یکشنبه 08 فروردين 1395 , 11:10




ماجرای قرعه کشی برای جبهه رفتن
|
مادری که 11 سال چشم به در دوخت/ انتظار پس از 5 ماه به قرار رسید |
|
دولت بهار: 11 سال چشم انتظاری مادر را مریضاحوال کرد و 5 ماه پس از بازگشت پیکر فتحالله مادر به دیدارش شتافت و آسمانی شد. |
|
خاطرات دوران دفاع مقدس و روایتهایی که از زبان همرزمان و خانوادههای شهدا ثبت و ضبط میشود بهعنوان اسنادی ماندگار و تأثیرگذار برای فرهنگ حماسه و مقاومت است، تاریخ هشت ساله دفاع مقدس بهعنوان میراثی گرانبها که بیش از 220 هزار تن برای حماسهسازی و ماندگاری انقلاب اسلامی جان خود را تقدیم کردند، همواره باید از سوی متولیان این عرصه و همه اقشاری که به نوعی با این حوزه درگیر هستند، صیانت، بازپروری و عرضه شود؛ خبرگزاری فارس در استان لالهها و 10 هزار و 400 شهید مازندران که در طول سالهای دفاع مقدس مردمان این دیار با محوریت لشکر ویژه 25 کربلا و چند تیپ دیگر حماسهآفرینی کردند، برای پاسداشت دلاورمردیهای علویتباران این سرزمین در میان انبوهی از اخبار بخشی را بهعنوان «یادی از روزهای جهاد و شهادت» بهطور روزانه که این ایام مصادف با اردوهای راهیان نور نیز بوده را تقدیم به مخاطبان گرامی میکند تا این گلواژهها در عصر یخزدگی معنویات، باز هم شور و شعور را در دلها زنده کنند. * لباس بسیجی پوشیدم و سرباز امام زمان (عج) هستم حاج علی رنجبر پدر شهید حسین رنجبر اندر احوالات فرزند شهیدش اینگونه بیان میکند: پسرم حسین در سال 1345 بهدنیا آمد و در سن 14 سالگی یعنی سال 1360 عضو پایگاه بسیج روستا شد و در برنامههای آموزشی پایگاه مقاومت فعالیت میکرد تا این که اعلام شد 15 سالهها میتوانند به جبهه بروند.
او نیز ثبتنام کرد و در دوره آموزش نظامی شرکت کرد، عازم جبهه شد و سرانجام در سال 1361 در جبهه کوشک به شهادت رسید. من در آن زمان بهعنوان بسیجی به جبهه میرفتم، بنده در عملیات بیتالمقدس در بخش تخریب فعالیت داشتم، وقتی که به مرخصی میآمدم حسین به من میگفت: «بابا! چطور تو همیشه به جبهه میروی، من هم میخواهم بروم، اما چون تو نیستی مادر به من اجازه نمیدهد و میگوید باید پدرت باشد تا به تو اجازه دهد.» یک روز به او گفتم: «بیا قرعهکشی کنیم اگر اسمت افتاد تو برو، او هم قبول کرد.» 10 تا تکه کاغذ گرفت و آن را به دو قسمت تقسیم کرد، پنج تکه را به من داد و پنج تکه دیگر را خودش گرفت. نمیدانم چه حقهای زد که بالاخره اسم خودش درآمد ولی من هیچ مخالفتی نکردم، اما به او گفتم تو دانشآموزی و باید درس بخوانی، مگر امام نفرمود که شماها باید آیندهساز مملکت باشید، او در جوابم گفت: «پدر جان! اگر من شهید شوم تو میتوانی داغ مرا تحمل کنی، اما اگر تو شهید شوی من چگونه میتوانم با 5 خواهر و یک برادر و مادر داغ تو را تحمل کنم؟ پدر این سختتر است، پس بگذار من بروم.» حسین فرزند دوم ما و اولین فرزند پسرمان بود، او بسیار مودب، منظم، پُرکار و درسخوان بود، آن زمان در روستا مدرسه نداشتیم و حسین مجبور بود برای درس به روستای صیدکلا برود البته باید گفت که همه معلمها از او راضی بودند. پسر شهیدم آنقدر عمیق فکر میکرد که یکبار برادرم به او گفت: «تو سن و سالی نداری، به جبهه نرو.» اما او در جواب برادرم گفت: «من لباس بسیجی پوشیدم و سرباز امام زمان (عج) هستم و هم سرباز امام خمینی و به پوشیدن این لباس افتخار میکنم و کسی که این لباس را پوشید و این راه را انتخاب کرد باید تا آخرین نفس در مقابل دشمن ایستادگی کرده و از وطن دفاع کند، من برای حمایت از دین، کشور و ناموسم میروم و همه باید همت کنند تا دشمن را سر جایش بنشانند.»
