19 شهريور 1405 / ۲۷ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 35987
دوشنبه 22 تير 1394 , 10:46
دوشنبه 22 تير 1394 , 10:46


جنگ ارادهها و محاسبات ناکارآمد دشمن
مسعود اکبری
تعلل تا به کی؟
سیدمهدی حسینی
مواظب روایتسازیهای غلط دشمن باشیم
حسن رشوند
خیانت مُدام و لاف دفاع از مردم؟!
محمد ایمانی
قدرت برای صلح، اقتدار برای بازدارندگی
علیرضا ضابطی سیستان
حدیبیه؛ حقیقتی که به نام سازش تحریف شد
حسن خلیل خلیلی
سلطنت برای ما، بمباران اتمی برای مردم ایران
محمدرضا الهی
بازی با واژگان در غیاب پاسخگویی
حمیدرضا مرادی
آیا بریتانیا هدف بعدی پوتین خواهد بود؟
علیرضا تقوینیا
راهکارهای دلارزدایی از اقتصاد کشور
حمیدرضا جیهانی

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

شوخی تا دم شهادت
داشتم تو جبهه مصاحبه میگرفتم.
کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بووممممممممم!!
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.
دوربین رو برداشتم رفتم سراغش.
بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی،صحبتی داری بگو؟؟
در حالیکه داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه میکرد؛
گفت:
من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم. اونم اینه که ؛ وقتی کمپوت می فرستیدجبهه خواهشا” اون کاغذه روش رونکنید!!!
بهش گفتم :
مردحسابی این چه جمله ایه!!قراره ازتلویزیون پخش بشه!یه جمله بهتر بگو؟؟
با همون لهجه اصفهونیش گفت:
اخوی ؛ آخه تو نمیدونی تاحالا ۳بار به من رب گوجه افتاده!!!


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
















اول گفتم برم بترسونمشون !
ولى بعد متوجه شدم از بچه های اطلاعات عملیات هستن و همین باعث شد تا برم و یواشكی به حرفاشون گوش بدم
دیدم یكیشون از نیروهای خودمه و خودم اطلاعات عملیاتی اش كرده بودم !
رفیق عباس كه اسمش یادم نمی یاد، داشت به عباس می گفت: «چه كار كنیم تا مثل دفعه پیش تو عملیات همدیگه رو گم نكنیم؟ (چون بچه های اطلاعات عملیات شبانه باید می رفتن دل دشمن و برای اینكه دشمن متوجه حظورشون نشه ، با احتیاط كامل و در سكوت تمام كار میكردند و همین باعث میشد تا همدیگه رو گم كنند ، چون نمی تونستن همدیگه رو صدا كنن باید با احتیاط و تنها برمیگشتن عقب تو عملیات قبلی هم عباس و رفیقش كه همدیگه رو گم كرده بودن و در 20 متری هم قرار داشتن ولی از هم خبر نداشتن!) ...
عباس گفت: «به نظر من باید یه صدایی مثل صدای یه حیوون از خودمون در بیاریم كه عراقی ها شك نكنن.» عباس و رفیقش در رأس الخط دو قرار داشتن و منو نمی دیدن ولی من اونا رو میدیدم...
شروع كردم به در آوردن صدای جیرجیرك!رفیق عباس متوجه صدا شد و گفت: «عباس صدا رو می شنوی؟؟؟؟ این صدای خوبیه ها!» بعد ادامه داد: «جیرجیرك یه بار دیگه بزن!» منم دوباره صدا در آوردم..!
دوباره گفت:«جیرجیرک دو تا بزن» منم دو تا زدم.....
عباس كه چشماش گرد شده بود، با صدایی پر از تعجب به رفیقش گفت: «این جیرجیركه به حرف تو گوش می كنه؟؟؟»
رفیقشم که یه نمه حال كرده بود، با غرور گفت: «بله ما سیم مون به اون بالا وصله، تو و بچه های پادگان منو قبول ندارین.» باز دوباره گفت: «جیرجیرك پنج تا بزن ... جیرجیرك بلبلی بزن ... جیرجیرك چهار تا بزن...» من هم به حرفش گوش می كردم و هی صدا در میآوردم....
یه 15 دقیقه ای بساط همین بود...
دیگه خسته شدم و از تو گودی بیرون اومدم و داد زدم: «بسه دیگه پدر منو در آوردین هی پنج تا بزن، سه تا بزن ، بلبلی بزن ...» !
اونا كه حسابی ترسیده بودن، فریادزنان پا به فرار گذاشتن ، به حدی از ترس میدویدن که پاشنه پاشون میخورد به پس کلشون...!
منم هی داد میزدم: «عباس فرار نكن منم عسگری!...بابا شما چقدر ترسویید!...»
رفیقشم درحال فرار میگفت: «عباس خالی میبنده در رو... جنه...»
گذشت ... رفتم پیش فرمانده!
بعد از صحبتمون دیدم عباس و رفیقش نفس زنان در حالی كه ترس از چهره شون میبارید اومدن سنگر فرماندهی و وقتی منو دیدن، برق از چشماشون پرید، رو كردم بهشون گفتم: «حالا دیگه ما جن شدیم؟؟؟؟؟؟؟»
بعد همه زدیم زیر خنده و رفتیم بعدها تو عملیات های بعدی اون صدای جیرجیرك هم خیلی به دردشون خورد....
راوی: سردار عسگری