23 تير 1405 / ۲۸ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 41408
سه شنبه 22 دي 1394 , 11:47
سه شنبه 22 دي 1394 , 11:47


وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

دلدادگی شهیدتجلایی به امام زمان
شنیده بود که برخی نیروهای رسمی سپاه را می خواهند برای اعزام به جبهه انتخاب کنند
لحظه ای آران و قرار نداشت. از جلسه ی تهران که بیرون آمد بلا فاصله خود را به تبریز رساند.
به سراغ مسئول اعزام رفت. با اصرار خواست که به جبهه اعزام شود. عملیات فتح المبین نزدیک بود.
اما همه ی مسئ.لان اعزام با رفتن او به منطقه مخالفت کردند. همه می گفتند وجود شما در اینجا لازم است.
شما مسئول آموزشی هستی. هیچ کس در حد و اندازه ی شما نمی تواند نیرو ها را آموزش دهد.
راست می گفتند در پادگان آموزشی سیر الشهدا در آذربایجان، همه از شنیدن نام علی تجلایی وحشت داشتند! در آموزش خیلی سخت می گرفت. می گفت ما وقتی در آموزش بیشتر به نیرو ها سختی بدهیمدر عملیات مشکلات کمتری داریم. این حرف او در عمل اثبات شده بود. برای همین تربیت یافتگان او بعد ها فرماندهان بزرگ لشکر عاشورا شدند.
علی تجلایی برای بچه های آذربایجان یک اسطوره بود؛ یک فرمانده شناخته شده کسی که مراسم عقدش را در حضور آیت الله مدنی برگذار کرد. در مراسم عقد رو به همسرش کرد و گفت : شنیده ام دعای عروس در این لحظه مستجاب است!
بعد هم از او خواسته بود برای شهادتش دعا کند. همه می دانستند برخی شب ها به خانه نمی رفت، می گفت باید بچه های من برای روزهای بی پدری آماده باشند!
حالا همین فرمانده ی لایق با التماس افتاده بود که اجازه دهید به جبهه بروم. اما هیچ کس قبول نمی کرد.
علی وقتی که دید هیچ راهی برای اعزام به جبهه ندارد، تهدید به استعفا کرد. گفت:« از سپاه بیرون می روم و به صورت بسیجی به جبههاعزام می شوم!» اما باز هم بی فایده بود. دست آخر به او گفتند یک شرط دارد. ما تو را فرمانده ی لایقی می دانیم. دو گردان آماده ی اعزام به جنوب داریم. اگر فرماندهی آنها را قبول کنی اشکالی ندارد.
اما علی می خواست به صورت آزاد به جبهه برود. می خواست بار مسئولیت بر دوشش نباشد.لذا قبول نکرد. گفت:« یک سال است که می خواهم به جبهه بروم اما هر بار با این بهانه ها مانع می شوید.»
در خانه موضوع را با مسرش مطرح کرد. ایشان گفت« خب مسئولیت گردان ها را قبول می کردی؟!»
امام کاظم فرمودند: خوشا به حال شیعیان ما که در دوران غیبت بر ولایت ما ثابت می مانندو از دشمنان ما بیزاری می جویند. آنان از ما و ا از آنها هستیم.
آنان به امامت ما خشنود و ما از شیعه بودن آنها خوشحالیم. به خدا قسم آنان در بهشت با ما و در درجات ما هستند.»
آن شب علی تجلایی به امام زمان(عج) متوسل شدنمی دانست چه کند از خود آقا کسب تکلیف کرد. وضو گرفت و مشغول توسل به مولا شد.بعد هم دعای فرج را خواند و خوابید.
سررسید خاطرات او هنوز هم موجود است. در آنجا با خط خودش اینگونه نوشته:« آنشب در عالم رویا دیدم که سوار بر یک خودرو به همراه دیگر رزمندگان عازم منطقه هستم. ااما موقع حرکت دیدم که حکم مأموریت ندارم.لذا پیاده شدم تا به واحد عملیات سپاه رفته و حکم مأموریت بگیرم.
همان موقع دیدم که در مقابل خودروی مادشت وسیعی قرار دارد. عده ای سوار براسب از دور با ما نزدیک می شوند! بی اختیار در جای خود ایستادم و نزدیک شدن آن سواران را نگاه می کردم. بسیار نزدیک شدند. شخصی که وسط آنها بود مرا صدا زد که به سویش بروم. یکباره پایم سست شد. هیبت عجیبی داشت.
وقتی به مقابلش رسیدم به من کاغذی را دادند. از عظمت آن شخص نمی توانستم حرفی بزنم. به زحمت گفتم آقا این چیست؟
فرمودند: حکم مأموریت تو.ست. فرمانده ی این نیرو ها توهستی. یکباره به یاد توسل و... افتادم. سرم را بلند کردم. خواستم از آقا بخواهم که مرا شفاعت کنندکه دیدم آقایم رفته اند»
همسرش می گفت از خواب بیدار شده بود و با صدای بلند گریه می کرد. بعد هم خوابش را برایم تعریف کرد. دیگر جای هیچ مکث و تعللی نبود. حکم مأ موریت را حضرت داده بودفردا صبح با گردان ها راهی شد.
علی تجلایی در خاطرات خود اضافه می کند : در آن عملیات رزمندگان ما عنایات آقا را به چشم خود دیدند. مزدوران بعثی پشت تنگه رقابیه به دست بچه های آن دو گردان شکست سختی خوردند.
علی تجلایی فرمانده شجاع لشکر عاشورا پس از سال ها حماسه آفرینی در عملیات های مختلف و در عملیات بدر در اسفند سال 1363 با جسم و جان به دیدار مولایش رفت و دیگر از او خبری نشد. هنوز هم از پیکر این سردار غریب خبری نیست.
تاشهدا


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















