شناسه خبر : 38475
یکشنبه 26 مهر 1394 , 09:04
اشتراک گذاری در :

گپ و گفتی با فرمانده پر‌آوازه لشکر 28‌روح‌الله، سردار سید‌مجتبی عبداللهی؛

بچه‌های کمیته مخلص‌ترین بودند

جنگ فرماندهان بسیاری را به خود دیده اما گاهی اوقات فردی مانند سیدمجتبی عبداللهی جنس فرماندهیاش متفاوت است. باید خودتان شنونده حرفهایش باشید تا متوجه این موضوع بشوید. سیدمجتبی عبداللهی از بچههای بامعرفت نظامآباد است که برای انقلاب و این سرزمین زحمات زیادی کشیده. برای توصیف این فرمانده دلیر واژه کم داریم. او متولد سال 31 است و در پیروزی انقلاب اسلامی تاثیر بسزایی داشت. پس از تشکیل کمیتههای انقلاب اسلامی به فرمان امام خمینی(ره) به عضویت این نهاد درآمد. وی فرماندهی تیپ موسی بن جعفر(ع) و لشکر 28روحالله را در کارنامه خود دارد و پس از جنگ، یگان ویژه پاسداران را در نیروی انتظامی تشکیل داد و به فرماندهی این یگان منصوب شد و تا سال 91 در این سمت ماند. سردار مجتبی عبداللهی هماکنون مشاور فرماندهی ناجاست. گفتوگوی ما را با او در زیر میخوانید.

بچه‌های کمیته مخلص‌ترین بودند

بچه نظامآباد

قبل از انقلاب هم درس میخواندم، هم کار میکردم و هم پای ثابت مبارزه با رژیم شاه بودم. محل زندگی ما نظامآباد بود. سال 53 در دبیرستان فروغی درس میخواندم. جو نارضایتی را آن سالها میشد بهخوبی در رفتار و صحبتهای مردم حس کرد. مردم از حکومت شاه و دار و دستهاش مثل شهربانی، ساواک و سیستمهای دولتی ناراضی بودند. در آن دوران ما درواقع مستعمره بودیم و آمریکا با سلیقه خود در کشور ما حکمرانی میکرد. همان سال 53 قرار بود برای جشن تولد شاه ملعون در ورزشگاه امجدیه جشنی برپا شود و ما محصلین مدارس باید برای تشویق به ورزشگاه میرفتیم تا برای وی هورا بکشیم و کف بزنیم اما من و دوستان از این تیپ آدمها نبودیم که بخواهیم در ورزشگاه حاضر شویم. خیلی سریع در مدرسه با دوستانمان جلسهای برگزار کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که: «ما که نمیریم؛ هر چی میخواد بشه، بشه».

آن روز ما برای تشویق و حضور در جشن نرفتیم و در عوض از بالای خیابان نظامآباد تا خیابان امیر شرفی راهپیمایی کردیم و شعار دادیم. یادم هست چند اتوبوس شرکت واحد را نیز واژگون کردیم. وقتی متوجه شدیم گارد شهربانی دارد از راه میرسد، فرار را بر قرار ترجیح دادیم و تا آنجا که میتوانستیم دویدیم. من درواقع هم سرگروه این راهپیمایی بودم و هم اولین کسی بودم که فرار کردم! چند تایی از بچهها را گرفتند. آن موقع ما نمیدانستیم که مدیر مدرسه ما ساواکی است. خلاصه او اطلاعات ما را داده بود. ناظممان آقای رضائیان با پدر من دوست بود. پرونده من و چند نفر دیگر را شبانه انتقال داده بود به مدرسه مروی و من از فردای آن روز شدم شاگرد مدرسه مروی.

 

آشنایی با حاجآقا روحالله

کنار مدرسهمان آقایی بود که بساط پوستر داشت. عکس هنرپیشهها، ورزشکاران و... را میگذاشت. یکبار که از مدرسه برمیگشتم، عکسی توجه مرا جلب کرد. نزدیکتر که رفتم متوجه عکس دو روحانی شدم. پرسیدم چند؟ گفت این 2 ریال، اون یکی 5 ریال. هر دو را خریدم و رفتم خانه.

