24 تير 1405 / ۲۹ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 49102
شنبه 13 شهريور 1395 , 09:07
شنبه 13 شهريور 1395 , 09:07


وقتی «امت» تومار توهمات استکبار را درهم میپیچد
سیدرضا موسوی فاضل
حالا چکار کنیم؟
فواد ایزدی
«خمینیِ جوان»به یاری «خامنهای جوان» شتافت!
محمدحسین محترم
شما هم تفاهمنامه را آتش بزنید!
هاشم اسدی
"به وقت ایران"؛ صراحتِ تحسینبرانگیز
حمیرا حسینی یگانه
فهرستی آماده اقدام از صدر تا ذیل جنایتکاران
سعدالله زارعی
بابالمندب را ببندید و نتیجه را ببینید!
حسین شریعتمداری
چیزی جز زیبایی ندیدیم
مهدی جبرائیلی تبریزی
وقتی سیاست لباس ورزش میپوشد
سیدرضا موسوی فاضل
منبر وارونهنما
سیدمهدی حسینی

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی

ماجرای شهادت رفیق موحد دانش
علی زمان کوتاهی در تهران ماند. در این مدّت با بچّههای گردانی که میخواست با خود به جنوب ببرد، تماس گرفت. این بار ناصر صیغان هم اعلام آمادگی کرد تا همراهش به منطقه برود. ناصر از بچّه محلهای قدیم علی بود. از محل «نوبنیاد» و «نیاوران». گردنبند طلاییاش همیشه از میان یقهی بازش به چشم میخورد. او علی را خیلی دوست داشت. علی هم درباره ناصر میگفت: «این بچّه ذاتش پاکه!»
علی هر وقت به تهران میآمد، از وضعیت جنگ و شرایط منطقه برای دوستان و آشنایان تعریفهای زیادی میکرد. به این ترتیب بسیاری از جوانها از جمله «ناصر صیغان»، مشتاق حضور در جبههها و دفاع از کشور شده بودند. ناصر همراه گردان علی به جنوب رفت. وقتی بعد ازچهل روز به همراه بچّهها از جنوب برگشت، خیلی تغییر کرده بود. این بار پسری با لباس نظامی، سر به زیر و محجوب و با یقهای بسته همراهشان برگشته بود.
ناصر علاقهمند شده بود که وارد سپاه شود، امّا چندی بعد در یکی از خیابانهای تهران توسط ضد انقلاب به شهادت رسید.
کتاب من و علی و جنگ، صص 59-58
منبع: تسنیم


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















