23 تير 1405 / ۲۸ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 47773
شنبه 02 مرداد 1395 , 10:03
شنبه 02 مرداد 1395 , 10:03


وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی
خونخواهی امام شهید و ۱۳۵ روز بیچارگی شیطان
محمد ایمانی
برادرانه با حضرت عزرائیل علیهالسلام!
حسین شریعتمداری
وقتی حقیقت، حجابهای معاصرت را میدرد
محمدرضا الهی
راهبرد رهبر شهید ایران قوی توحیدی بود
مهدی فضائلی
هرمز، امنیت انرژی و آینده نظم منطقهای
علیرضا رجائی
ایران و العراق لایمکنالفراق
هاشم اسدی
مراقب عملیات فریب «۱۱ سپتامبر» باشیم!
بوالفضل درخشنده
جای خالی چند نقطه در فهرست اهداف!
حسین شریعتمداری

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

خاطرهداستانهایی از زندگی و جنگ
ناگهان فریاد زد: بچهها! زن دیدم
سیداکبر میرجعفری در کتاب «ریختن نور روی شاخههای پایین» در قالب داستانهای کوتاهی به شرح خاطراتی از زندگی خود پرداخته است. از این رو، داستانهای کتاب که بلندترین آنها از دو صفحه تجاوز نمیکند، ارتباط تاریخی با هم دارند.
151 خاطره داستان این کتاب در 5 فصل با نامهای آبادی، قم، جنگ، پسرم، تهران و مسیح تدوین شدهاند. به این ترتیب، ماجرای داستان این کتاب که از فضای روستایی آغاز میشود، در تهران ادامه مییابد.
در خاطرهداستانی با نام «زن دیدم!» میخوانیم: «مدت زیادی بود که از مقر لشگر در حوالی اندیمشک خارج نشده بودیم و چشممان به زن و زندگی و خانواده نیفتاده بود. سرانجام یک روز مرخصی شهری گرفتیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم. پنج- شش نفری میشدیم. نزدیکیهای اندیمشک که رسیدیم، یکی از بچهها چشمش افتاد به زنی که با چادر عربی کنار جاده ایستاده بود. مثل اینکه موجود غریبی دیده باشد، همینطور که با دستش او را نشان میداد، ناگهان حیرتزده فریاد زد: بچهها! زن، زن دیدم!»
«ریختن نور روی شاخههای پایین» را شهرستان ادب با شمارگان هزار و 200 نسخه، قطع رقعی و به بهای 170هزار ریال روانه بازار نشر کرده است. / ایبنا
151 خاطره داستان این کتاب در 5 فصل با نامهای آبادی، قم، جنگ، پسرم، تهران و مسیح تدوین شدهاند. به این ترتیب، ماجرای داستان این کتاب که از فضای روستایی آغاز میشود، در تهران ادامه مییابد.
در خاطرهداستانی با نام «زن دیدم!» میخوانیم: «مدت زیادی بود که از مقر لشگر در حوالی اندیمشک خارج نشده بودیم و چشممان به زن و زندگی و خانواده نیفتاده بود. سرانجام یک روز مرخصی شهری گرفتیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم. پنج- شش نفری میشدیم. نزدیکیهای اندیمشک که رسیدیم، یکی از بچهها چشمش افتاد به زنی که با چادر عربی کنار جاده ایستاده بود. مثل اینکه موجود غریبی دیده باشد، همینطور که با دستش او را نشان میداد، ناگهان حیرتزده فریاد زد: بچهها! زن، زن دیدم!»
«ریختن نور روی شاخههای پایین» را شهرستان ادب با شمارگان هزار و 200 نسخه، قطع رقعی و به بهای 170هزار ریال روانه بازار نشر کرده است. / ایبنا


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