مادربزرگم خانم جلسهای بود و قرآن تدریس میکرد. گفتم خانوم جون، این عکس کیان؟ مادربزرگم به پوسترها نگاهی انداخت و گفت این عکس مرحوم بروجردیه، اینم عکس آقای خمینی. کمی در مورد هر دو توضیح داد و گفت که آقای خمینی مجتهد اعلم هستند. آنجا بود که من امام خمینی(ره) را بهعنوان مقلد انتخاب کردم و با 5 ریال شدم مقلد آقای خمینی. سال 55 بود و بهخاطر همین شلوغکاریها به من جایی کار نمیدادند. تصمیم گرفتم بهصورت شریکی مغازهای را در بازار راه بیندازم. با آقایی شریک شدم و جواز مغازه به نام او بود و من قطعات یدکی را در مغازه میفروختم.

 

حمله به مقر ساواک

دوستی بهنام دکتر اسحاق طباطبایی داشتم که سرهنگ ارتش بود. یک روز به ملاقات من آمد و از مستاجرش گلایه کرد و گفت که اینها ساواکیاند. گفتم نگران نباش! فقط کلید ساختمان را به من بده. با بچههایی از جمله عباس یزدانپناه که بعدها شهید شد، مسلح شدیم و شبانه به داخل ساختمان رفتیم. تا آنجا که زور داشتیم و میتوانستیم ساواکیهارا زدیم.

فردای آن روز ساواک آنجا را تخلیه کرده بود اما دستبردار نبود. چند روز بعد که با دکتر در همان خیابان قرار ملاقات داشتم، جوان قویهیکلی را که معلوم بود ورزشکار و کشتیگیر بود شناسایی کردیم که در محل کشیک میداد و کار اطلاعاتی میکرد. یکبار که با بچهها او را در نظامآباد دیدم، سراغش رفتیم و یک کتک مفصل به او زدیم. بهمرور زمان کار انقلاب پیش میرفت. هر روز گاردیها در خیابان بودند و حکومت نظامی هم برقرار بود. یک روز در خیابان تهراننو همراه با دوستانم سوار بر موتور میرفتیم. با دو موتور 750 بودیم که خورجیندار بود و ما در آن ژ3 تاشو، کلاش و کلت گذاشته بودیم. وقتی به خیابان وحیدیه رسیدیم گاردیها راه ما را بستند. با اسلحههایی که داشتیم ماشین گارد را گلولهباران کردیم و اسلحهها را برداشتیم و محل را ترک کردیم. این اتفاقات همزمان با درگیری همافران و گاردیها بود. اسلحهها را به گاراژ حاج حسین اصفهانی بردیم و آنجا مخفی شدیم. از بچههای محل چندتایی به ما ملحق شدند و اسلحههایی را که از گاردیها گرفته بودیم به آنها دادیم. مسلح شدیم و به سمت خیابان پادگان عشرتآباد رفتیم. هر جور بود پادگان را که مرکز پشتیبانی ارتش محسوب میشد محاصره کرده و داخل شدیم. از کسانی که وارد پادگان شدند، گروهی جنگیدند، گروه قلیلی هم به دنبال منافع شخصی بودند که به سرعت حذف شدند و بالطبع آنها که اعتقاد به سرنگونی حکومت شاه داشتند دنبال کار انقلابی بودند.

 

با تانک در خیابان

همانجا با کمک بچههای ارتش سوار تانک شدیم و از پادگان بیرون آمدیم. تصمیم داشتیم به سمت مقر لشکر گارد در لویزان برویم. چون آموزش استفاده از تانک را ندیده بودم، همان ابتدا با تانک روی اتومبیلی که کنار خیابان پارک کرده بود رفتم! اما مردم باصفاتر و غیرتمندتر از این بودند که بیاعتنا از کنار این موضوع بگذرند. هر کس که از آنجا میگذشت، در آن شلوغی پولی را روی ماشین میانداخت. باور کنید به اندازه سه برابر هزینه ماشین پول جمع شد. ما به مسیر ادامه دادیم و به سمت لویزان حرکت کردیم. با اعتماد به نفس کامل گلولهای را هم داخل تانک کار گذاشته بودیم. تا اینکه نزدیکیهای لویزان رسیدیم و اعلام کردند گاردیها تسلیمشدهاند. 

بچه‌های کمیته مخلص‌ترین بودند

تولد کمیتههای انقلاب

با پیروزی انقلاب، امام خمینی(ره) حکم تشکیل کمیتههای انقلاب اسلامی را به آیتالله مهدوی کنی ابلاغ کرد. درایت را بهخوبی میتوان در رهبری امام(ره) دید. در روز 23 بهمن، مملکتی که سروسامانی ندارد و فاقد کلانتری و شهربانی است، امام خمینی(ره) دستور تشکیل کمیته را میدهد.

