن شب مثل شب عاشورا شده بود. باید این بچهها را ساکت میکردیم. من هم تحت فشار شدید بودم. خیلی حالم بد بود. خلاصه رفتم توی همان نمازخانه و خوابم برد.
در خواب دیدم حاج محسن به اضافه دو تا از شهدا در جایی هستند که کلاً همهاش نور است و هیچ چیز دیده نمیشود جز نور. آمدند و من همینطور دارشتم گریه میکردم که: «حاجی، کجا رفتی؟ حاجی، تو چرا این کار را کردی؟ میدانی چه بلایی سر من آمده؟ چه بلایی سر بچهها آمده؟» بعد حاجی مرا بغل کرد و شروع کرد مرا بوسیدن و دلداری دادن. خیلی آرام شدم. وقتی حاجی مرا بغل کرد، یک حس خاصی داشتم که نمیتوانم تعریف کنم. قابل توصیف نیست.
به هر حال، آن شب گذشت. فردا صبح، از لشکر تماس گرفتند که: «حاجی یک کالک عملیات کل منطقه و راهکارها همراهش بوده. الان هر چه پیگیری میکنیم، کالک را پیدا نمیکنیم؛ لذا آن کسی که همراهش بوده باید برود توی میدان مین و هر طور شده این کالک عملیاتی را پیدا کند.»
دوباره من را برداشتند و بردند توی همان میدان. مرا بردند همان جایی که محل حادثه بود. خیلی برایم سخت بود، واقعاً. اما گفتند باید بگردید و ببینید این کالک منطقه عملیاتی کجاست. حدود یکی دو ساعتی لابلای این بوتهها و علفزار گشتیم. توانستیم آن برگه کالک عملیاتی را پیدا کنیم. چند جایش ترکش خورده بود و سوراخ شده بود. در همین وضعیت، یکی از بچهها توانست دست حاجی را پیدا کند. دست حاجی چندین متر آنورتر پرت شده بود لای این بوتهها.

دفاعپرس: فک پایین صورت هم که نبود...
نه، کلاً نبود. آن موقع ریش حاجی یک چیز منحصربهفرد بود. کسی این مدلی نبود؛ و خب این ریش خیلی هم قشنگ بود و آن زیبایی چهره حاجی را چندین برابر میکرد.
دفاعپرس: سوالی پرسیده بودند که ذهن ایشان مدتها درگیر بود. پرسیده بودند وقتی میخوابید این ریش زیر پتو قرار میگیرد یا روی پتو؟
تنها جایی که حاجی ریشش را زد، زمان والفجر هشت بود. چون خیلی شیمیایی میزدند و وقتی میخواستی ماسک ببندی، ریش مزاحمت ایجاد میکرد. آنجا مجبور شده بود ریشش را با ماشین بزند و کوتاه کند. یک یا دو تا عکس از حاجی با آن ریش کوتاه شده هست.
دفاعپرس: بعد از این حادثه چه کردید؟
من تا مدتها آنجا بودم. بالاخره در آن منطقه باید میماندیم تا کارمان تمام شود. بعد دیدم برادران حاج محسن که همه از بازاریان بودند مجوز گرفته بودند و آمده بودند منطقه. به این عنوان که میخواهیم قصه شهادت حاجی را بدانیم. به آنها گفته بودند یک نفر بوده که همراهش بوده و آن هم الان در منطقه است.
من داشتم لباسهایم را میشستم. بچهها آمدند و گفتند: برادر حاج محسن میخواهد تو را ببیند.» از شهادت حاجی حداکثر دو هفته گذشته بود. مراسم تهران انجام شده بود و آنها پیگیری کرده بودند. ما را آوردند و من با آنها صحبت کردم.
خلاصه قصه ما این است که الان نزدیک چهل سال میگذرد، هنوز نمیتوانم وقتی به آن فکر میکنم یا میروم سر مزارشان، نمیتوانم خودم را کنترل کنم. میدانم که حاجی لیاقت داشت. هنوز هم به خودم میگویم: «ای کاش نمیگذاشتم آن روز برود.ای کاش جلوش را میگرفتم.» دوباره تسلا میدهم که ببین، تو کارهای نبودی. آن دیگر حاجی بود. وقت شهادتش رسیده بود و باید این اتفاق میافتاد. اما به هر حال، دل است دیگر. دوست داشتم حاجی باز هم بماند
دوست داشتم باز هم خندههایش را ببینم. دوست داشتم باز هم شوخیهایش را ببینم. دوست داشتم باز هم در زمین والیبال بیاید، سرویس بزند، بازی کند و شوخی کند. در زمین والیبال برای تیم مقابل کری میخواند. بعضی وقتها هم جرزنی میکرد؛ البته به نیت اینکه بچهها را بخنداند.
به هر حال، خاطره حاجی از دل ما هیچوقت نمیرود. الان هم بعضی وقتها که گیر و گرفتاریهایی در زندگیام پیش میآید، عادتم این است که برای تسلا دادن به خودم، پا میشوم و میروم بهشت زهرا. سر مزار رفقایی که میشناسم و البته حتماً سر مزار حاج محسن هم میروم. با او یک مقداری صحبت میکنم، درد دل میکنم. آرامم میکند. یک وقتهایی هم که خیلی حالم خراب است، لطف میکند و منت میگذارد و باز میآید در خواب و سری به من میزند. خیلی دستشان باز است. بعد از شهادت، دستشان خیلی بازتر میشود.
من اگر الان اینجا نشستهام و ممکن است بیرون از اینجا اسمی داشته باشم که فلانی استاد دانشگاه است هر چه دارم، از آن روزهایی بوده که در منطقه بودم. من در منطقه جنوب شهر تهران بزرگ شدم که فرهنگش طور دیگری است و معضلات اخلاقی و فرهنگی در آن منطقه از قدیم بوده. اما من هر چه دارم از جبهه و جنگ دارم. هر چه دارم از همین رفقای گردان تخریب دارم.

منِ کمترین اگر الان با این همه بالا و پایینشدنهایی که در جامعه ما هست، نمازی میخوانم، اگر روزهای میگیرم، به خاطر زمان جنگ است. اگر یک کمی در حد فهم ناقص خودم حواسم به حلال و حرام و این چیزها هست، باز هم هر چه دارم از آنجا دارم؛ و الا بدون زمان دفاع مقدس هیچی نیستم.
واقعاً گردان تخریب برای ما یک دانشگاه بود. خدا را شکر که ما خاطرات اینچنینی از رفقایمان داریم. همین قدر هم باعث شد شکرگزار باشیم.

















