شناسه خبر : 126773
دوشنبه 09 شهريور 1405 , 12:26
اشتراک گذاری در :

پیام‌های بی‌جواب یک زن به شوهرش

فاش نیوز - به محمدحسن پیام دادم:‌ «عزیزم نگرانت هستم. دلم شور می‌زند. تو رو خدا به من خبری بده...». ولی جوابی نمی‌آمد.  گوشی‌اش که به دستم رسید، همه پیام‌هایم را خودم باز کردم.

بعضی خداحافظی‌ها شبیه همیشه‌اند؛ آن‌قدر معمولی که آدم هیچ‌وقت فکر نمی‌کند آخرین خداحافظی زندگی‌اش باشد. فاطمه اما حالا هر بار به صبحی فکر می‌کند که همسرش برای آخرین بار از خانه بیرون رفت، یک چیز بیشتر از همه آزارش می‌دهد؛ اینکه برخلاف همیشه برایش آیت‌الکرسی نخواند و بدرقه‌اش نکرد.
فاطمه انصاری همسر شهید  محمدحسن رحیمی، از شهدای هوافضاست؛ یکی از همان 42 شهیدی است که روز دوم جنگ رمضان درون تونل و پای لانچر بر اثر اصابت موشک‌های آمریکایی صهیونی به شهادت رسیدند.
کاش آن روز برایش آیت‌الکرسی می‌خواند
فاطمه انصاری صحبت‌هایش را از آخرین دیدار با همسرش شروع می‌کند و می‌گوید: همیشه استقبال و بدرقه داشتم. صبح‌ها که راهی‌اش می‌کردم ، برایش آیت‌الکرسی می‌خواندم . می‌پرسم: آخرین روزی که می‌رفت هم برایش خواندی؟ با تأسف آه می‌کشد و می‌گوید: نه متأسفانه. شنبه که جنگ شروع شد، روز کاری‌اش نبود. سحری خورد و نمازش را خواند. گفت: من امروز کار اداری دارم به تهران می‌روم. ساعت 7 صبح بود، چشمهایم را که باز کردم دیدم موهایش را شانه می‌کند که بیرون برود. نمی‌دانم چرا برعکس همیشه توان تکان‌خوردن نداشتم. برایش نه آیت‌الکرسی خواندم و نه بدرقه‌اش کردم.
جنگ شده، من باید بروم
حدود ساعت ۱۰ صبح بود که دخترم با اضطراب از مدرسه به خانه آمد و گفت: «مامان، جنگ شده... دلم ریخت.  تلفن محمدحسن را گرفتم. چند بار تماس گرفتم تا بالاخره تلفن وصل شد. کل مکالمه‌مان 10 ثانیه شاید نشد. محمدحسن گفت: جنگ شده و من باید به محل کارم بروم. با نگرانی پرسیدم: مگر به شما گفتند که بیایید؟ امروز که شیفت نیستید؟ جواب داد: نگفته باشند، من باید بروم. فقط یک‌بار دیگر از محل کارش زنگ زد. حال بچه‌ها و خودم را که پرسید و گفت: بچه‌ها را بردار و برو خانه پدرت که تنها نباشید.
پیام‌های بی جواب
سؤال می کنم: این آخرین تماستان بود؟ حتی پیام هم ندادید؟ فاطمه با بغض جواب می‌دهد: دیگر نتوانستیم با هم صحبت کنیم. هر چه زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد. شروع کردم پیام دادن. برایش می‌نوشتم: عزیزم نگرانت هستم. دلم شور می‌زند. تو رو خدا به من خبری بده... ولی جوابی نمی‌آمد. بعد شهادتش متوجه شدم گوشی‌شان را در ماشین گذاشته بودند و همراهشان نبود. تلفنش که به دستم رسید، تمام پیام‌هایی که برایش فرستاده بودم را خودم باز کردم.
خواستگاری 2 سال طول کشید
