شنبه 10 بهمن 1394 , 09:49




تکان دهنده ترین خاطرات تفحص شهدا
اوایل سال 72 بود و گرماى فکه.
در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم.
چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشکالى وجود دارد.
آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(ع). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...
هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک.
یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود.
شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:
«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
از خاطرات برادران تفحص
نیمه شعبان و شهید مهدی منتظر قائم
نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) بهدنبال عملیات تفحص میرویم اما فایده نداشت. خیلی جستوجو کردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی میشود بینتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم که برخلاف شقایقها، که تکتک میرویند، آنها دستهای روییده بودند.
گفتیم حالا که دستمان خالی است شقایقها را میچینیم و برای بچهها میبریم. شقایقها را کندیم. دیدیم روی پیشانی یک شهید روئیدهاند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم، شهید مهدی منتظر قائم.
زمزم
سال 72 در محور فکه اقامت چند ماه هاى داشتیم. ارتفاعات 112 ماواى نیروهاى یگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زیرورو کردن خاک هاى منطقه بودند. شب ها که به مقرمان بر مى گشتیم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زدیم! مدتى بود که پیکر هیچ شهیدى را پیدا نکرده بودیم و این، همه رنج و غصه بچه ها بود.
یکى از دوستان براى عقده گشایى، معمولا نوار مرثیه حضرت زهرا(علیها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشک ها سرازیر مى شد. من پیش خودم مى گفتم:
«یا زهرا! من به عشق مفقودین به اینجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى کن که شهدا به ما نظر کنند، اگر هم نه، که برگردیم تهران...».
روز بعد، بچه ها با دل شکسته مشغول کار شدند. آن روز ابر سیاهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فکه آن روز خیلى غمناک بود. بچه ها بار دیگر به حضرت زهرا(علیها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشک در چشم آنان جمع شده بودند. هرکس زیر لب زمزمه اى با حضرت داشت.
در همین حین، درست رو به روى پاسگاه بیست و هفت، یک «بند» انگشت نظرم را جلب کرد. با سرنیزه مشغول کندن زمین شدم و سپس با بیل وقتى خاک ها را کنار زدم یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد. مطمئن شدم که باید شهیدى در اینجا مدفون باشد. خاک ها را بیشتر کنار زدم، پیکر شهید کاملا نمایان شد. خاک ها که کاملا برداشته شد، متوجه شدم شهیدى دیگر نیز در کنار او افتاده به طورى که صورت هردویشان به طرف همدیگر بود.
بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتیاط خاک ها را براى پیدا کردن پلاک ها جستجو کردند. با پیدا شدن پلاک هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همین حال بچه ها متوجه قمقمه هایى شدند که در کنار دو پیکر قرار داشت، هنوز داخل یکى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.
همه بچه ها محض تبرک از آب قمقمه شهید سر کشیدند و با فرستادن صلوات، پیکرهاى مطهر را از زمین بلند کردند. در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید نوشته شده:
«مى روم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم...»


















خیلی سال است که دنبال یک شهادت هستیم ذکرمیگوئیم درقنوت الهم ارزقناتوفیق شهاده فی سبلیک میگویم دربهترین ساعات شب که همه درخواب نازندباخدانجوامیکنیم وشهادت میخواهیم یک شهادت بی دردامااین رانمیدانیم که شهادت رافقط به اهل دردش میدهندوگرنه همان روزیکه حاج عیسی توسلی ودوستانش درپاوه شهیدشدندخوب منهم بایدشهیدمیشدم امااینطورنشدشهدای آنروزتفکیک شده بودندوخداتوسلی.شمس.نفر.حیدری.رادرثبت نام قبول کرده بودوامیری راثبت نام نکرده بود.این داستانهاراکه حقایقی شیرین هستندهمه افرادقادربه درکشان نیستندداستان شهدا.داستان بازماندگان جنگ.داستان تفحص.یک فریضه ای است که درک آن نیزادب شهدائی میخواهددرجنگ نابرابری که دنیائی که امروزخودرامهدتمدن وحقوق بشرمیدانندودیروزدرکمال بی شرمی درنده ای چون صدام راحمایت کردندتایک نهال نوپاویک انقلاب تازه باسکونشسته راموردتهاجم قراردهندخیلی ازبچه های معصومی که فقط برای دفاع آمده بودندوبعضی ازآنهاحتی سرمرغی رانبریده بودنددرجهت دفاع ازخاک وطن درمظلومیتی خاص شهیدشدندوپیکرهای مقدسشان ماندکه هنوزبعدازبیست وهفت سال ازاتمام جنگ هنوزشقایقی دردشتهای خشک وبی آب جنوب ازپیشانی یاسینه جوانی که هتوزمرتکب گناهی نشده بودمیرویدگرچه همین ماندن درمنطقه هم خواست شهدابوده امادوستان برسم ادب برای شادی دل مادری دست به این عمل میزنندوچه سعادتی ازاین بالاترکه پیکرفردی رادریابی که محتویات جیبش تمثال امام رضااست یاقرآنی جیبی ویامهری وجانمازی فارغ ازهیاهوی دنیوی آن جیبهامقدسندمانندجیبهای مانیستندکه پرازعابربانک فیش های حقوقی موردتوجه وبرگه های اوراق بهاداریاخریدسهام تفاوت ماباشهدادرهمین مسئله دنیائی.ومعنویاتی است شهادت رابه معنویون میدادندومیدهندوزجروماندن رابمادادن که امروزازفرط خالی بودن دستمان گاهی بنویسیم ودوستی رابرنجانیم .بچه های تفحص بچه هائی هستندکه باشهدامانوس شده اندوشهداهم شهدائی هستندکه پیروان واقعی واقعه کربلابوده اند واین دووقتی باهم عجین میشوندجنون می آفرینندوچه زیباست درحالت جنون متوسل شدن به مادرم زهرای مرضیه وچه زیباست درجنون فکه.دهلاویه بوصال رسیدن وایکا ش خدای منان همان تبارک وتعالی مصداق کلام امام راحل این سعادت وصال راتصیب من حقیرهم نماید.