18 مهر 1405 / ۲۷ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 47773
شنبه 02 مرداد 1395 , 10:03
شنبه 02 مرداد 1395 , 10:03


لزوم حمایت آموزشی از اتباع
علیرضا رجائی
این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
ما کِی از خودمان فاصله گرفتیم
رضا کریمی
بازگشت فراریها؛ نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم!
رسول شمالی ورزنده
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی
ماجرای ۷ اکتبر از کجا شروع شد؟
کمیل خجسته
هنر سیاست؛ اقتدار فرهمند، تعقل سیاسی
سیدمهدی حسینی
از نگاه به کاستیها تا باور به توانمندیها
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت می خواهد
علیرضا ضابطی سیستان


خاطرهداستانهایی از زندگی و جنگ
ناگهان فریاد زد: بچهها! زن دیدم
سیداکبر میرجعفری در کتاب «ریختن نور روی شاخههای پایین» در قالب داستانهای کوتاهی به شرح خاطراتی از زندگی خود پرداخته است. از این رو، داستانهای کتاب که بلندترین آنها از دو صفحه تجاوز نمیکند، ارتباط تاریخی با هم دارند.
151 خاطره داستان این کتاب در 5 فصل با نامهای آبادی، قم، جنگ، پسرم، تهران و مسیح تدوین شدهاند. به این ترتیب، ماجرای داستان این کتاب که از فضای روستایی آغاز میشود، در تهران ادامه مییابد.
در خاطرهداستانی با نام «زن دیدم!» میخوانیم: «مدت زیادی بود که از مقر لشگر در حوالی اندیمشک خارج نشده بودیم و چشممان به زن و زندگی و خانواده نیفتاده بود. سرانجام یک روز مرخصی شهری گرفتیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم. پنج- شش نفری میشدیم. نزدیکیهای اندیمشک که رسیدیم، یکی از بچهها چشمش افتاد به زنی که با چادر عربی کنار جاده ایستاده بود. مثل اینکه موجود غریبی دیده باشد، همینطور که با دستش او را نشان میداد، ناگهان حیرتزده فریاد زد: بچهها! زن، زن دیدم!»
«ریختن نور روی شاخههای پایین» را شهرستان ادب با شمارگان هزار و 200 نسخه، قطع رقعی و به بهای 170هزار ریال روانه بازار نشر کرده است. / ایبنا
151 خاطره داستان این کتاب در 5 فصل با نامهای آبادی، قم، جنگ، پسرم، تهران و مسیح تدوین شدهاند. به این ترتیب، ماجرای داستان این کتاب که از فضای روستایی آغاز میشود، در تهران ادامه مییابد.
در خاطرهداستانی با نام «زن دیدم!» میخوانیم: «مدت زیادی بود که از مقر لشگر در حوالی اندیمشک خارج نشده بودیم و چشممان به زن و زندگی و خانواده نیفتاده بود. سرانجام یک روز مرخصی شهری گرفتیم و به سمت اندیمشک حرکت کردیم. پنج- شش نفری میشدیم. نزدیکیهای اندیمشک که رسیدیم، یکی از بچهها چشمش افتاد به زنی که با چادر عربی کنار جاده ایستاده بود. مثل اینکه موجود غریبی دیده باشد، همینطور که با دستش او را نشان میداد، ناگهان حیرتزده فریاد زد: بچهها! زن، زن دیدم!»
«ریختن نور روی شاخههای پایین» را شهرستان ادب با شمارگان هزار و 200 نسخه، قطع رقعی و به بهای 170هزار ریال روانه بازار نشر کرده است. / ایبنا


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