به گزارش فارس، شهید حسین رنجبر فرزند علی و ربابه، چهارم مهرماه 1345 در شهرستان نور دیده به جهان گشود و بهعنوان نیروی پیاده از لشکر ویژه 25 کربلا در 26 شهریور 1361 بر اثر اصابت ترکش در جبهه کوشک، جام شهادت را سرکشید. * پیرو ولایت فقیه باشید و بس پروانه باباپور خواهر طلبه شهید فتحالله باباپور از برادر شهیدش چنین میگوید: شهید فتحالله متولد 1345 و نهمین فرزند خانواده است.
او از دوران نوجوانی مومن، متدین و اهل نماز و عبادت بود، به پدر و مادرمان بسیار احترام میگذاشت و چون مادر مریضاحوال بودند، در کار خانه به من و مادرم کمک میکرد. او درسش را تا سوم راهنمایی در روستایمان صیدکلا به اتمام رساند و پس از آن به شهرستان نور رفت و بهمدت دو سال در حوزه امام جعفر صادق (ع) ادامه تحصیل داد و سپس به حوزه احدیه تهران رفت و در آنجا دروس حوزوی را ادامه داد. او پس از شروع جنگ در سالهای 61، 62 و 65 به همراه چند تن از دوستانش که آنها نیز از شهدای منطقه ما هستند، به جبههها رفت، شهید بختیار رضایی، شهید شیرزاد و چند تن دیگر بدون اطلاع خانواده ثبتنام کردند، در اولین اعزام به غرب رفتند؛ آن موقع فتحالله 15 سال سن داشت. شهید فتحالله به خواندن نماز شب و دعای کمیل و شرکت در نماز جمعه اهمیت بسیاری میداد و زمانی که در تهران درس حوزوی میخواند، پنج شنبه و جمعه به جهت وابستگی شدیدش به خانواده و همچنین برای برگزاری دعای کمیل به روستا میآمد تا هم در کنار خانواده باشد و هم دعای کمیل را حتی بهصورت انفرادی هم که شده در مسجد محل برگزار کند. همیشه به همه سفارش میکرد که دعای کمیل را بر سر مزارش برگزار کنیم، امروزه نیز خواهران بسیجی و مردم روستا به نیت همه شهدا این مراسم را در مسجد محل برگزار میکنند. او همیشه در نامههایی که از جبهه برایم میفرستاد به حجاب و مطالعه کتابهای مذهبی و تبعیت از ولایت فقیه خیلی تأکید میکرد و حتی برای بستگان و دوستانی که از نظر اعتقادی کمی ضعیف بودند نامه میداد تا آنها را به راه ولایت و انقلاب بکشاند. فتحالله مخالف سرسخت مخالفین و معاندین نظام بود و اگر خدای ناکرده کسی از ولایت یا نظام بد میگفت او آنقدر با طرف مقابل بحث میکرد تا فرد مورد نظر در مقابلش کوتاه میآمد. من چنین صحنهای را با یکی از بستگانمان در تهران دیدم و او تا جایی که توانست دفاع بسیار منطقی و جدی از امام و انقلاب کرد او آنچنان تابع ولایت و ذوب در ولایت بود که در وصیتنامهاش هم به این مسئله تاکید کرد: «به شما برادران و خواهران خودم سفارش میکنم که پیرو ولایت فقیه باشید و بس.» همیشه به ما سفارش میکرد که احترام پدر و مادرمان را نگه دارید و وقتی سر سفره مینشینید دقت کنید لقمهای که برمیدارید لقمهای نباشد که مادرت بخواهد بردارد و بخورد. ما از نظر مادیات و رفاه مشکل نداشتیم، چون پدرم مغازهدار و کشاورز بود، ولی فتحالله میگفت من به خاطر اسلام، امام، وطن و ناموس باید به جبهه بروم و بزرگترین آرزویم شهادت است. شهید فتحالله همواره از نیازمندان دستگیری میکرد و وسایلش را بدون منت به دیگران میبخشید، هر وقت که از جبهه به مرخصی میآمد برای من و فرزندم سوغاتی میگرفت. فتح الله آخرین بار در تاریخ 1 بهمن 1365 رفت، 7 بهمن 1365 وصیتنامهای که با خط و امضای خودش نوشته بود بهدست ما رسید، در 9 بهمن 1365 در شلمچه به شهادت رسید و پیکرش به مدت 11 سال مفقود بود. مادرم که در طول این مدت مریضاحوال بود، پنج ماه بعد از اینکه پیکر فتحالله بعد از 11 سال برگشت، به رحمت خدا رفت، روح هر دویشان شاد.
به گزارش فارس، طلبه شهید فتحالله باباپور فرزند عینالله و شوکت، 20 اسفند 1345 در شهرستان نور گام به عالم هستی نهاد و بهعنوان نیروی پیاده از لشکر ویژه 25 کربلا در 9 بهمن 1365 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در دشت شلمچه به شهادت رسید. |





