بدین ترتیب کمیتههای محلی در مساجد تشکیل شدند و مردم تجهیزاتی را که بهدست آورده بودند تحویل کمیتههای محل میدادند. روحانی هر مسجدی هم بهعنوان رئیس کمیته منصوب میشد و در میان بچهها تقسیم کار صورت میگرفت. مثلا آیتالله حقی مسئول کمیته منطقه 7 و آیتالله اراکی مسئول کمیته شهرری بودند. هرچند محله دارای یک کمیته اصلی بود اما کمیته مرکزی نیز در ساختمان مجلس فعلی استقرار یافت. بهطور کلی تهران دارای چهارده منطقه بود که از این میان میتوان به کمیته منطقه نازیآباد، عشرتآباد، بهبودی و... اشاره کرد. بدین ترتیب کمیته مساجد محلی نظم گرفت. با افزایش تجهیزات، بهدلیل کمبود جا قرار بر این شد که کمیتههای محلی تسلیحات اضافه را به مدرسه رفاه منتقل کنند.

پس از مدتی کمیتههای فرعی تشکیل شدند. با جدیتر شدن کمیته، افراد گزینش شدند و درواقع پاکسازی جدی صورت گرفت. در نهایت افراد متدین و دلسوز در کمیته باقی ماندند؛ افرادی که بیهیچ چشمداشتی کار میکردند و نهتنها حقوقی دریافت نمیکردند بلکه به بیتالمال نیز نزدیک نمیشدند.کمکم کمیته شکل منظمی بهخود گرفت. لباس سبز منقش به آرم کمیته هم با استقرار کمیته مرکزی در میدان بهارستان استفاده شد.

 

فرماندهی عملیات

کمکم منافقین نیز در گوشه و کنار شروع به آشوب کردند. به همین دلیل واحد عملیات تشکیل شد و من بهعنوان مسئول مبارزه با منافقین در تهران و سطح کشور معرفی شدم. کمیته برای تسریع در کار و شناسایی منافقین، طرح مالک و مستاجر را مطرح کرد. در این طرح صاحبخانه و مستاجر باید مشخصات خود را به ثبت میرساند. بدین ترتیب خیلی از منافقین و خانههای تیمی آنها شناسایی شدند. تهران برای انجام این کار منطقهبندی شده بود و مناطق تحت نظر گروههایی بودند که وظیفه داشتند مناطق را پاکسازی کنند. یک روز در خیابان پشت وزارت کار درگیری بود. بیسیم اعلام کرد درگیری در یک خانه تیمی صورت گرفته و یکی از بچهها بهنام اینانلو نیز به شهادت رسیده. خیلی ناراحت شدم. کوله و گلولههای آرپیجی را برداشتم و خیلی سریع خودم را به محل رساندم. پس از استقرار متوجه شدم خانه چهار اتاق دارد. نمیدانستم گلوله اول را به سمت کدام اتاق شلیک کنم. استخاره کردم. برای اتاقهای سومی و چهارمی بد آمد. آرپیجی را به سمت اتاق اول و دوم شلیک کردم.

بعد از به درک واصل کردن منافقین شروع به پاکسازی اتاقها کردیم. رسیدم به اتاق سوم و چهارم. با دیدن صحنه میخکوب شدم و وحشتزده فقط نگاه میکردم. حدود 70 بمب آماده انفجار آنجا بود. اگر اتاق سوم و چهارم را هدف گرفته بودم، معلوم نبود چه بلایی بر سر خودم، بچههای کمیته و حتی اهالی محل میآمد. همه بمبها را جمع کردیم و برای خنثیسازی به مرکز فرستادیم. کمیته، تیم خنثیسازی قویای داشت؛ بچههایی مثل امیر محبی، حمید صدیق که مغز متفکر گروه بود و عینالله ورکش.