وقتی عشق فاطمه به همسرش را می‌بینیم، سؤال می‌کنم: اصلاً چه شد که با هم ازدواج کردید؟ فاطمه اشک‌هایش تبدیل به لبخند می‌شود و با خنده می‌گوید: اولین باری که برای خواستگاری آمدند سال 85 بود. سن و سالی نداشتم و درس می‌خواندم. مادرش برای خواستگاری به منزل ما آمد ولی من جواب منفی دادم. هر کسی که می‌رسید می‌گفت: چرا جواب منفی دادید؟ اینها خانواده خیلی خوبی هستند. محمدحسن هم خودش اصرار داشت که دوباره به خواستگاری بیاید. سال 87 دوباره به خانه ما آمدند و این بار جوابم مثبت بود و نامزد کردیم. حاصل ازدواجمان 3 دختر بود که محمدحسن از جانش بیشتر دوست داشت؛ زهرا ۱۵ساله، حسنی ۱۰ساله و حلما ۸ساله.
یک تشکر عاشقانه
دخترها را که می‌خواست صدا بزند، جان از دهانش نمی‌افتاد. فاطمه آن‌قدر باذوق تعریف می‌کند که دلم نمی‌آید حرفش را قطع کنم ولی می‌پرسم: رابطه‌اش با خودتان چطور بود؟ فاطمه با کمی شرم می‌گوید: خیلی دوستم داشت. همه‌اش قربان‌صدقه من می‌رفت. برایم خیلی هدیه می‌خرید. آخرین باری که برایم هدیه خرید را خوب یادم هست. یک روز بعدازظهر پای چرخ‌خیاطی نشسته بودم  و برای دخترها لباس می‌دوختم. محمدحسن با شوق وارد خانه شد. دست‌هایش را پشتش پنهان کرده بود. برایم یک دسته‌گل و یک هدیه خریده بود. خیلی ذوق‌زده شدم و گفتم: مناسبت این کادو چیه؟ محمدحسن جواب داد: فقط خواستم ازت تشکر کنم. عزیزم تو خیلی زحمت ما را می‌کشی.
زندگی بدون محمدحسن را بلد نیستم
فاطمه وقتی از همسرش صحبت می‌کند، انگار دلتنگش می‌شود و می‌گوید: من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این زودی شهید شود. هر وقت حرف شهادت می‌شد می‌گفتم: ان‌شاءالله بعد از 80 سالگی. من اصلاً زندگی‌کردن بدون محمدحسن را بلد نیستم. وقتی شهید شد تا مدت‌ها می‌نشستم یک‌گوشه و نمی‌خواستم هیچ کاری بکنم. بعد به‌خاطر بچه‌هایم مجبور شدم به زندگی ادامه دهم.
«زهرا جونی، حسنی جونی، حلما جونی»؛ صدای پدری که دیگر برنمی‌گردد
از فاطمه می‌پرسم: با دلتنگی دخترهایت چه می‌کنی؟ جواب می‌دهد: دخترهایم خیلی بی‌تابی می‌کنند. زهرا می‌گوید: بابا خیلی زود از پیش ما رفت. کاش قدر بودنش را بیشتر می‌دانستم.می‌پرسم: رابطه همسرتان با دخترهایتان چطور بود؟ جواب می‌دهد: دخترها خیلی دوستش داشتند. همیشه قبل از آمدنش خانه را آماده می‌کردند. وقتی می‌آمد به استقبالش می‌رفتند. برایش سفره می‌چیدند. هیچ‌وقت برایشان عادی نمی‌شد. محمدحسن وقتی می‌خواست دخترها را صدا کند می‌گفت: زهرا جونی، حسنی جونی، حلما جونی.

تو در آغوش امام حسین هستی من‌را از یادت نبر

بعد از شهادتش هر طرف خانه نگاه می‌کنیم جای خالی‌اش دیده می‌شود. سال گذشته قسمت نشد اربعین با هم برویم و گفت: ان‌شاءالله سال بعد همه با هم می‌رویم. برای اولین‌بار نتوانست به قولش عمل کند. اربعین امسال تنها و بدون محمدحسن راهی کربلا شدم ولی همه‌جا حسش کردم. هر جا می‌رفتم صدایش می‌کردم و می‌گفتم: عزیز دلم تو در آغوش امام حسین هستی. برای من هم دعا کن.

|| لعیا بغدادی

منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi