07 خرداد 1405 / ۱۱ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 48259
یکشنبه 17 مرداد 1395 , 08:54
یکشنبه 17 مرداد 1395 , 08:54


سناریوی گرهزدن توافق با ایران به توافق ابراهیم
حسامالدین برومند
سرمایه عظیم پساجنگ
غلامرضا صادقیان
بادهفروش از کجا شنید؟!
حسین شریعتمداری
جنگ ارادهها از خرمشهر تا خلیجفارس
حسن رشوند
گشایش تنگه هرمز خلع سلاح کشورمان است!
حسین شریعتمداری
چند نکته درباره مذاکره و تعیین تکلیف جنگ
محمد ایمانی
فرصت جنگ
علیرضا معشوری
کاسبان رسانهای؛ تدلیس فقط در معامله نیست
فاضل شایسته
طنین شرف در غوغای غنیمتخواران عافیتطلب
داود گودرزی
تنگه هرمز ربطی به آمریکا ندارد!
یدالله جوانی
برتر از فتح خرمشهر
عبدالله گنجی


شرطی که «علی» گذاشت
علیرضا روشنایی از رزمندگان دیدبان لشکر 10 سید الشهدا در خاطره ای از شهید علی برازنده پی می گوید:
«علی» از بچه های محجوب واحد دیده بانی بود. چهره ای نورانی داشت و نماز شبش ترک نمی شد. مقید بود مستحبات را انجام بدهد و از مکروهات دوری می کرد. دائم در حال خواندن قرآن و دعا بود.

شهید علی برازنده پی، نفر سوم از راست
اهل محله تیردوقلو در جنوب شهر تهران بود. بچه محل ما بود و بیشتر با شهید حسین محمدی دم خور بود.
رفتارش طوری بود که وقتی می خواستی با او ارتباط برقرار کنی، معنویاتش روی آدم تأثیر می گذاشت.
یه روز رفتم پیشش و بهش گفتم: علی! امشب برای نماز شب بیدار شدی من هم بیدار کن. شاید یکبار قسمتمون بشه، گفت: بشین، بیدارت میکنم ولی یه قول بده که منو شفاعت کنی... بهش گفتم: مسخرم می کنی؟... گفت: نه، جدی می گم. خواب دیده ام شهید میشی...
من هم از این موقعیت استفاده کردم و گفتم: بشرط اینکه شما هم قول شفاعت بدی... خلاصه قول شفاعت را از او گرفتم.
موقع نماز شب هرچه سعی کرد بیدارم کنه نتونست. دیگه داشت نماز صبح لب طلایی می شد، با فریاد بچه ها بیدار شدم و نماز لب طلایی خوندم.
«علی» از بچه های محجوب واحد دیده بانی بود. چهره ای نورانی داشت و نماز شبش ترک نمی شد. مقید بود مستحبات را انجام بدهد و از مکروهات دوری می کرد. دائم در حال خواندن قرآن و دعا بود.

شهید علی برازنده پی، نفر سوم از راست
رفتارش طوری بود که وقتی می خواستی با او ارتباط برقرار کنی، معنویاتش روی آدم تأثیر می گذاشت.
یه روز رفتم پیشش و بهش گفتم: علی! امشب برای نماز شب بیدار شدی من هم بیدار کن. شاید یکبار قسمتمون بشه، گفت: بشین، بیدارت میکنم ولی یه قول بده که منو شفاعت کنی... بهش گفتم: مسخرم می کنی؟... گفت: نه، جدی می گم. خواب دیده ام شهید میشی...
من هم از این موقعیت استفاده کردم و گفتم: بشرط اینکه شما هم قول شفاعت بدی... خلاصه قول شفاعت را از او گرفتم.
موقع نماز شب هرچه سعی کرد بیدارم کنه نتونست. دیگه داشت نماز صبح لب طلایی می شد، با فریاد بچه ها بیدار شدم و نماز لب طلایی خوندم.
منبع: مشرق

