 

پیش بهسوی جبههها

جنگ تحمیلی که آغاز شد، من در کمیته منطقه 7 بودم. همه نیروهای کمیته مشتاق حضور در جنگ بودند و با فرمان امام خمینی(ره) بچههای کمیته نیز اجازه حضور در منطقه را پیدا کردند و نیروهای داوطلب از مناطق چهاردهگانه در کمیته مرکز جمع شدند. بالای 1000 نفر نیرو بودیم و هر کمیته باید تجهیزات مربوطه را به منطقه میفرستاد. مسئول نیروهای کمیته سیدمصطفی سیدآقا و من نیز جانشین او بودم. نیروها توسط هواپیما به اهواز اعزام شدند اما چون توپخانه عراق آنجا را در تیررس خود قرار داده بود، هواپیما در پایگاه پنجم شکاری امیدیه نشست و از آنجا با اتوبوس به اهواز منتقل شدیم. در اهواز در مدرسهای که در پشت استانداری بود مستقر شدیم و بعد به دانشگاه جندیشاپور رفتیم و در آنجا آقای خامنهای برایمان سخنرانی کردند. قرار شد نیروهای کمیته به سمت آبادان بروند اما چون ممکن بود جاده بسته شده باشد، دستور رسید به بندر امام برویم. با هاورکرافت به سمت آبادان رفتیم. بهدلیل مهآلود بودن هوا اشتباهی در جزیره بوبیان پیاده شدیم. من کمی نقشهخوانی میدانستم. در مسیر متوجه گم شدن خودمان شده بودم. در همین حین میگهای عراقی از بالای سر ما عبور کردند اما بهدلیل مهآلود بودن هوا، متوجه حضور ما نشدند. بههر ترتیبی بود خود را به آبادان رساندیم و در مدرسه سعدی مستقر شدیم. همراه سیدآقا برای سرکشی به خرمشهر رفتیم و دیدم که مردم خرمشهر در خیابانها میجنگند. مردم با سلاح سبک در مقابل توپ و تانک ایستادگی میکردند و ما هم با امکانات کمی که داشتیم شروع به مقاومت کردیم.

 

اولین شهید

اولین شهید ما در منطقه جنوب در میدان شهدا به شهادت رسید. رضا درکآبادی و حجت پناهی- که از بچههای کرد و اهل تسنن بود- هم همانجا به شهادت رسیدند. یک روز در خرمشهر از دور زنی را دیدم که به سمت ما میآمد. عربزبان بود و میگفت خانوادهاش به اسارت درآمدهاند و تنها او توانسته فرار کند. آن روز خیلی عصبانی شدم و هر دم در پی انتقام از دشمن بودم. جنگ به همین منوال پیش رفت و ارتش عراق شهر را دور زد و به محاصره خود درآورد. در نهایت مجبور شدیم مردمی را که در شهر مانده بودند از طریق پل خرمشهر به آبادان منتقل کنیم اما نگران بودیم که عراق از همین پل عبور کند و به سمت آبادان بیاید. محمود محمدی که کارمندان وزارت راه بود، خیلی سریع رفت و لودری آورد و دو خندق بزرگ را ایجاد کرد تا اگر تانکی خواست عبور کند داخل چاله بیفتد. در همین حین خبر رسید که عراق به سمت ایستگاه 7 آبادان حرکت کرده. ما به قرارگاه برگشتیم و در جلسهای با حضور سرهنگ حسنی سعدی و آیتالله جمی امام جمعه آبادان تصمیم گرفته شد که خط را تشکیل دهیم.

به سمت ایستگاه 7 آمدیم. مردمی که نمیتوانستند در شهر باقی بمانند، از شهر خارج شدند. بیشتر کسانی که از سمت ایستگاه 7 به سمت اهواز حرکت کردند، به اسارت درآمدند. با تشکیل خط، کمی سروسامان گرفتیم و امکانات اندکی مثل تیربار، بیسیم راه دور، توپ 106 و نارنجک نیز از کمیته منطقه 1 رسید. برای دریافت امکانات مجبور بودیم آمار را بیش از آنچه که بود ارائه کنیم. چارهای جز این نداشتیم. یادم هست یکبار که برای گرفتن تجهیزات جنگی به ارتش مراجعه کردیم، به ما بازوکا تحویل دادند؛ سلاحی که در جنگ جهانی دوم از رده خارج شده بود. بازوکا را سر هم کردیم و بعد از چند روز بالاخره نحوه استفاده از آن را یاد گرفتیم.

