چهارشنبه 29 بهمن 1393 , 08:19




حکایت غریب به مسلخ رفتگان
قنبر- صبر .... !! دادگاه بر پاشده !!
آیا تا به حال به مسلخ رفته اید به جرم عاشقی ؟؟
قصه مسلخ رفتگان عاشق حکایت غریبی است که من همیشه با زیرکی برای گفتن مسلخ رفتگان صدر اسلام اول قصه منصور حلاج را می گویم و حسنک وزیر را !!!
فقط مسلخ رفته ها می دانند وقتی در فضای مسلخ قرار می گیری چه حس و حالی پیدا می کنی ؟؟ تمام اطرافیانت قسم می خورند که رنگین کمان ایمان قلبت را از ورای کالبد خاکیت دیده اند ... و این می شود که هر بار که به مسلخ می برندت ..محتسبان از دیدن تو خنده شان می گیرد و من اگر بگویم خوشحال می شوند هم تعجب نکن !!
خلاصه اگر مجرم باشی و جرمت عاشقی باشد حال و هوایت دیدنیست !!
همه عاشقان می دانند این که می گویند سر بی گناه پای دار می رود ولی بالای دار نمی رود فقط یک محمل است والا چه بسیار زبانهای سرخ که سر سبز را بر باد داده است !!
با این حال وقتی کهچشم تو چشم محتسب با تعصب از باورهایت می گویی و تو حتی می توانی از میان شیشه تاریک نگاه او رنگ روشن بهت و حیرت را ببینی ... تو دلت گذر یک قهقهه ای را حس می کنی که ماندگاریش از قهقهه ی کبک دری طولانی تر است ...
و من باز هم در راه یک مسلخ دیگرم !!!


















مردی زکننده در خیبر پرس
اسرار کرم زخواجه قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی
حافظ سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس. ....والسلام .
واقعا ؟؟ خدا کنه برای بقیه نظرهایم همین نظر را داشته باشی ؟
اگر فاش آن را در مقابل دیدگان مبارک شما ظاهر کند !!!
والا خدا و ساقی کوثر بدادم برسه ؟؟؟