 

مشاجره با بنیصدر

چندی بعد راننده آمبولانسی که از بچههای کمیته شیراز بود، آمد و گفت چند نفر در اطراف نخلستان در حال گشتزنی هستند. گفتم بیارشان. وقتی آمدند، متوجه شدم بنیصدر، فکوری، فلاحی و مرحوم خلخالی هستند. بعد از سلام و احوالپرسی، به بنیصدر گفتم: «پس کو آن توپ و تانکی که قرار بود برای ما بفرستین؟ نه مهمات داریم و نه امکانات که بتونیم دفاع کنیم. این همه شهید دادیم!» جواب داد: «تو فاسدی! فضا رو هم داری فاسد میکنی. اگه نمیتونی بجنگی، ول کن برو». گفتم: «اونی که نمیتونه بجنگه تویی. من نه نون آمریکایی خوردم و نه دستم تو جیب انگلیسیهاست. در ضمن فاسد تویی». نگاهی کرد و گفت: «حسابت رو میرسم». قید همه چیز را زده بودم و گفتم: «هر غلطی دوست داری بکن».

بعد از رفتن بنیصدر، داود محسنی به من گفت: «فرمانده! میخوای اینا رو ببریم لب خاکریز، پرچم سفید بالا ببریم و اینا رو با وزیر نفت (تندگویان) مبادله کنیم».

چند روز بعد که از گشت رزمی برگشتیم و خیلی هم خسته بودیم در سنگر در حال استراحت بودم که احساس کردم کسی به شانهام میزند. اعتنایی نکردم. دیدم ولکن نیست. چشمهایم را باز کردم دیدم آیتالله مهدوی کنی مقابلم ایستاده. حاجآقا مرا از قبل از انقلاب میشناخت و خیلی هم دوستم داشت. با حالتی خاص گفت عزیزم خستهای، بگیر بخواب. وقتی متوجه حضور او شدم، ایستادم و علت حضورش را پرسیدم.

بنیصدر بعد از آن ماجرا نزد آیتالله مهدوی کنی رفته و از من گلایه کرده بود. آیتالله مهدویکنی هم از من خواست مسئله را توضیح بدهم. سکوت کردم. نمیدانستم چه باید بگویم. آیتالله مهدوی کنی اصرار کرد و بالاخره ماجرا را شرح دادم. آیتالله مهدوی کنی دستی روی شانه من گذاشت و گفت: «احسنت، بارکالله! باید همینطور حرف میزدی». وقتی این جملات را شنیدم، انگار دنیا را به من داده بودند.

 

خون پربرکت

پس از شهادت سیدمصطفی سیدآقا، حاجاصغر افراسیابی بهعنوان فرمانده بچههای کمیته منصوب شد. عراق در ذوالفقاریه و در رودخانه بهمنشیر برای انجام عملیات پل زده بود و آبادان را محاصره کرد. ما هم از تپههای شن و ارتش از سمت دیگر به عراق حمله کردیم و آنها 6، 7 کیلومتر به عقب راندیم. در این عقبنشینی بود که تجهیزات زیادی از جمله لودر، بولدوزر، توپ و خمپاره نصیب ما شد و یگان مستقلی تشکیل دادیم. در این عملیات من مجروح شدم. من را به بیمارستان منتقل کردند تا عمل انجام شود. میخواستم خیلی سریع به منطقه برگردم. به پرستار گفتم تیر را بیرون کشیدین؟ گفت آره. هیچکدام از بچهها اصلا به این مقید نبودند که حتما در بیمارستان باشیم.

یکی از دوستانم به اسم سیدرضا هاشمی که الان درجه سرداری دارد، در یکی از عملیاتها از ناحیه شکم مجروح شد. در بیمارستان شرکت نفت آبادان کنار من بستری بود و گروه خونی هر دو ما یکی بود. موقع عمل، از من خون میگرفتند و به او تزریق میکردند.

 

تا انتها در جنگ

بعد از عملیات ذوالفقاریه، مدتی برای پاکسازی و مبارزه با منافقین به عقب برگشتیم. البته نیروهای کادر و رسمی در منطقه ماندند و در آزادسازی خرمشهر مانند سایر نیروهای مردمی شرکت داشتند. سال 62 تیپ موسی بن جعفر(ع) در غرب کشور شروع به فعالیت کرد.این تیپ به قرارگاه 8 نجف در باختران اعزام شد. سال 64 تیپ قوامین به فرماندهی محمود جاپلقی برای حضور در مناطق جنوبی تشکیل شد و یکسال بعد تصمیم بر ادغام دو نیرو گرفته شد و لشکر 28 روحالله تشکیل شد و تا پایان در جنگ تحمیلی حضور داشت. یکی از شیرینترین خاطراتم، گرفتن مدال فتح از مقام معظم رهبری در سال 69 بود. درواقع من تنها کسی بودم که با لباس کمیته درجه سرداری گرفتم.

*همشهری پایداری

اینستاگرام
من نامی از بابام در این گفتگو ندیدم سردار سید مجتبی بابام هم رزمت بود پس چرا از اون تو گفتگوت نامی نبردی حاج حسین میرزاپور
حاج حسین فرمانده لجستیک وپشتیبانی لشگر بودند
شادی روح حاج نوادر فرمانده محترم گردان امام حسین (ع) وسلامتی همه رزمندگان آن لشگر خصوصا آقای حمیدی جانشین گردان امام حسین (ع) صلوات
الهم صلیعلی محمد وال محمد باسلام وصلوات به روح امام راحل وهمه شهدای کمیته انقلاب بنده از دوستان وهمکاران کمیته ای هستم ومشتاق دانلود ارم پوستر بزرگ را تقاضادارم اگر عنایت فرمایید ممنونم ارم اصلی نه تازه طراحی شده باشد
قسمت اخرش اشتباه سردار بهرام نوروزی و شهید ابوالفتحی هم در سال 69 و با لباس کمیته درجه سرداری گرفتن
سلام من هم در زمان جنک نزدیک به 20 ماه در لشکر 28 (رو ح الله ره)بودم وما ها خط مقدم شلمچه بودم خاطرات زیادی از رفقای شهیدم دارم ودر دفتر خاطراتم نام تعدادی از شهدای گردان محرم لشکر 28 رو ح الله دارم ،اما عکس شهدای این گردان ندارم نمی دونم از چه طریقی به این عکس ها برسم چون هر کدو مشون اهل یه استان بودند،خواستم خاطرات همرزمان شهید رو بنویسم نیاز به عکس شهدای گردان محرم دارم میشه منوکمک کنید0متشکرم
از رزمنگان لشکر 28 رو ح الله بودم ماها در گردان محرم بودم عکس همرزمان شهید گردان محرم خواستم در خط شلمچه0چون خواستم خاطرات این عزیزان رو با توجه به دفتر خاطراتم به صورت کتاب در بیاورم0 متشکر
خداوند سردارسیدمجتبی وسرهنگ بازنشسته حاج رضامحمدی راحفظ کنه. مردان شجاع و خداترس درکل تاریخ محبوب دلها بوده وهستندوخواهند بود. شادی روح مرحوم حاج نوادر صلوات.
اگر در نیروی انتظامی مثل سردار سید مجتبی و سردار نوروزی نمیتوانید پیدا کنید اینقدر بی ریا در خدمت ولایت مقام معظم رهبری و مردم انقلابی باشند خداوند به هر دو انان عزت و کرامت اهدا نماید امین
با سلام برادر عزیز از بچه های کمیته زیاد داریم که هنوزم که هنوزه در خدمت نظام جمهوری اسلامی هستند و خیلی مخلصانه دارن کار میکنن مثل حاج مجتبی سمایی
دوران اموزشیم یگان ویژه بود که فرمانده کل یگان سید مجتبی بود.برخورد انچنانی نداشتیم باهاش طبیعتا.ولی عشق بود.ازش هم خوب شنیدیم و هم چندتا مورد دیدیم که نشان از منش نیکش داشت
درود به شرف پهلوان سید مجتبی عبداللهی.کاش چند نفر مثل شما در این مملکت داشتیم .
خدا روز به روز بر عزت شما بیفزاید .
یا مهدی
سید منم کل خاطرات رو خوندم من از اقوام دور شما هستم گاهی در لواسان تو حسینیه شما را تو مراسمات میبینم اما با این نوشته ها به شما خیلی علاقه مند شدم دم شما گرم علیرضا هستم
سلام بر فرمانده شجاع متدین غیور و همیشه پیروزم سردار رشید سپاه اسلام سردار سید مجتبی من عشقم سردار سید مجتبی هست واقعا دلم برای مرحوم پدر گرامی شما سید مصطفی تنگ شده مرد بزرگ و نیکنامی بود روحش شاد و آرام
سلام سردار پاسداران کمیته انقلاب اسلامی خدا قوت برادر من هم در عملیات مرصاد بودم چون نیروی کادر لشگر بودم
تیپ موسی بن جعفر در مرز خسروی مستقر بود یاد تپه شهید شیرودی وفرمانده عاقلان بخیر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi